June 25, 2016

عنصر تکرار

-----------

لابد آدم بی‌ادب و پر از خشونت منم؟! باشد. قبول. اما مدت‌هاست دیالوگ هستی و نیستی آدم را می‌آورد بالا... دیالوگ تبلور منش شخصیت است... دیالوگ نماد و نمود شخصیت است. ویترین شخصیت است. گاهی تاکیدها و تکرارها تم اصلی کار را مثل ضرباهنگ در رگ‌های خواننده به تپش وامی‌دارد. نویسنده باید بلد باشد که کجا از عنصر تکرار استفاده کند تا خواننده خوابش نبرد احساس نکند کسی دارد شیرفهمش می‌کند، بلکه باید با لذتی وافر در موقعیت شخصیت‌ها قرار گیرد و از بازی کلامی بین آنها لذت ببرد. گاهی نویسنده از چیزی حرف می‌زند که بهش اعتراض دارد و دلش نمی‌خواهد به چیزی که اعتراض دارد، مجاز و باب شود و هر به چندی همان بلا سر بشر بیاید. چرا؟ چون خلاف، خلاف است. و تنها راهش تصحیح اشتباه است. سخت نیست. دردناک هم نیست؛ برعکس، آدم بزرگ می‌شود قد می‌کشد که توانسته موقعیت خطیر و غم‌انگیزی را از پیچ و چاله میدان برهاند و در جاده‌ی هموار و تمیز بیندازد. اما گاهی آدم پاهاش را می‌گذارد تا خرخره‌ی حقیقت را له کند خفه کند سیاه کند. روبسپیر می‌گوید: «شما دوازده سطر از نوشته‌ی هرکس را به من بدهید تا من بر اساس آن دوازده سطر حکم اعدامش را تعیین کنم.» البته با یک کلمه هم می‌شود! فقط پیدا کردنش سخت است. کار هر کسی نیست، تخصص بالا می‌طلبد!!!

دیالوگ در رمان

---------

هر آدمی قد و قامتی دارد

و هر درگاهی، آستانه‌ای

بلندایی.

عزیزم؛

لایه‌های دیالوگ با عنصر گمراه‌سازی خواننده جان می‌گیرد. خوب دقت کن! دیالوگ خواننده را اغفال نمی‌کند، بلکه به تردید می‌اندازد. ناتالی ساروت می‌گوید: «دیالوگ ادامه‌ی اطلاعات درونی در بیرون است.»

من دیالوگ را نشانی از باغبانی می‌بینم؛ درست مثل هرس کردن درخت است. می‌دانی؟ هر ساقه‌ی گل سرخ یا هر درختی را اگر قیچی کنی، دوشاخه می‌شود، و اگر همان دو ساقه‌ی جدید را قیچی کنی، هرکدام باز دوشاخه می‌شود. دیالوگ باید ساقه‌ی قیچی شده‌ی یک گفتار باشد؛ با دو لایه دو شاخه دو معنا. یکی همان معنای صریح، یکی لایه‌ی پنهانی که تردید می‌سازد. یعنی هر دیالوگ تو همان ساقه‌ی قیچی شده است که وقتی به رؤیت خواننده می‌رسد، دوشاخه می‌شود.

بریک: یه نفر ممکنه تو زندگیش به یه چیز حقیقی و پاک ایمان داشته باشه. یه چیز پاک که حقیقت داشته باشه... بین من و اسکیپر دوستی وجود داشت... تو داری لجن‏‌مالش می‏‌کنی!

مارگارت: من لجن‏‌مالش نمی‏‌کنم! خیلی هم پاک می‌‏دونم.

بریک: تو عشقو پاک نمی‌‏دونی مگی، ولی دوستی با اسکیپر همون چیز پاک و مقدس بود. تو داری لجن‏‌مالش می‏‌کنی!

مارگارت: پس تا حالا گوش نمی‌‏کردی، نفهمیدی من چی گفتم!؟ من دارم می‏گم این دوستی طوری پاک بود که بالاخره اسکیپر بیچاره رو به کشتن داد!... شما دو تا بین خودتون ماجراهایی داشتین که بایس همیشه اونو تو یخ نگه می‌‏داشتین! آره، فاسدنشدنی، آره!... و مرگ هم تنها جای سردی بود که می‌‏تونست ماجرا رو مخفی نگه داره. (پفففف یعنی!)

بریک: من با تو عروسی کردم مگی! دلیل نداشت با تو ازدواج کنم اگه من... (پفففففف تر یعنی!)

مارگارت: بریک، حالا منو حرف پیچم نکن، بذار حرفمو تموم کنم. من می‌‏دونم، باورکن می‌‏دونم. این فقط اسکیپر بود که تمایلات غیر طبیعی ولو غیر عمد رو بین تو و خودش باقی نمی‌‏ذاشت... بذار حالا کمی به گذشته برگردیم.

بریک: من خیلی درباره‌‏ش فکر کردم تا فهمیدم اشتباهم کجا بوده. آره اشتباه من این بود که حقیقت جریانو راجع به اسکیپر بهت گفتم. (تنسی ویلیامز، گربه روی شیروانی داغ، ترجمه‏ی پرویز ارشد، انتشارات مروارید، تهران، 1342)

دیالوگ سخنرانی و پند و پیام نیست، بلکه همین گفتگوی صریح بین آدم‌هاست که از اصل تضاد پیروی می‌کند پیش می‌رود. این که تو یک چیزی بگویی و من هی تاییدت کنم، دیالوگ پیش نمی‌رود. ممکن است ارتباط من و تو را ظاهرا تقویت کند، اما قابل نوشتن و ارائه به دیگری نیست. فقط به درد خودمان می‌خورد.

دیالوگ متن زندگی ست. افشای آدم‌هاست که گاه با دیدن دستی چنان دچار شور می‌شوند که خودشان را بروز می‌دهند. دیالوگ هستی و نیستی آدم را می‌آورد بالا.

بریک: درو واسه چی قفل کردی؟

مارگارت: واسه این‏که کمی تنها باشیم.

بریک: خودت که می‌‏دونی مگی!

مارگارت: نه، هیچ هم نمی‏‌دونم...

بریک: مگی، تو داری مشروب منو زهرمارم می‏‌کنی. تازگیا صدات جوری شده که انگار دویدی بالا خبر بدی خونه آتیش گرفته!

دیالوگ باید مثل چرخدنده در هم چفت شود بگردد و کل یک مجموعه را به حرکت درآورد، نه این که کار نویسنده را راه بیندازد. بسیاری از آدم‌های کم‌تجربه دیالوگ را در این حد می‌بینند که کارشان راه بیفتد و از مخمصه‌ای نجات‌شان دهد.  

دیالوگ تبلور منش شخصیت است که با روش راست‌نمایی گاهی از صوت و نق و حرف کمک می‌گیرد تا به‌طور طبیعی در متن رمان بافته شود. اگر کل متن یک قالی باشد، تصویرسازی تار است و دیالوگ پود. و هر شخصیتی می‌تواند دارای منش باشد؛ منش یعنی این که پای حرفت بایستی ولو این که جانت بیاید بالا. راه دیگری ندارد. حرف، چیزی مثل پول است که نقد خرج می‌کنی می‌رود پی کارش، و گاه چیزی مثل چک بانکی است که اگر بی‌محل باشد برگشت می‌خورد. بیهوده نیست اینهمه آدم در زندان بخاطر کشیدن همین چک بی‌محل، دارند مو سفید می‌کنند. همه هم آدم‌های محترمی‌اند؛ یکی رفیقش جیبش را زده، یکی بهش گفته‌اند این پول را نپرداز، دیگری یک جوری کم آورده و زیر چک بی‌محلش زاییده و رفته به فاک فنا.

و هر شخصیت در رمان مرامی دارد. مرام یعنی پرنسیپ. یعنی آدمی آزاد است هر کاری بکند، اما مجبور است برای کاری که می‌کند دلیل و منطق داشته باشد. یعنی نمی‌تواند شخصیت خودش را متزلزل کند، نمی‌تواند مثلا عاشق یکی باشد ولی برای دیگری شعر عاشقانه بگوید و قربان دست و پای بلوری‌اش برود. نمی‌تواند آقا! نمی‌تواند. تکلیفش باید با خودش روشن باشد. دیالوگ نماد و نمود شخصیت است. ویترین شخصیت است. بنابراین ما برای نوشتن دیالوگ باید نمای شخصیت (ظاهر و سن و...)، جنس شخصیت (زن؟ مرد؟ ...؟) روان شخصیت (عقده‌ها و کمبودها و بیماری‌ها و فداکاری‌ها و احساس‌ها و...)، تیک شخصیت (تکه کلام و لحن و...)، عمق شخصیت (سکوت و بروز، ظاهر و باطن، درون و برون، و...)، دلبستگی شخصیت (لایه‌های غریزی و عاشقانه و اشتیاق و خواسته‌های درونی که معمولا پشت کلمه‌ها پنهان می‌شوند یعنی ظاهری از باطن)، منافع شخصیت (چرا این حرف را می‌زند؟ چه منافعی دارد؟)، خاستگاه شخصیت (کجا متولد شده بزرگ شده تربیت شده؟...)، اقلیم شخصیت (خانه و محل و شهر و کشور و...)، سواد شخصیت (چی خوانده؟ آگاهی‌اش در چه سطحی ست؟)، ریتم شخصیت (هر آدمی ریتم و نبض خاص خودش را دارد، کند؟ ملایم؟ تند؟...؟)، محور شخصیت (عشق‌محور؟ سکس‌محور؟ منطق‌محور؟ زیبایی‌محور؟ غریزه‌محور؟ حرف‌محور؟ عمل‌محور؟ مجادله‌محور؟ تمردمحور؟ توقع‌محور؟ خدامحور؟ شکم‌محور؟ شعارمحور؟ دروغ‌محور؟ دورویی‌محور؟ تظاهرمحور؟ سودمحور؟ گلواژه‌محور؟ یا...؟) (در مورد محور شخصیت مفصل نوشته‌ام.)

موقع نوشتن دیالوگ‌های رمان یا داستان و یا نمایشنامه نویسنده ناچار است این وجهه‌ی شخصیت را مد نظر داشته باشد، چون بدون توجه به محور شخصیت، امکان ندارد دیالوگ‌هایی از دهان شخصیت‌ها دربیاوری که در جان باور بنشیند. زمانی که سوفوکل ادیپوس شهریار را آفرید نخست دو محور اصلی او را معماری کرد؛ دیونیزوس و آپولون. ادیپوس مردی است دوگانه و ناهمساز، با سرشتی دیونیزوسی (غرق در مستی و کامجویی و غریزه و لذت)؛ ولی دوستدار آپولون (دلبسته‌ی روشنایی و خرد و اعتدال و حقیقت.) تبلور این دو خدای ناسازگار در ادیپوس گرد آمد تا او را از پا درآورد؛ همچنان که در سقراط. نقطه‌ی زخم‌پذیر این دو مرد، عشق به دانایی و حقیقت بود که هر دو بر سر آن مردند و زنده شدند و مردند...

یکی از تواناترین نویسندگان قرن بیستم، تنسی ویلیامز برای ساختن چهره‌های ماندگاری چون بریک و مگی گربه‌هه و آبجی بلانش و استنلی و دیگران، بدون در نظر گرفتن محورهای شخصیت آنان محال بود بتواند این بافت و ساختار را ایجاد کند.

بابا بزرگ: این زن تو با این ریخت و هیکلش از زن گوپر بهتره. نمی‌‏دونم چیه که هردوشون یه حالت دارن.

بریک: چه‌جور حالتی رو می‏گین بابابزرگ؟!

بابابزرگ: نمی‏‌دونم، چه جوری بگم؟ ولی می‌‏دونم هردوشون یه حالت دارن.

بریک: سر جاشون بند نیستن، اینو می‏‌خواین بگین؟

بابابزرگ: این یکیش که ردخور نداره.

بریک: مثل گربه‌‏های عصبی و ناراحتن.

بابابزرگ: درسته، مثل گربه‏‌های عصبی و ناراحتن.

بریک: مثل دو تا گربه روی شیروونی داغ، عصبی و ناراحتن.

بابابزرگ: درست گفتی پسر، مثل دو تا گربه رو شیروونی داغ...

گاهی تاکیدها و تکرارها تم اصلی کار را مثل ضرباهنگ در رگ‌های خواننده به تپش وامی‌دارد. نویسنده باید بلد باشد که کجا از عنصر تکرار استفاده کند تا خواننده خوابش نبرد احساس نکند کسی دارد شیرفهمش می‌کند، بلکه با لذتی وافر در موقعیت شخصیت‌ها قرار گیرد و از بازی کلامی بین آنها لذت ببرد.

بابابزرگ: من با تو یه معامله می‌‏کنم. تو به من بگو واسه چی مشروب می‌‏خوری؟ اونوقت یه گیلاس بهت می‏دم. خودم برات می‏‌ریزم و بهت می‏دم.

بریک: واسه چی من مشروب می‏‌خورم؟

بابابزرگ: آره! واسه چی؟ (پفففففففف یعنی!)

در ماه ژوئن 2016 در کارگاه پیشرفته‌ی داستان‌نویسی آکادمی گردون، در ساختار نمایش و دیالوگ، کارهای ارزشمند و قابل اجرایی از دست نویسندگان جوان درآوردم که به رغم محدودیت در 250 کلمه این احساس خوشایند را در من به وجود آورد  که با افتخار یکی از این تمرین‌های دونفره را اینجا نقل کنم:

اسیر

سمانه رشیدی / مهرزاد سلیمانی

-------

پرستار: برادر، اخوی، نفهم، این داره از خونریزی می‌میره.

سرباز: به درک! این یکی حقشه!

پرستار: بی‌سیم زدن آمبولانس بیاد.

سرباز: تو بهش دست نزن ها! آمبولانس رسید مال خودش!

پرستار: ببین احمد! تو کارت با توپ و تانک و تفنگه، من هم کارم با سوزن و سرباز و سرنگه.

سرباز: شاعر شده‌ی!

پرستار: آره. بیا کاری به کار هم نداشته باشیم

سرباز: من با اینایی که گفتی کار نمی‌کنم. قاتل می‌کشم. متجاوز. تو هم که دامپزشک نیستی! هستی؟ پس با این حیوون کاری نداشته باش.

پرستار: یا همین الان از سنگر میری، یا می‌گم بیان بندازنت بیرون.

سرباز: برو بگو بیان.

پرستار: ببین! تفنگتو بگیر کنار، چفیه‌تم بده من، کمک کن زخم‌شو ببندم.

سرباز: من چفیه‌مو به خون شغال نجس نمی‌کنم!

پرستار: با کی داری می‌جنگی؟

سرباز: با هرکی سر جنگ داره!

پرستار: یا تمومش کن یا گمشو از اینجا بیرون!

سرباز: گم می‌شم، ولی این سگتم می‌برم بیرون یه دوری بزنه...

پرستار: یقه‌شو ول کن!

سرباز: دستتو بکش!

پرستار: چه‌کار داری با این بچه؟

سرباز: بچه؟ گلوی مجیدو با کارد جر داده. جلو چشام... حرف زدی پاش واستا. نامزدی‌مون نیست که بزنی زیرش!

پرستار: با این اخلاق گهت می‌خواستی چکار کنم؟ زن کسی بشم که آدم نیست؟!...

سرباز: تو تو اون لباس تمیزت آدم باش!

پرستار: میخوای اسیر بکشی؟

پرستار: تو اسارت آدم کشته. حکمش قصاصه!

پرستار: با این کار فقط خون مجیدو حلالش می‌کنی!

سرباز: حلالت!

پرستار: به خدا  اگه اون ماشه‌رو بکشی، خودمو سر به نیست می‌کنم...

سرباز: یا منتقم انتقم لنا...

June 24, 2016

چقدر؟

--------

...

چقدر خواب می‌آید تو را می‌آورد

چقدر باد می‌آید تو را می‌برد...

June 23, 2016

تمااااام

-------

کلاف سردرگم ریسه‌ی چراغانی در تاریکی پیدا نیست. باد می‌آید و طنابی خودش را می‌کوبد به شیشه‌ی پنجره. طرح طناب در نور و سایه ورم کرده و خودش را به رخ من می‌کشد که نشسته‌ام دل‌گرفته به تمااااام چراغ‌های خاموش نگاه می‌کنم. واقعیت همیشه خودش را از لالوی کلمه‌ها نشان می‌دهد. این فکر که یکی از آن چراغ‌ها بوده‌ام اذیتم می‌کند؛ هم خجالت می‌کشم، هم درد می‌کشم. خاموش یا روشن بودنم فرقی ندارد. الان فقط حس صحنه برام مهم است.

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

June 17, 2016

این روزها

-------

سیگار پشت سیگار، تلخ‌ترین قندها را با چای نعنا فرو می‌دهی، سنگین‌ترین سرب‌ها را قطعه قطعه نفس می‌کشی، درازترین شب‌ها را به صبح می‌کشانی، اما نمی‌دانی چرا اینهمه طول می‌کشد تمام شدن مردن. از کی شروع شد این حال که روز به روز خرابترت کرد؟ از پاییز؟ چی باعث شد که اینجور از هم پاشیدی؟ چرا اینهمه دردت آمد؟ سواد این قریه خاموش است. خاموش و تاریک.

June 16, 2016

گوشواره

-----

زمین بی درخت

حکایت غم‌انگیز آسمان است

بدون خورشید بدون ماه

حکایت شبی ست بی ستاره

من

بدون تو

تو

بی گوشواره.

June 13, 2016

رنگی یا سیاه و سفید؟

-------------

هر کسی بالاخره روزی باید این را بفهمد که دست و پا زدن در دنیای بی‌خبری و بی‌توجهی و بدقولی و خشونت و اهانت، بد است؛ هزار بار دردناک‌تر و هولناک‌تر از آن که آدم امیدش را و دار و ندارش را از رنگ دلخواه تهی کند بفرستد لای جمعیت سیاه و سفید، خیال کند همه‌ی آنچه بوده یک رویا (یا کابوس؟) نبوده بلکه یک فیلم بوده و تمام شده. کسی رفته لای جماعتی همرنگ شده که قلب پراحساس دخترکی رازآمیز را پاره پاره کند بیندازد دور. و چه حیف! تلاش کرده بودم بگویم هیچ چیزی در این یک سال و نیم فرق نکرده. شکل واقعی ماجرا همین بود که حالا هست... 

...

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

شاکون باخ این روزها در رگ‌هام نواخته می‌شد و مرا از هیاهوی پوچ دور نگه می‌داشت.

https://youtu.be/JNEnzNHTkd8

نان دیم

---------

پدربزرگم نزدیک‌های کوه زرنگیس، در آسرون و اُرپلنگ زمین داشت که چون در آن منطقه امکان آبیاری نبود، فقط گندم دیم می‌کاشتند که از باران سیراب می‌شد و اگر خشکسالی نبود خوشه‌های گندم دیمی، تیره‌تر و سنگین‌تر از گندم معمولی عمل می‌آمد. خریدار بهتر هم داشت. اما این گندم و نانش به من سازگار نبود. وقتی می‌خوردم اول تب می‌کردم بعد سرم سنگین می‌شد جوری که دیگر نه می‌شنیدم نه می‌دیدم؛ فقط می‌خوابیدم تا خوب شوم. تاریخ یکی از نامه‌های پدربزرگم مال زمانی است که من ‌پنج ساله بوده‌ام؛‌ به عمویم نوشته: «نان گندم دیم به باسی سازگار نیست. سنگین است. فورا از برنامه‌ی خانواده خارج کنید

June 5, 2016

پرده

--------

«کلمه‌ها مرده‌اند. هیچ کلمه‌ای معنا ندارد. حتا بهت، حتا این تیک تاک ساعت که ساعت‌هاست در سرم تکرار می‌شود، دیگر معنا ندارد...» وقتی گفت همه چیز کابوس بوده و تمام شده، تنها یک مسئله مدت‌ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و خیال می‌کردم اگر به‌موقع انجامش داده بودم هرگز شاهد دود شدن آنهمه سال نمی‌شدم. اما بعد که کبریت را کشید، این از ذهنم رفت تا دیگر خودم را سرزنش نکنم. آخر، همه‌ی راه‌ها را امتحان کرده بودم، فقط همین یک کار یادم رفته بود که آخرین لحظه دو تا ساعت بخرم هردو را کوک کنم اولی را ببندم به مچ باریک و شکننده‌ی او، دومی را به مچ خودم. که هرجا هستیم زمان‌مان با هم نبض بزند. آدم وقتی دلش بند کسی باشد با هر چیزی می‌خواهد خودش را بهش وصل کند؛ حتا با زمان، یا خورشید، یا باران، یا ستاره. گاهی با یک خواسته‌ی ساده که مثلاً اگر به سفر می‌رود با چشم تو دنیا را تماشا کند، خب خیلی جاها که من رفته‌ام، او ندیده. احتمالاً این خواسته‌ی زیادی بود که من نمی‌فهمیدم. یا این که وقتی به ساعت نگاه می‌کردم همیشه دو تا زمان را می‌خواندم. دست خودم نبود، و نمی‌فهمیدم آیا وقتی کنار هم بودیم اینهمه مصیبت سرمان می‌آمد؟ مثلاً اگر در یک سیاره‌ی کوچکتر زندگی می‌کردیم وضعیت فرق نداشت؟ در همین سیاره ب 612 که یک گل سرخ دارد یک درخت یک کلبه و یک بره، همه چیز جور دیگری نمی‌شد؟ آیا فاصله و اختلاف ساعت چنین بلایی سر آدم‌ها می‌آورد؟ الان می‌دانم اما آن‌موقع نمی‌دانستم. چون هر چی فکر می‌کردم به نتیجه نمی‌رسیدم. بر نیمکت آن کلیسای همیشه خاموش نشسته بودم بی‌خود و بی‌جهت به این فکر می‌کردم که زمان را می‌شود تا کرد، می‌شود کوتاه کرد، می‌شود نصف کرد، اما همه رو به جلو. زمان به عقب برنمی‌گردد. می‌دانی؟ چروک‌های صورت پدربزرگم هیچوقت یادم نمی‌رود. جوانی و زیبایی مادرم هیچوقت یادم نمی‌رود. چهره‌ی مردی که قاطی گوسفندها از مرز گریخته بود تا جانش را نجات دهد هیچوقت یادم نمی‌رود؛ پوست گوسفند به تنش بسته بود و لای گوسفندها چند ساعت چهار دست‌وپا راه رفته بود. من در آن قهوه‌خانه‌ی دنگال منتظرش بودم. وقتی رسید سرش را به شانه‌ام گذاشت و نمی‌توانست جلو هق‌هقش را بگیرد. تنها لای گریه‌هاش گفت: «من آدمم، آقا! گوسفند نیستم.» دستم را به کتفش کشیدم: «یعنی فکر کرده‌ای امروز آخرین روز دنیاست؟ نه عزیزم! زندگی ادامه دارد.» چای پشت چای نوشیدیم و غروب از قهوه‌خانه درآمدیم تا کمی راه برویم. آن جلوتر جوی خون بود که از پشت ساختمان نیمه‌کاره‌ای به فاضلاب شهر می‌ریخت. به درون آن ساختمان سرک کشیدم؛ تمام آن گوسفندها سلاخی و آویزان شده بودند، و کسی آنطرف داشت دست‌هاش را می‌شست که بعد از موفقیت کاری سخت به خانه‌اش برود زندگی کند بخورد بنوشد حرف بزند بخندد بخوابد، و پیش از غرق شدن در خواب، ساعت‌ها گوسفند بشمرد... ساعت کلیسا از صبح در سرم می‌کوبید، یک لحظه به این نقطه رسیدم که هر تیک یک قرارداد است، و هر تاک یک عصیان. هر تیک گذر زمان را یادت می‌آورد، و هر تاک پنجه می‌کشد به یک قرارداد نانوشته و می‌خواهد پرپرش کند. ساده بودم مثل یک کودک آنهمه عمر و احساس و فکر گذاشته بودم، نمی‌دانستم این مواد خام قابل اشتعال با یک کبریت دود می‌شود؛ و آخرین‌بار با کبریت بی‌خطر.

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده‌

June 4, 2016

تاریکی صحنه

------

همیشه از خودم می‌پرسیدم آیا می‌شود در این روزگار که عصر افسانه و اسطوره سرآمده، افسانه‌ی نو آفرید؟ چرا نشود؟ بُن‌مایه و زمینه و هوش و دقت و جان و متن می‌خواهد. سال‌ها تلاش کردم. شد؛ چون کار یک نفره بود. هیجان دستیابی‌ام به این مشروطه با نوشتن چند کار پیاپی سبب شد که همیشه آرزوی بزرگتری در سرم بپرورم. خیال می‌کردم می‌شود در همین عصر همچو افسانه‌های تاریخ، مثل رومئو و ژولیت، مثل خیلی از افسانه‌های دیگر به این آرزو نیز لباسی برازنده پوشاند. قشنگ و برازنده. می‌خواستم با عشق شورانگیز زندگی کنم. یعنی می‌شود؟ چرا نشود؟ می‌دانستم کسی را می‌خواهد که دارای شکوه و قامت و نفس یک عشق شورانگیز باشد. داشت؟ نمی‌دانم. پا به سرنوشتم گذاشت. می‌دانستم هزینه‌اش سنگین است، پرداختم. می‌دانستم دویدن و راه و نگاه می‌طلبد، دویدم. می‌دانستم راستی و یکدلی لازم است، دلم را به دستش سپردم. هرچه داشتم رو کردم تمام‌قد خودم را کشتم. نشد.

زمان گذشت. و من در این گذر تلخ آنقدر سیگار کشیدم که ریه‌هام به‌گا رفت. سرخوردگی این آرزو هیچ شباهتی با سرخوردگی در نوشتن نمایشنامه نداشت. در نوشتن همیشه راهی بود که بالاخره سر از دهی درآورم، اما این یکی همه به دیوار تاریک و سختی خورد که زخمی‌تر شدم. گاهی خودم را مسخره می‌کردم، گاهی راه می‌رفتم راه زیاد که از شب شروع می‌شد و صبح در انتهای شهر جایی دلم می‌خواست دیگر یک قدم هم نروم بگیرم روی نیمکت ایستگاه اتوبوس بخوابم، و این جمله‌ها را مثل گوسفندهای بی‌گناه بشمرم تا شاید خوابم ببرد: حالا بگو طلا. بگو آفتاب عالمتاب. بگو روز اول خلقت. بگو شورانگیزترین عشق عالم. نیستم آقا! نیستم...

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده


May 30, 2016

حس صحنه

----------

نصفه شبی آمده بود شال و کلاه و دستکش‌هاش را بردارد. در را باز کردم و رفتم نشستم روی ننو. می‌دانست وقتی روی ننو نشسته‌ام دارم روی شخصیتم تمرکز می‌کنم. می‌دانست که اگر حرفی هم بزند جوابی ندارم. می‌دانست همه‌ی دنیای من در اجرای شخصیتم چکیده می‌شود. اما دلم می‌خواست یک چیزی بگوید و فرصتی برای حرف زدن ایجاد کند. کمی در اتاق چرخید. خدا خدا می‌کردم نزدیکم نیاید می‌ترسیدم صدای گرومب گرومب قلبم را بشنود. بعد ایستاد. سایه‌اش را بر دیوار می‌دیدم. احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید ولی تردید دارد. همینجور بی‌حرکت مانده بود. بعد از لحظه‌هایی طولانی یکباره سایه‌اش بر دیوار به حرکت درآمد. حالا صدای تق تق چکمه‌اش کمکم می‌کرد که به خودم کمی تسلط پیدا کنم؛ صدای قلبم لای تق تق چکمه‌اش گم می‌شد. تکان نخوردم. توی حسم باقی ماندم. آنوقت رفت جلوتر عکسش را از دیوار کند و بی‌خداحافظی از خانه بیرون رفت. درِ خانه را مثل همیشه آرام پشت سرش بست و از پله‌ها پایین رفت. چرا با آسانسور نرفت؟ می‌خواست صدای تق تق چکمه‌هاش توی گوشم زنگ بزند؟ چرا خداحافظی نکرد؟ یعنی برمی‌گردد؟ چرا حرفی نزد؟ پذیرفته بود که تا بخواهی اذیتم کرده و دوست ندارد این چیزها را شخم بزند؟ اگر مانده بود که حرف بزنیم برای آخرین بار بهش می‌گفتم که نصفه‌نیمه نمی‌شود. عشق یک کار تمام‌وقت است. با نیم‌توجه و نیم‌نگاه و نیم‌خوردگی به هیچ‌جا نمی‌رسد. و مگر از این برزخ‌تر هم وجود دارد؟ یا هست یا نیست. اگر هست چرا اینجوری؟ اگر نیست خب برو دنبال زندگیت. هزار بار بهش گفته بودم من یک آدم نصفه‌نیمه نیستم و متنفرم اگر اینجور به حساب بیایم. درد خواهی کشید اگر نصفه‌نیمه دیده شوی و گاه اصلاً دیده نشوی. درد دارد. دیده‌ای؟ میلیون‌ها نفر هر روز و هرشب با هم آشنا می‌شوند رفاقتکی به‌هم می‌زنند و حتا "می‌رسند خانه‌ی آخرش". روز بعد هم همدیگر را لزوماً نمی‌شناسند و پنجره‌هاشان را به روی هم می‌بندند. دردی هم نمی‌کشند. اما عشق حسابش سوای تمام انتخاب‌ها و رابطه‌ها و حسابگری‌ها و قطره‌چکانی‌ها و نیم‌سایه‌هاست. در روشنی و روراستی و تمام و کمال دل را به داو گذاشتن است. آدم وقتی دلباخته‌ی آفتاب باشد دیگر نور هیچ چراغ و شمعی را نمی‌بیند چه رسد به این که بخواهد "در گرمای هیزمی گرم" شود. چه رسد به این که پشت سر هم، مردش را با خشونت بکوبد به طاق، آنوقت عاشقانه‌ترین و اروتیک‌ترین متن زندگیش را برای دیگری بنویسد و انفجار نور را جشن بگیرد. و راستی آدم توی بغل مردش نشسته باشد و برای دست‌های کسی شعر بگوید که هفته‌ای چند بار او را می‌بیند، از نفس‌هاش بنویسد، صحنه‌ی رختخوابی‌اش را تشریح کند، بعد اصرار بورزد که این خیالپردازی غنایی ست؟ آیا چنین شخصی شایسته‌ی نوبل نیست؟ این اگر چراغ روشن نباشد پس چیست؟ بهش می‌گفتم تو که می‌دانستی همه چیز برای من مهم و جدی ست، چرا نه عشقم را جدی گرفتی نه عصبانیتم را که واکنش به بدقولی‌ها و بی‌توجهی‌ها و توهین‌های خودت بود؟ چرا روشن به من نگفتی که از این ارتباط دنبال چی می‌گردی؟ اصلاً از من چی می‌خواستی؟ اگر مانده بود که حرف بزنیم برای آخرین بار بهش می‌گفتم اگر مرا می‌خواهی باید به تمام قول‌هایی که داده بودی یکی یکی عمل کنی. من هیچکدامش یادم نمی‌رود. هیچکدام. هنوز قولی که پدرم در کودکی به من داد و عمل نکرد از یادم نرفته. آن سال قرار بود کلاس پنجم و ششم را یکساله طی کنم، با پسر ناظم مدرسه که کلاس ششم بود سر شاگرد اول شدن در رقابت بودم. پدرم این را می‌دانست. بعدها احساس کردم مرا در حد یک قورباغه‌ی تشریحی می‌دیده و از تماشای این تقلا کیف می‌کرده. گفت: «اگه شاگرد اول بشی برات دوچرخه‌ی هرکولس می‌خرم.» من خودم را کشتم تا در امتحان نهایی آن بیست و پنج صدم معدل را از پسر ناظم بالاتر بگیرم. ترکانده بودم. خاله‌ام می‌گفت: «تو که می‌تونستی! خب یه‌باره هفتم مم امتحان می‌دادی.» پدرم می‌خندید و با لبخند خیره‌ام می‌شد. اما نه آن سال نه هیچوقت دیگر برای من دوچرخه نخرید. فقط گفت: «با این وضع ماشینا دوچرخه خطرناکه.» اگر مانده بود که حرف بزنیم برای آخرین بار بهش می‌گفتم حق نداری یک سانتی‌متر از اولویتم پایین‌ترم بگیری. حق نداری دیگر به من بی‌توجهی و بدقولی کنی. حق نداری زیر حرفت بزنی. حق نداری به همان حدی که با دیگران مهربانی با من خشونت کنی، حق نداری خانم عزیز! حق نداری. من از خشونت بیزارم. و این بود که شب‌های قبل از اجرا نمی‌توانستم حس بگیرم، نمی‌توانستم در شخصیت محو شوم، نمی‌توانستم کلمات را درست ادا کنم. کارگردان وسط اجراها عذرم را خواست، و من بیکار شدم. هرچه دلیل تراشیدم که توی خواب دندانم را جویده‌ام بعد رفته‌ام ریشه‌اش را کشیده‌ام، بخاطر بخیه‌ها برخی واژه‌ها درست توی دهنم نمی‌گردد. یا بهانه‌های دیگری که آوردم حتا نگاهم نکرد. از شب بعدش اجرا با بازیگر دیگری ادامه یافت. یادم هست که زمستان بود. سرتاسر آن سال زمستان بود. تا مدت‌ها هرشب می‌رفتم دم تئاتر و می‌دیدم که اسمم از تابلو نمایش پاک شده اسم دیگری جاش نشسته برمی‌گشتم. آنجا یکی از عطف‌های زندگی من بود. عطفی قطور از چند کتاب بهم‌دوخته‌ و  صحافی‌شده در یک مجلّد اما حالا نمی‌توانم بفهمم کدام یکی از آن کتاب‌ها عطف بوده؟ از کجاش باید حساب کنم؟ همه چیز با هم قاطی شده. یکی شده. همه چیز با هم می‌آید توی سرم و بیرون نمی‌رود. مثل یک کاروان لایتناهی که می‌آید وارد سرم می‌شود و تا تمام شود، آیا من هم تمام می‌شوم؟

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده‌

May 28, 2016

عمق صحنه

 ---------

... از یک جایی به بعد دیگر هیچ تماشاگری را در نمایشم نمی‌دیدم. تا اعماق وجود و حس و خون و اعتقادم را برای او اجرا می‌کردم؛ می‌نوشتم می‌رقصیدم می‌خواندم می‌گریستم می‌خندیدم عاشقی می‌کردم همه بر روی صحنه‌ای که از نگاه من تنها تماشاگرش او بود، نشسته در تاریکی. و من روی صحنه زیر نورافکن‌ها خودم را برای او اوراق می‌کردم. نمی‌دانستم وقتی چراغ‌ها روشن شد مشغول تماشای فیلم دیگری ست. با یک تبلت و دوتا گوشی. نمی‌دانستم هیچ‌کدام از حرف‌های مرا نشنیده. نمی‌دانستم کوچکترین توجهی به آن‌همه نفس زدن من نداشته. نمی‌دانستم. اما راستی آیا هیچکدام از حرف‌های مرا نشنیده بود؟ یا خودش را به نشنیدن زده بود؟ چرا وقتی از درد فریاد می‌کشیدم حتا یکبار برنگشت ببیند من چه مرگم است؟ آیا می‌خواست بگوید زندگی یک صحنه‌ی یکجانبه است؟ که یکی وظیفه دارد خودش را هلاک کند و دیگری از سر تفرعن به سادگی نادیده‌اش بگیرد؟ یا قصدش این بود که همینجور بدقولی‌هاش را به خورد فراموشی دهد؟ و چرا؟

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده‌

May 27, 2016

روزمره‌گی

-------

نمی‌دانم. هنوز بین رفتار آدم‌ها (به‌طور عام) و یک پرنسیپ (به‌طور خاص) معلقم. آیا لابلای متن‌ها و ادبیات ذهن من تخریب شده؟ منزوی بودن و توی دست و بال اجتماع نچرخیدن؟ آیا پایمردی و عمر گذاشتن و صبوری‌ام پای یک دلبستگی احمقانه بود؟ یا کردار آدم‌هایی که دور و نزدیک دیدم و شناختم با منش من همخوانی نداشت؟ کدامش درست بود؟ چی باعث شده بود که باور و مرامم در معدود پرنسیپ‌ها و معدود چیزهایی گونه‌ی خاص گرفت و مترادف‌ها را ندیدم نفهمیدم قبول نکردم؟ آیا عشق و دوست داشتن و خواستن و هوس و نیاز و باری به هرجهت و غریزه و چشم را گرفتن و تسلیم شدن و هزار گونه‌ی دیگر این مترادف، در واقع یکی بود؟ کدام تعریف را باید می‌پذیرفتم؟ کدام توجیه؟ چرا برخی واژه‌ها در ذهنم لااقل ترک برنداشت که همرنگ دیگران شوم؟ چرا نتوانستم یکبار حتا محض تجربه آزمایش کنم ببینم چرا آدم‌ها دسته دسته از آن راه می‌روند و از مزایای ریز و درشتش حرف می‌زنند؟ چرا همان‌ها در برابرم دسته دسته ترک خوردند شکافتند پاشیدند، ولی یک واژه دست‌نخورده و پاک در دلم ماند؟ چرا این آدم‌های طول زندگیم نتوانستند برای من معیار شوند که راه‌شان را بگیرم بروم؟ آیا اگر محو آدمی شدم که باورش کردم که دنبالش راه افتادم که دنیای مرا می‌ساخت در واقع من محو آن پرنسیپ بودم یا خودش؟ آیا اشتباه فهمیده بودم؟ چرا مثل همه نتوانستم به‌اندازه باشم طیف‌ها و رنگ‌ها را ببینم کمی از این کمی از آن؟ مثل بقیه؟ چون همه نان می‌خورند دو گوش و دو چشم دارند، همه شبیه همیم؟ یا من تخریب شده‌ام؟ چرا در همین یک مسئله درست عین پدرم شدم؟ من که زیاد کنارش نبودم او را الگو قرار نداده بودم؛ چرا نمی‌فهمم؟ چرا نفهمیدم؟ از کی باید بپرسم؟ چرا برخی واژه‌ها را نتوانستم جور دیگری تعریف کنم؟ چرا مترادفی برای واژه‌ی عشق در ذهن من کار نمی‌کرد؟ چطور ممکن بود این واژه را معیار کنم که با قد و قامت آدم‌ها بخواند؟ در سال‌های جوانی و بی‌تجربگی آدم فراز و فرود زیاد دارد؛ عطف ندارد. زمین می‌خورد برمی‌خیزد یاد می‌گیرد که از یک‌جا به بعد دیگر برای خودش تاریخ بزند روز و هفته و ماه و سالش را نشانه‌دار کند مثل عطف کتاب. خودش را معطوف به نشانه‌ای می‌بیند. دیگر در مکان زندگی نمی‌کند می‌رود ساکن زمان می‌شود. جایی که تکلیفش با خودش روشن است. گاه با یک نگاه، گاهی با یک کلمه، و گاهی با یک جمله دار و ندارش می‌ریزد بیرون. یکبار بعد از امتحان نهایی دوره‌ی ابتدایی پدربزرگم آنقدر تلفن زده و امروز و فردا شنیده بود، ماشین فرستاد تهران که مرا ببرد سنگسر. وقتی رسیدم لحظه‌ای طولانی نگاهم کرد نگاهم کرد بعد گفت: «نباشی هم غایب نیستی باسی. اما خراب بشه شهری که تو رو نداره.» صدای زنگدارش هنوز توی گوشم هست. همیشه تصور می‌کردم در تمام شئونات زندگی، عشق اولویتی است که آدم حاضر می‌شود براش نفس بزند، دل ببندد، دنیا را با آن معنا کند، بخاطر آن مدام به خودش رنگ بدهد، درون و برونش را سر پا و نونوار نگه دارد، هی برود لباس و کفش و عطر و کتاب و فیلم و شمع و گل بخرد، تازه باشد، سر از پا نشناسد، پروبال بگیرد، حمایت شود، شفاف گریه کند، در عمق درد بکشد، از شوق به عرش سیر کند، در انتظار بماند، از کشورش دل بکند، امیدوار باشد، دینش را تغییر دهد، تب کند، مریض شود، از شغلش دست بشورد شغل تازه یاد بگیرد، به زندان بیفتد، بجنگد، حتا حتا حتا کشته شود. آیا تمام اینها باوری احمقانه بود؟ نمی‌دانم. یک جایی دیگر آدم خسته می‌شود کوتاه می‌آید راهش را می‌کشد می‌رود. شاید هم اینها همه ادبیات بود و می‌بایست در همان ادبیات می‌ماند. زمانی دیر خیلی دیر باورهای من فرو ریخت. شاید هم زندگی همین روزمره‌گی بود که من از آن غافل شدم.  یا نه. زندگی هرکس یک جوری ورق می‌خورد. مال من هم اینجوری ورق ورق شد