September 17, 2008

يک دو سه

 
1 - «توی دلم گفتم عزيز دلم، با نگاهت مرا بدوز. به هرجا که دلت می‌خواهد بدوز؛ به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری.
در برابر نگاهت من ابر می‌شوم،
دود می‌شوم که بتوانی مثل باد بازی‌ام بدهی.
نفس گرمت را روی تنم فوت کن،
ببين چه‌جوری ناپديد می‌شوم...»
                                                  -  پيکر فرهاد
 
2 - (لطفاً اين نظر را تأييد نكنيد.شخصي است.براي شما...)
حق اين را دارم كه درباره‌ي برنامه‌ي شما در راديو زمانه پيشنهاداتي بدهم؟
به عنوان يك داستان‌نويس آماتور به همراه دوستانم نياز به يك‌سري آموزش‌هاي حرفه‌اي‌تر از نويسنده‌ي حرفه‌اي چون شما داريم. به‌طور مثال در برنامه‌هاي شما درباره‌ي شروع داستان كوتاه و رمان، و ويژگي‌ها و تفاوت‌هايشان صحبتي نشده است. اينكه اصلاً شروع چگونه بايد باشد و به‌طور خاص پاراگراف اول يك داستان كوتاه چه ويژگي‌هايي بايد يا مي‌تواند داشته باشد.
موضوعات ديگري كه برايمان اهميت دارند:
يک- راه‌هاي تقويت نثر... چرا نثر سلينجر، همينگوي، داستايوفسكي، و فلوبر با يكديگر متفاوت است؟ جايگاه و ويژگي‌هاي هر يك از اين نثرها كجاست و چگونه است؟
دو - در نقدهاي مختلف خوانده‌ايم كه به طور مثال كتاب تازه منتشر شده‌ي "كافه پيانو" ساختار يك رمان را ندارد. مگر ويژگي‌هاي ساختاري يك رمان چيست؟ ساختار رمان با داستان كوتاه چه تفاوت‌هايي دارد؟
و هزاران سوال ديگر كه مي‌توانند موضوعات مختلف برنامه‌هاي راديو زمانه باشند... اميدواريم در برنامه‌هاي آينده  به فرم‌ها و ساختارها بيش‌تر بپردازيد...
 
اميد عزيزم،
برام نوشته بودی «لطفاً اين نظر را تأييد نكنيد.شخصي است.براي شما...» اما حيفم آمد نمايشش ندهم. به چند موضوع مهم اشاره کرده‌ای که سعی می‌کنم به آنها پاسخ بدهم، و در برنامه‌های "اين‌سو و آن‌سوی متن" راديو زمانه به آنها بپردازم. نثر تشکيل می‌شود از: دانش، خواهش، کلمه، لحن، احساس، دقت، و وفاداری دقيقاً همزمان به يک مجموعه‌ی چند قسمتی مرکب از؛ کلمه، جمله، عبارت، صفحه، فصل، و کل اثر. برای نوشتن، همزمان بايد همه اين چيزها را در نظر گرفت.
ابوالفضل بيهقی با همان لحنی که سخن می‌گفته "تاريخ بيهقی" را نوشته. او با همين وقار حرف می‌زده، وگرنه نمی‌توانسته يکدستی آن اثر بی‌نظير را حفظ کند. بله، همينجوری حرف می‌زده که نوشته. اما در نوشته آرايش زبان کمی مرتب‌تر از حرف زدن است. حتا ريتم و ضرباهنگ نوشته و سخن گفتن را نيز می‌توان دريافت. يک نگاه به همان کتاب بينداز.
همينگوی اينجوری حرف می‌زده، بدون صفت و تصويری. سيمين دانشور هميشه مرا با حرف‌هاش زمانی طولانی نگه می‌داشت، برای گفتن هر خبر يا ماجرايی، از شهرزادش استفاده می‌کرد.
گلشيری ذهنش دايره بود، و اگر می‌خواست چيزی را تعريف کند، اول آخرش را می‌گفت، و هی لايه لايه برمی‌گشت به ماجرا. اما چيزهای بسياری در بين گفتنش حذف می‌شد و می‌ريخت.
دولت‌آبادی وقتی می‌خواهد چيزی تعريف کند، از اول شروع می‌کند. چيزی را هم جا نمی‌اندازد. محمد کشاورز برای نوشتن و حرف زدن، از يک معمار سود می‌جويد، يک معمار که می‌داند کلمات چگونه در جمله به‌کار بگيرد که بهترين استفاده را از آن ببرد. به همين‌خاطر هم آدمی‌ست کم‌حرف و کم‌نويس. او داستان‌نويس محبوب من است.
من نامه‌ات را مختصر ويرايش کردم، جای چند کلمه را تغيير دادم، اگر آنها را با هم مقايسه کنی درخواهی يافت که چگونه می‌توان از کلمه کار کشيد. يادم باشد در مورد «کارکشيدن از کلمه» در راديو زمانه  برنامه‌ای تهيه کنم. درباره‌ی تفاوت‌های رمان و داستان حدود ده برنامه طرح موضوع شده که به زودی آنها را خواهی ديد.
و يادت باشد در اين چند برنامه‌ی اخير، «تعريف داستان به روايت نويسندگان معاصر» را با دقت دنبال کنی. کار خوبی شده، و هنوز ادامه دارد. منتظرم بقيه‌ی داستان‌نويسان هم تعريف‌شان را برام بفرستند.
کافه پيانو هنوز به دستم نرسيده، فقط درباره‌اش چيزهايی خوانده‌ام. بگذار بخوانمش، راجع به آن هم خواهم نوشت. فعلاً يک رمان جمع و جور درجه‌ی يک از شهزاده سمرقندی خوانده‌ام، با عنوان «سندروم استکهلم». يکی از بهترين رمان‌های اين سال‌هاست، و به زودی توسط نشر گردون برلين منتشر می‌شود.
 
3 - شنبه اين هفته، يعنی شنبه 20 سپتامبر 2008  ساعت 4 بعدازظهر در هلند داستان‌خوانی دارم. اينهم مشخصاتش:
 *Koffiestraat  4*
*5473  RP  Heeswijk-Dinther*
www.mercedehashemi.com
قابل توجه علاقه‌مندان شرکت در برنامه هنرگاه
در پی پرسش‌های متعدددر مورد محتوای برنامه و نحوه‌ی رزرواسیون اعلام می‌داریم:
الف- برایرزرواسیون جا می‌توانید از 10 آگوست تا 10 سپتامبر اقدام کنید.به دلیل محدودیت جا وتهیه امکانات، بعد از 10 سپتامبر از فروش بلیت معذوریم
.
ب- محتوی برنامه بهشرح زیر است:
سخنرانی و قصه خوانی: عباس معروفی
اجرای موسیقی توسط گروه بامداد: علی صفویان- مرسده هاشمی- اتر ترابی- پیام امامی- بابک کامکار

مرسده هاشمی / پروانه مؤذنی
 

September 1, 2008

قطار نيمه‌جان


باز ذهنم شروع کرده به آهنگسازی. چند شبی است که همين‌جور پشت سر هم آهنگ‌های قشنگی ساخته و اجرا می‌شود، و من انگار که هدفون روی گوش‌هام باشد، آهنگ‌ها را تمام و کمال يکی پس از ديگری می‌شنوم، و بعد لحظه‌هايی سکوت است، يا صدای پای زن همسايه‌ی بالا، و يا صدای ماشين‌ها؛ بعد آهنگ بعدی.
مدت‌ها بود که آهنگی نمی‌شنيدم، نمی‌دانم اگر چه حالی باشم ذهنم آهنگ می‌سازد. ولی می‌دانم به هنگام بطالت و نوميدی يک آهنگ مبتذل می‌افتد توی کله‌ی آدم، و بعد می‌بينی که داری زمزمه‌اش می‌کنی، يا با سوت می‌زنيش. اين وضعيت را همينگوی در يکی از داستان‌هاش ضبط کرده، و من در سال‌های جوانی گاه دچارش می‌شدم و خيال می‌کردم من و همينگوی اين حس را مشترک داريم. بعدها ديدم خيل نوميدان روزگار، صفی است تا ابديت، که دارند  آهنگ‌های مبتذل را سوت می‌زنند، و خيال می‌کنند هرچه بيش‌تر سوت بزنند زودتر از بطالت نجات می‌يابند، حالی ‌که راه نجات‌شان از اين وضعيت غم‌انگيز، خيز به کار خلاقه است.
مجيد هم در رمان «فريدون سه پسر داشت» همين وضعيت را دارد، دری وری می‌گويد، پاچه‌ی اين و آن را می‌گيرد، اما در کارگاه تيمارستان، به محضی که چوب‌ساب را  روی چوب می‌گذارد، ذهنش تظيم می‌شود، و تاريخ انقلاب شکل می‌گيرد.
حالا که ذهنم دوباره آهنگسازی را شروع کرده، دارم فکر می‌کنم چه دوره‌هايی اينجوری بوده‌ام. يادم هست يکی دو سال قبل از نوشتن سمفونی مردگان در سرم به شدت موزيک می‌شنيدم، موزيک‌هايی چندصدايی، با سازبندی عظيم، موزيک‌هايی که حاضر بودم يکيش را ضبط کنم و بعد بميرم. 
زمانی هم موقع خواب همين که چشم‌هام را می‌بستم رنگ می‌ديدم، آبی، و طيف آبی‌هايی که هيچ‌کدامش را با چشم نديده بودم. آبی‌‌هايی که اصلاً در دنيا وجود ندارد. يا قرمز، زرد، سبز، سبزی که زوربا هم نديده، و تمامی نداشت.
گاهی هم تابلو نقاشی می‌ديدم، تابلوهايی که لنگه‌اش را تا به حال نديده‌ام. دلم می‌خواست پا شوم، قلم‌موها و رنگ‌ها را بياورم بساط را پهن کنم و يکيش را بکشم. اما آنقدر از خودم کار می‌کشم، و آنقدر خسته‌ به رختخواب می‌روم که ديگر محال است بتوانم از جام بلند شوم.
چند سالی هم تابلوهای فيگوراتيو می‌ديدم، از چهره‌های خبيث، شيطانی، و ترسناک. اما اين يکی دو سال گذشته همه‌اش رنگ ديدم و تابلوهای آبسترک با رنگ‌بندی‌ها و فرم‌های بی‌نظير.
گاهی به‌خاطر می‌سپردم که وقتی بيدار شدم يکيش را اقلاً بکشم. اما صبح که بيدار می‌شدم چيزی در يادم نبود، مثل اکثر خواب‌هام.  
هميشه فکر کرده‌ام کاش امکانی وجود داشت برای ضبط خواب‌هايی که آدم می‌بيند، يا ضبط آهنگ‌هايی که در ذهن اجرا می‌شود، يا رنگ‌هايی که می‌آيد و می‌ايستد، والور عوض می‌کند، دل می‌برد، و بعد می‌رود.
چند شب اخير که ذهنم موزيک می‌ساخته، نمی‌دانم کدام شب روی کاغذهای کنار تخت يادداشتی نوشته‌ام که خيلی از کلماتش را حالا نمی‌توانم بخوانم. يادم هست يکی از آهنگ‌ها که با گروه کر اجرا می‌شد، شعرش فارسی بود، با اين ترجيع‌بند:
... در اين قطار نيمه‌جان.
يادم نمی‌آيد اين شعر را جايی خوانده يا شنيده باشم. تصاوير و کلماتش آشنا نيست. و احتمالاً در خواب يادداشت کرده‌ام.     

August 14, 2008

اين چشم‌ها


من دو بار يادداشت‌ روزانه‌ نوشته‌ام. بار اول يادداشت‌های بعد از انتشار سمفونی مردگان بود تا آخرين روزی که در کانون نويسندگان ايران فعال بودم. يعنی متن «ما نويسنده‌ايم»، يعنی تا پاييز 1373 که در فشار گازانبری قرار داشتم؛ از يک‌طرف گروه هشت نفره‌ی جمع‌آورندگان امضای متن که می‌خواستند امضا و نام يک نويسنده و عضو قديمی کانون را حذف کنند، و از طرفی بازجوهای دادستانی انقلاب و وزارت اطلاعات.
در يک غروب جمعه تمامی آنها را بر بام خانه‌مان سوزاندم. سوزاندم و اشک ريختم. برام خيلی مهم بود، ولی اسم آنهمه آدم با جزئيات دقيق راهی جز سوختن برام نمی‌گذاشت. يادداشت‌های سه سال فعاليتم در تالار رودکی که همزمان مدير روابط عمومی، مدير اجراهای صحنه‌ای، مدير ارکستر سمفونيک تهران، و سردبير فصلنامه‌ی موسيقی "آهنگ" بودم. و نيز خلاصه‌ی تمام جلسات چهار پنج سال فعاليت کانون، ديدارها و خاطره‌هايی که در زمان مديريت گردون داشتم، گفت و شنودهام با بازجوها، و اتفاق‌های مهم زندگيم...
به آلمان که آمدم قصد نوشتن داشتم ولی نشد، ننوشتم. اما وقتی به برلين آمدم و به عنوان مدير شبانه‌ی يک هتل دورافتاده استخدام شدم، برای بار دوم شروع کردم به نوشتن. اين يادداشت‌ها از بردگی‌ام در هتل يک پزشک که خودش را دوست من می‌خواند آغاز می‌شود تا آخرين روزهای جولای 2008 که آخرين برگ آن دفتر بزرگ را سياه کردم. يعنی هشت سال.
ياداشت‌هايی که هيچ اهميتی ندارد، فقط سرگذشت من است، بی کم و کاست از آنچه ديدم و شنيدم و گفتم، و آنچه سرم آمد.
گاهی روزها هيچ اتفاقی نيفتاده، عربده‌ای نکشيده‌ام، توی دلم گريه نکرده‌ام، و معلوم است چيزی هم ننوشته‌ام. به همين خاطر آنها را در يک دفتر بزرگ جلد مشکی خوشگل نوشته ام نه در تقويم. دفتری که خيلی چيزها توش هست؛ از توفان و گردباد بگير تا خش‌خش آرام خودنويس بر کاغذ، از برلين بگير تا سفر مرگ به قطب شمال، از ديدارها و گفت و شنودهام تا شوربختی‌ها و خوشحالی‌هام. بلاهايی که سرم آمد، جايزه‌هايی که گرفتم... اما اين روزها که دفتر را ورقی زدم احساس می‌کردم بردگی و تبعيد و خستگی و تنهايی در اين يادداشت‌ها همه به دوش چشم‌هام بوده، و اين چشم‌ها چه باری کشيدند! گاهی به شوری يک دريا نمک، و گاه با درخشش خورشيد.
 
و اين يکی از ياداشت‌های مربوط به سال 2003:
«امروز مسعود بارزانی آمده بود اينجا. چند باديگارد بيرون ايستاده بودند و چندتايی هم در کتابفروشی پخش شدند.
سکوت بود، حتا موزيک هم خاموش بود. و او از قفسه‌ها کتاب جدا می‌کرد و به دست همراهش می‌داد. براش چای ريختم و چند دقيقه‌ای فرصتی دست داد تا با هم حرف بزنيم.
برام جالب بود. تصور من از رهبر يک قوم چيز ديگری بود، نه آدمی ساده و مهربان که مثلاً کتاب‌های مرا خوانده. و با خوشحالی از دانشگاه کردستان حرف می‌زد، و درست در همين لحظه چشم‌هاش مثل الماس می‌درخشيد: «می‌دانيد؟ ما در کردستان بيست و شش هزار و پانصد دانشجو داريم.»
اين شوق در تمام صورتش مثل غرور کودکی که بهترين نمره را گرفته رنگ عوض می‌کرد. و من در دلم تحسينش می‌کردم.
«من يک بار در عمرم گردنم را کج کردم، آن‌ هم به‌خاطر همين دانشگاه...» و لبخند زد. با شرم و غرور لبخند زد.
آفرين. رهبر يک قوم که در يک ديدار کوتاه باليدن جوان‌هاش را تعريف می‌کند، باغبانی است که درخت‌هاش را يکی يکی با دست کاشته، آب داده، آوازی هم زير لب زمزمه کرده مبادا از تنهايی و شب بترسند. آن هم کجا؟ در عراق؟ بيخ گوش صدام حسين؟
آفرين. رهبری که ادبيات معاصر منطقه را مثل کف دستش می‌شناسد. دلم می‌خواست همان لحظه به تک تک نويسنده‌ها زنگ بزنم: هی! کتاب‌ تو را هم خوانده. از کتاب تو هم حرف زد.
البته که خوانندگان کتاب شأن برابر دارند، اما حرفم از جنس ديگر است، يک قوم را چنين رهبری بايد...»

August 1, 2008

ذوب‌شده


رمان «ذوب‌شده» تمام شد. آن را برای نشر ققنوس در تهران فرستادم که اجازه‌ی چاپ و انتشارش را بگيرد. رمانی که بيست و شش سال پيش نوشته شد ولی منتشر نشد. يک ماه گذشته دستی به سروگوشش کشيدم، يک نوازش، يک ويرايش کم‌رنگ. و همين. نتوانستم در ساختارش دست ببرم.
عنوان قبلی اين رمان «طبل بزرگ زير پای چپ» بود که وقتی يک کارگردان متوسط اسم رمان را برای فيلم بدش سرقت کرد، به ناچار عنوان را تغيير دادم. در حالی که بيست و شش سال اين کتاب به دليل نداشتن مجوز انتشار در کشو ميز ماند و خاک خورد، و در تمام اين مدت عنوانش در جاهای مختلف آگهی شد. تقريباً هر کس يک کتاب از من خوانده باشد می‌داند که يک رمان با عنوان «طبل بزرگ زير پای چپ» دارم.
خب ايرانی هستيم. اخلاق و معرفت حرفه‌ای هم ربطی به رژيم و زندگی برخی در تبعيد و ماندن بعضی در ايران و اين چيزها ندارد، و شعور را در داروخانه نمی‌فروشند. آدم بايد داشته باشد. حکايت آن ناشر بی‌پرنسيپ است که چند سال پيش به ناشر آثار من گفته بود: «اون که فراريه، رفته اون ور آب، من حتا شنيدم مرده. خب بذار ما هم اين سمفونی مردگان رو چاپ کنيم...!» بله، اين‌جوری‌هاست...
به هر حال رمان «ذوب‌شده» آماده‌ی انتشار است. اگر هم مجوز چاپ و نشر نگرفت، خيالی نيست، خارج از کشور چاپش می‌کنم. اما دوست دارم در ايران منتشر شود.

July 2, 2008

بار ديگر ميلان


1 -  به دعوت ناشر ايتاليايی‌ام برای شرکت در فستيوال نئورنسانس ميلان، امروز به ميلان می‌روم. موضوع سخنرانی من آزادی است. مقاله‌ای با عنوان «ايران امروز؛ گورستان کتاب و انديشه!»نوشته‌ام که می‌خوانم، و در ميزگردی هم شرکت دارم که بعداً مفصل درباره‌اش خواهم نوشت.
اين هم يک تکه از مقاله‌ی من:
«... چهار هزار کتاب در وزارت ارشاد منتظر اجازه مانده است. در دو سال گذشته تقريباً کتاب تازه‌ای منتشر نشده، هرچه بوده تجديد چاپ بوده. نويسندگان به وزارت ارشاد می‌گويند گورستان کتاب. در مطبوعات بی‌رمق دولتی هر نوع انتقادی به مثابه دشمنی با خدا و اسلام به حساب می‌آيد. چند شهر بزرگ از جمله تهران روزانه چهار ساعت بی‌برق می‌ماند، وزارت نيرو تمام نيروی خود را بسيج کرده تا جدول خاموشی منطقه‌ها را به موقع اعلام کند، اما از پس آن برنمی‌آيد. و سران حکومت ايران در تاريکی نشسته‌اند و به بمب اتمی فکر می‌کنند...»
2 – يکی از شخصيت‌های رمان «تماماً مخصوص» يعنی احمد بن بن را آنجا می‌بينم. همو که در ملکوت وبلاگ «بی‌پروا» را می‌نويسد. آنقدر توی گوشش خواندم که بالاخره ملکوتی شد. يکی از آدم‌های نازنين دنياست. علاوه بر آن، شش سال باهاش روی ميز کارم حرف زده‌ام، خنديده‌ام، گريسته‌ام، زندگی کرده‌ام، و حالا چند روزی با هم خواهيم بود.
احمد بن بن روزنامه‌نگاری است که با سی و سه کار مداوم مطبوعاتی و تجربه‌های نابی در خبرنگاری منطقه‌ی جنگی، وقتی ازش بپرسند چه‌کاره‌ای؟ می‌گويد: من خبرنگارم. و دوربين و ميکروفون به دست دنبال خبر می‌دود.
با اينکه رييس دومين آژانس خبری رسمی ايتالياست، ولی دست خودش نيست، خبرنگار است. پست رياست (که سال‌ها رييس اتحاديه‌ی روزنامه‌نگاران ايتاليا بوده) اما حالش را بد نکرده که دست از خبرنگاری بشويد.
بار پيش که در رم مهمانش بودم، بخشی از رمان «تماماً مخصوص» را براش خواندم، فصل خودش را. و بعد باهاش گفتگويی کردم که در زمانه منتشر شد. گفتگوی يک نويسنده با شخصيت رمانش.
3 – وقتی برگشتم بقيه‌ی چيزها را می‌گويم. وقتم کم است و هواپيما بر باند پرواز. 
 

June 22, 2008

يک لبخند کافی است!

                      

اين هم  شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»

شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند

در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی ‏


سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را

به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن‌هایت ز حکمت دفــتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره‌ی خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامـی هم به میــمون می‌رساندی.

 

  

يک روزنامه را به خاطر اين عکس توقيف کردند. خب همين است ديگر! آلن دلون که نيست. يا بايد برود قيافه اش را عوض کند، يا نمی دانم چه خاکی بايد به سر خودش بريزد. کاريش نمی شود کرد. همين است، چيزی در همين مايعات 

May 16, 2008

ارديبهشت

 

تمام سال‌هايی که می‌نوشته‌ام، امروز را بهانه کرده‌ام که يک داستان بنويسم. تقريباً هر سال در چنين روزی، يک داستان به خودم هديه داده‌ام، بجز چند مورد و چند سالی که اصلاً نتوانستم بنويسم، درست در زمان‌هايی که قلمم کار نمی‌‌کرد و زندگی ملال‌آور، سايه‌اش را روی من می‌انداخت، تا حدی که نحوست و نکبتش بی‌بر و بی‌حاصلم می‌کرد. با خودم می‌گفتم امسال هم بی داستان گذشت.
تقريبا بيش از بيست داستانم تاريخ امروز را بر خود دارد. همين بهانه برای من کافی بود که خودم را فريب بدهم، فريب نه. يک داستان به خودم هديه بدهم.
امسال هم روزگار با من راه آمد، و يک داستان کوتاه خوشگل نوشتم. يک‌نفس و در يک نشست.
دو سه عبارت اولش را می‌گذارم اينجا، بقيه‌اش را در جايی چاپ خواهم کرد. کجا؟ نمی‌دانم. بالاخره يک ديوار بی‌شعار در ايران پيدا می‌کنم که اثر انگشتم را بگذارم روش.

 شاهزاده برهنه

 برهنه بودم. یک شاهزاده برهنه که یک چشمش دنبال آن دختر گیس‌بلند سفید‌پوش بود و چشم دیگرش در بین آدم‌ها می‌گشت تا شاید غافل شوند و فرصتی پیش آید که من بتوانم خودم را به ساختمان آن‌سوی حیاط برسانم و لباسی، چیزی پیدا کنم و بپوشم.
تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفید‌پوش پر شده بود: «اگر می‌خواهید، با من بیایید.» و انگشت‌های کشیده‌اش را زیر پستان چپش کشید و انگار که نقاشی می‌کند، تاش رنگ را کش داد در گودی کمرش.
موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور صورتش، و دستی کمرنگ – بگویی نگویی – به لب‌ها و چشم‌هاش کشیده بود که مثلاً بی‌رنگ جلوه نکند، شاید هم هیچ آرایشی در کار نبود و من رنگ آلبالویی لب‌هاش را ماتیک تصور می‌کردم، و سایه‌ی کمرنگ بالای پلک‌ها یا برجستگی گونه‌هاش را نم رنگی می‌دیدم. و چه فرق می‌کرد؛ زیبا بود.
آنقدر زیبا بود که وقتی چشم ازش برمی‌داشتم دلم از همه‌چیز سرمی‌رفت. پیرهنی ساده و سفید پوشیده بود، و بند کمرش را از پشت پاپیون کرده بود و تو می‌توانستی اندام ترکه‌اش را در میان مهمانان با نگاهت بلغزانی تا همین‌جور مثل پروانه بال بال بزند، برگردد، روبروت بایستد، لبخند بزند، و انگشت کشیده‌اش را زیر پستان‌ چپش بکشد: «اگر می‌خواهید، با من بیایید.»
همین بود که من هم دنبالش راه افتادم و به زحمت از میان مهمانان خودم را بیرون کشیدم...
...
...

27  ارديبهشت 1387

April 9, 2008

ديشب


مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی می
کرد که در انتهای ميدان مهآلود تصوير مبهمی از ساختمانهای دور به جا میگذاشت، ساختمانهایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.
سرعت ماشين
ها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسامآور بود که در چشم بههم زدنی میتوانست هر حادثهای رخ دهد، حادثهای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوش
هات بماند.
مسيح با دو دست چرخهای ويلچرش را جوری تاب میداد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمیداشت که انگار دارد به دنيا میآيد؛ دستهاش پشت سرش جا میماند، و سرش در بين ماشينها تصوير مبهمی از دسته
ای موی صاف بود که در عکس  هزاران بار تکرار شده بود.
می
خواست به هر جان کندنی خود را از بين ماشينها برهاند، میخواست به آن سوی ميدان برود، اما هنوز دو رج از ماشينها را نگذرانده بود، و هنوز قطاری که از آن دورها کله کرده بود به وسط ميدان نرسيده بود، و هنوز دوازده رج ديگر ماشين میگذشت، و سرعتها گيجکننده و دلهره
آور بود.
مسيح خيز ديگری برداشت و در رج چهارم ماشين
ها يک لحظه من موهای صافش را ديدم که مثل پرده
ای صورتش را دور زد، روی ابروها و چشمهاش لغزيد، و هزاران بار در نيمرخش تکرار شد.
میدانستم تا آن سوی ميدان جان سالم بهدر نمیبرد، میدانستم لای ماشينها گير افتاده است، اما صدای کرکنندهی لاستيکها ديوارههای جمجمهام را میشکافت، نمی
توانستم کمکش کنم.
دل دل
زنان از خواب پريدم، و در تاريکی نيمه شب ديدم که ميدان تماماً نور بود.

March 20, 2008

سال نو

 

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس  
زهر هجری چشيده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگُزيده‌ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می‌رود آب ديده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گَزی که مگوی
لب لعلی گزيده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه‌ی گدايی خويش
رنج‌هايی کشيده‌ام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيده‌ام که مپرس

دوست نازنينی که احترامم را سراپا بر می‌انگيزد از شهر کرمان به هنگام تحويل سال نو برام فال حافظ گرفته بود. از لطفش ممنونم.
از همه‌ی دوستانم که يادم بودند و آمدند و ستاره‌ای روی سنگم کشيدند، سپاسگزارم. سال نو برشما مبارک. اميد که امسال، مرغ آزادی بر سردر وطن ما خانه کند.

March 12, 2008

خواب صبح

 

اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب می‌شوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير می‌افتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مرده‌گی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم می‌ريزد تا آدم چند دقيقه بيش‌تر در آن غوطه‌ور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی می‌چرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم می‌گفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفته‌م سر کار و دارم کار می‌کنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»

ديروز هم همين‌جورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت می‌شه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. می‌خوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمی‌خوام. پاشو ديرت می‌شه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول می‌کشه. می‌دونی چقدر راهه؟»

February 6, 2008

صد کتاب سال

 

اين خبر را از يک روزنامه‌ نقل می‌کنم:

سمفونی مردگان در فهرست بهترین‌ها
سمفونی مردگان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد.



«سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد، و چند ماه پیش توسط انتشارات Aflame Books  تحت عنوان Symphony of the Dead  به چاپ رسید، در سازمان World Book Day  انگلستان
به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و چنانچه آرای کافی بدان تعلق گیرد، ممکن است در گروه بیست رمان برجسته قرار گیرد. کسانی که مایل باشند در این خصوص بیش‌تر کسب اطلاع کنند می‌توانند از طریق ایمیل با ناشر تماس حاصل نمایند:

richard@aflamebooks.com  

January 27, 2008

شب شعر

 

روز چهارشنبه 23 ژانويه در دانشگاه تکنيک برلين شعرخوانی داشتم. عنوان برنامه‌ی ما را از گوته، شاعر بزرگ آلمان وام گرفته بودند: «شرق و غرب». و برنامه شعرخوانی من بود و اجرای موسيقی علی مظلوم.

من با گوته شروع کردم، و سری هم به حافظ زدم. يک شعر از گوته، يک غزل از حافظ.. و گفتم حيف که شما آلمانی‌ها از يک لذت بزرگ محروميد؛ همان لذتی که ما ايرانی‌ها با خواندن "ديوان شرقی و غربی" گوته حاصل می‌کنيم، و با هر شعرش صاف می‌زنيم توی خال، و از سرچشمه‌ی اصلی يعنی ديوان حافظ، جامی به سلامتی خودش می‌زنيم توی حال. هر شعر "ديوان شرقی و غربی" گوته، يک مرجع از حافظ دارد، که ما شانس خواندش را داريم.
 
و بعد گفتم که من برای چنين هنرمندانی مرز جغرافيايی قائل نيستم، همان‌طور که گوته را  ايرانی می‌دانم، حافظ را آلمانی می‌خوانم. شکسپير می‌تواند مکزيکی باشد. آلبر کامو آمريکايی است، و مارکز عراقی، و اکتاويو پاز ايرلندی. و اصلاً چه فرقی دارد؟ مهم اين است که آنها متعلق به فرهنگ بشری‌اند، و همه کار کرده‌اند به‌خاطر خوشبختی بشر، که رنگی به رنگ‌ها بيفزايند، که زيبايی و عشق و زندگی و آزادی و آزادگی را ابلاغ کنند.
علی مظلوم هم درباره‌ی موسيقی ايرانی سخنرانی کرد، و کمانچه نواخت و او نيز کمی درباره‌ی گوته و حافظ و شعر و موسيقی حرف زد. و با صدای کمانچه‌اش جانی ايرانی به فضا بخشيد.
به ويژه وقتی شعرهام را می‌خواندم، لطف کرد و با بداهه‌نوازی زيباش مرا مديون خود کرد. مريم طيوری هم که شعرهام را به آلمانی ترجمه کرده بود، کنار من نشسته بود و با تمام احساس می‌خواند.
خانم دکتر کاماش، از استادان دانشگاه که ميزبان ما بود، دستور داده بود همه جای سالن را با شمع و گل و کاغذ رنگی، و همه با سه رنگ پرچم ايران تزيين کنند.
حضور بسياری از استادان، و مخصوصاً رييس دانشگاه که در بين شنوندگان نشسته بودند، تپش قلب بنده را دو برابر کرده بود. جوری که صدای تاپ تاپش را می‌شنيدم.

در پايان برنامه هم همه‌ی مهمانان با چای سماور و نبات و گز و خرما و کشمشی و زبان و گردويی و کلوچه و انواع شيرينی‌های ايرانی پذيرايی شدند، و خوش و خرم به خانه‌هاشان رفتند. در بين افراد سالن چند دانشجوی ايرانی هم مشاهده شدند.
 

January 21, 2008

پادافره


هرکس بزرگ‌ترين گناه زندگی‌اش را بپذيرد،
صبر می‌کند تا خورشيدش طلوع کند.