September 17, 2008
يک دو سه
در پی پرسشهای متعدددر مورد محتوای برنامه و نحوهی رزرواسیون اعلام میداریم:
الف- برایرزرواسیون جا میتوانید از 10 آگوست تا 10 سپتامبر اقدام کنید.به دلیل محدودیت جا وتهیه امکانات، بعد از 10 سپتامبر از فروش بلیت معذوریم.
ب- محتوی برنامه بهشرح زیر است:
مرسده هاشمی / پروانه مؤذنی
September 1, 2008
قطار نيمهجان
باز ذهنم شروع کرده به آهنگسازی. چند شبی است که همينجور پشت سر هم آهنگهای قشنگی ساخته و اجرا میشود، و من انگار که هدفون روی گوشهام باشد، آهنگها را تمام و کمال يکی پس از ديگری میشنوم، و بعد لحظههايی سکوت است، يا صدای پای زن همسايهی بالا، و يا صدای ماشينها؛ بعد آهنگ بعدی.
مدتها بود که آهنگی نمیشنيدم، نمیدانم اگر چه حالی باشم ذهنم آهنگ میسازد. ولی میدانم به هنگام بطالت و نوميدی يک آهنگ مبتذل میافتد توی کلهی آدم، و بعد میبينی که داری زمزمهاش میکنی، يا با سوت میزنيش. اين وضعيت را همينگوی در يکی از داستانهاش ضبط کرده، و من در سالهای جوانی گاه دچارش میشدم و خيال میکردم من و همينگوی اين حس را مشترک داريم. بعدها ديدم خيل نوميدان روزگار، صفی است تا ابديت، که دارند آهنگهای مبتذل را سوت میزنند، و خيال میکنند هرچه بيشتر سوت بزنند زودتر از بطالت نجات میيابند، حالی که راه نجاتشان از اين وضعيت غمانگيز، خيز به کار خلاقه است.
مجيد هم در رمان «فريدون سه پسر داشت» همين وضعيت را دارد، دری وری میگويد، پاچهی اين و آن را میگيرد، اما در کارگاه تيمارستان، به محضی که چوبساب را روی چوب میگذارد، ذهنش تظيم میشود، و تاريخ انقلاب شکل میگيرد.
حالا که ذهنم دوباره آهنگسازی را شروع کرده، دارم فکر میکنم چه دورههايی اينجوری بودهام. يادم هست يکی دو سال قبل از نوشتن سمفونی مردگان در سرم به شدت موزيک میشنيدم، موزيکهايی چندصدايی، با سازبندی عظيم، موزيکهايی که حاضر بودم يکيش را ضبط کنم و بعد بميرم.
زمانی هم موقع خواب همين که چشمهام را میبستم رنگ میديدم، آبی، و طيف آبیهايی که هيچکدامش را با چشم نديده بودم. آبیهايی که اصلاً در دنيا وجود ندارد. يا قرمز، زرد، سبز، سبزی که زوربا هم نديده، و تمامی نداشت.
گاهی هم تابلو نقاشی میديدم، تابلوهايی که لنگهاش را تا به حال نديدهام. دلم میخواست پا شوم، قلمموها و رنگها را بياورم بساط را پهن کنم و يکيش را بکشم. اما آنقدر از خودم کار میکشم، و آنقدر خسته به رختخواب میروم که ديگر محال است بتوانم از جام بلند شوم.
چند سالی هم تابلوهای فيگوراتيو میديدم، از چهرههای خبيث، شيطانی، و ترسناک. اما اين يکی دو سال گذشته همهاش رنگ ديدم و تابلوهای آبسترک با رنگبندیها و فرمهای بینظير.
گاهی بهخاطر میسپردم که وقتی بيدار شدم يکيش را اقلاً بکشم. اما صبح که بيدار میشدم چيزی در يادم نبود، مثل اکثر خوابهام.
هميشه فکر کردهام کاش امکانی وجود داشت برای ضبط خوابهايی که آدم میبيند، يا ضبط آهنگهايی که در ذهن اجرا میشود، يا رنگهايی که میآيد و میايستد، والور عوض میکند، دل میبرد، و بعد میرود.
چند شب اخير که ذهنم موزيک میساخته، نمیدانم کدام شب روی کاغذهای کنار تخت يادداشتی نوشتهام که خيلی از کلماتش را حالا نمیتوانم بخوانم. يادم هست يکی از آهنگها که با گروه کر اجرا میشد، شعرش فارسی بود، با اين ترجيعبند:
... در اين قطار نيمهجان.
يادم نمیآيد اين شعر را جايی خوانده يا شنيده باشم. تصاوير و کلماتش آشنا نيست. و احتمالاً در خواب يادداشت کردهام.
August 14, 2008
اين چشمها
من دو بار يادداشت روزانه نوشتهام. بار اول يادداشتهای بعد از انتشار سمفونی مردگان بود تا آخرين روزی که در کانون نويسندگان ايران فعال بودم. يعنی متن «ما نويسندهايم»، يعنی تا پاييز 1373 که در فشار گازانبری قرار داشتم؛ از يکطرف گروه هشت نفرهی جمعآورندگان امضای متن که میخواستند امضا و نام يک نويسنده و عضو قديمی کانون را حذف کنند، و از طرفی بازجوهای دادستانی انقلاب و وزارت اطلاعات.
البته که خوانندگان کتاب شأن برابر دارند، اما حرفم از جنس ديگر است، يک قوم را چنين رهبری بايد...»
August 1, 2008
ذوبشده
رمان «ذوبشده» تمام شد. آن را برای نشر ققنوس در تهران فرستادم که اجازهی چاپ و انتشارش را بگيرد. رمانی که بيست و شش سال پيش نوشته شد ولی منتشر نشد. يک ماه گذشته دستی به سروگوشش کشيدم، يک نوازش، يک ويرايش کمرنگ. و همين. نتوانستم در ساختارش دست ببرم.
عنوان قبلی اين رمان «طبل بزرگ زير پای چپ» بود که وقتی يک کارگردان متوسط اسم رمان را برای فيلم بدش سرقت کرد، به ناچار عنوان را تغيير دادم. در حالی که بيست و شش سال اين کتاب به دليل نداشتن مجوز انتشار در کشو ميز ماند و خاک خورد، و در تمام اين مدت عنوانش در جاهای مختلف آگهی شد. تقريباً هر کس يک کتاب از من خوانده باشد میداند که يک رمان با عنوان «طبل بزرگ زير پای چپ» دارم.
خب ايرانی هستيم. اخلاق و معرفت حرفهای هم ربطی به رژيم و زندگی برخی در تبعيد و ماندن بعضی در ايران و اين چيزها ندارد، و شعور را در داروخانه نمیفروشند. آدم بايد داشته باشد. حکايت آن ناشر بیپرنسيپ است که چند سال پيش به ناشر آثار من گفته بود: «اون که فراريه، رفته اون ور آب، من حتا شنيدم مرده. خب بذار ما هم اين سمفونی مردگان رو چاپ کنيم...!» بله، اينجوریهاست...
به هر حال رمان «ذوبشده» آمادهی انتشار است. اگر هم مجوز چاپ و نشر نگرفت، خيالی نيست، خارج از کشور چاپش میکنم. اما دوست دارم در ايران منتشر شود.
July 2, 2008
بار ديگر ميلان
اين هم يک تکه از مقالهی من:
احمد بن بن روزنامهنگاری است که با سی و سه کار مداوم مطبوعاتی و تجربههای نابی در خبرنگاری منطقهی جنگی، وقتی ازش بپرسند چهکارهای؟ میگويد: من خبرنگارم. و دوربين و ميکروفون به دست دنبال خبر میدود.
بار پيش که در رم مهمانش بودم، بخشی از رمان «تماماً مخصوص» را براش خواندم، فصل خودش را. و بعد باهاش گفتگويی کردم که در زمانه منتشر شد. گفتگوی يک نويسنده با شخصيت رمانش.
June 22, 2008
يک لبخند کافی است!
اين هم شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»
شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند
در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخنهایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفترها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفرهی خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی.
يک روزنامه را به خاطر اين عکس توقيف کردند. خب همين است ديگر! آلن دلون که نيست. يا بايد برود قيافه اش را عوض کند، يا نمی دانم چه خاکی بايد به سر خودش بريزد. کاريش نمی شود کرد. همين است، چيزی در همين مايعات
May 16, 2008
ارديبهشت
تمام سالهايی که مینوشتهام، امروز را بهانه کردهام که يک داستان بنويسم. تقريباً هر سال در چنين روزی، يک داستان به خودم هديه دادهام، بجز چند مورد و چند سالی که اصلاً نتوانستم بنويسم، درست در زمانهايی که قلمم کار نمیکرد و زندگی ملالآور، سايهاش را روی من میانداخت، تا حدی که نحوست و نکبتش بیبر و بیحاصلم میکرد. با خودم میگفتم امسال هم بی داستان گذشت.
تقريبا بيش از بيست داستانم تاريخ امروز را بر خود دارد. همين بهانه برای من کافی بود که خودم را فريب بدهم، فريب نه. يک داستان به خودم هديه بدهم.
امسال هم روزگار با من راه آمد، و يک داستان کوتاه خوشگل نوشتم. يکنفس و در يک نشست.
دو سه عبارت اولش را میگذارم اينجا، بقيهاش را در جايی چاپ خواهم کرد. کجا؟ نمیدانم. بالاخره يک ديوار بیشعار در ايران پيدا میکنم که اثر انگشتم را بگذارم روش.
تمام ذهنم از عطر کلمات آن دختر سفیدپوش پر شده بود: «اگر میخواهید، با من بیایید.» و انگشتهای کشیدهاش را زیر پستان چپش کشید و انگار که نقاشی میکند، تاش رنگ را کش داد در گودی کمرش.
موهای خرمایی بلندش را رها کرده بود دور صورتش، و دستی کمرنگ – بگویی نگویی – به لبها و چشمهاش کشیده بود که مثلاً بیرنگ جلوه نکند، شاید هم هیچ آرایشی در کار نبود و من رنگ آلبالویی لبهاش را ماتیک تصور میکردم، و سایهی کمرنگ بالای پلکها یا برجستگی گونههاش را نم رنگی میدیدم. و چه فرق میکرد؛ زیبا بود.
آنقدر زیبا بود که وقتی چشم ازش برمیداشتم دلم از همهچیز سرمیرفت. پیرهنی ساده و سفید پوشیده بود، و بند کمرش را از پشت پاپیون کرده بود و تو میتوانستی اندام ترکهاش را در میان مهمانان با نگاهت بلغزانی تا همینجور مثل پروانه بال بال بزند، برگردد، روبروت بایستد، لبخند بزند، و انگشت کشیدهاش را زیر پستان چپش بکشد: «اگر میخواهید، با من بیایید.»
همین بود که من هم دنبالش راه افتادم و به زحمت از میان مهمانان خودم را بیرون کشیدم...
...
...
27 ارديبهشت 1387
April 9, 2008
ديشب
مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی میکرد که در انتهای ميدان مهآلود تصوير مبهمی از ساختمانهای دور به جا میگذاشت، ساختمانهایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.
سرعت ماشينها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسامآور بود که در چشم بههم زدنی میتوانست هر حادثهای رخ دهد، حادثهای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوشهات بماند.
مسيح با دو دست چرخهای ويلچرش را جوری تاب میداد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمیداشت که انگار دارد به دنيا میآيد؛ دستهاش پشت سرش جا میماند، و سرش در بين ماشينها تصوير مبهمی از دستهای موی صاف بود که در عکس هزاران بار تکرار شده بود.
میخواست به هر جان کندنی خود را از بين ماشينها برهاند، میخواست به آن سوی ميدان برود، اما هنوز دو رج از ماشينها را نگذرانده بود، و هنوز قطاری که از آن دورها کله کرده بود به وسط ميدان نرسيده بود، و هنوز دوازده رج ديگر ماشين میگذشت، و سرعتها گيجکننده و دلهرهآور بود.
مسيح خيز ديگری برداشت و در رج چهارم ماشينها يک لحظه من موهای صافش را ديدم که مثل پردهای صورتش را دور زد، روی ابروها و چشمهاش لغزيد، و هزاران بار در نيمرخش تکرار شد.
میدانستم تا آن سوی ميدان جان سالم بهدر نمیبرد، میدانستم لای ماشينها گير افتاده است، اما صدای کرکنندهی لاستيکها ديوارههای جمجمهام را میشکافت، نمیتوانستم کمکش کنم.
دل دلزنان از خواب پريدم، و در تاريکی نيمه شب ديدم که ميدان تماماً نور بود.
March 20, 2008
سال نو
درد عشقی کشيدهام که مپرس
زهر هجری چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگُزيدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب ديدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيدهام که مپرس
سوی من لب چه میگَزی که مگوی
لب لعلی گزيدهام که مپرس
بی تو در کلبهی گدايی خويش
رنجهايی کشيدهام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيدهام که مپرس
دوست نازنينی که احترامم را سراپا بر میانگيزد از شهر کرمان به هنگام تحويل سال نو برام فال حافظ گرفته بود. از لطفش ممنونم.
از همهی دوستانم که يادم بودند و آمدند و ستارهای روی سنگم کشيدند، سپاسگزارم. سال نو برشما مبارک. اميد که امسال، مرغ آزادی بر سردر وطن ما خانه کند.
March 12, 2008
خواب صبح
اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب میشوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير میافتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مردهگی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم میريزد تا آدم چند دقيقه بيشتر در آن غوطهور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی میچرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم میگفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفتهم سر کار و دارم کار میکنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»
ديروز هم همينجورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت میشه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. میخوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمیخوام. پاشو ديرت میشه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول میکشه. میدونی چقدر راهه؟»
February 6, 2008
صد کتاب سال
اين خبر را از يک روزنامه نقل میکنم:
سمفونی مردگان در فهرست بهترینها
سمفونی مردگان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد.
![]()
«سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد، و چند ماه پیش توسط انتشارات Aflame Books تحت عنوان Symphony of the Dead به چاپ رسید، در سازمان World Book Day انگلستان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و چنانچه آرای کافی بدان تعلق گیرد، ممکن است در گروه بیست رمان برجسته قرار گیرد. کسانی که مایل باشند در این خصوص بیشتر کسب اطلاع کنند میتوانند از طریق ایمیل با ناشر تماس حاصل نمایند:
January 27, 2008
شب شعر
روز چهارشنبه 23 ژانويه در دانشگاه تکنيک برلين شعرخوانی داشتم. عنوان برنامهی ما را از گوته، شاعر بزرگ آلمان وام گرفته بودند: «شرق و غرب». و برنامه شعرخوانی من بود و اجرای موسيقی علی مظلوم.
من با گوته شروع کردم، و سری هم به حافظ زدم. يک شعر از گوته، يک غزل از حافظ.. و گفتم حيف که شما آلمانیها از يک لذت بزرگ محروميد؛ همان لذتی که ما ايرانیها با خواندن "ديوان شرقی و غربی" گوته حاصل میکنيم، و با هر شعرش صاف میزنيم توی خال، و از سرچشمهی اصلی يعنی ديوان حافظ، جامی به سلامتی خودش میزنيم توی حال. هر شعر "ديوان شرقی و غربی" گوته، يک مرجع از حافظ دارد، که ما شانس خواندش را داريم.
و بعد گفتم که من برای چنين هنرمندانی مرز جغرافيايی قائل نيستم، همانطور که گوته را ايرانی میدانم، حافظ را آلمانی میخوانم. شکسپير میتواند مکزيکی باشد. آلبر کامو آمريکايی است، و مارکز عراقی، و اکتاويو پاز ايرلندی. و اصلاً چه فرقی دارد؟ مهم اين است که آنها متعلق به فرهنگ بشریاند، و همه کار کردهاند بهخاطر خوشبختی بشر، که رنگی به رنگها بيفزايند، که زيبايی و عشق و زندگی و آزادی و آزادگی را ابلاغ کنند.
علی مظلوم هم دربارهی موسيقی ايرانی سخنرانی کرد، و کمانچه نواخت و او نيز کمی دربارهی گوته و حافظ و شعر و موسيقی حرف زد. و با صدای کمانچهاش جانی ايرانی به فضا بخشيد.
به ويژه وقتی شعرهام را میخواندم، لطف کرد و با بداههنوازی زيباش مرا مديون خود کرد. مريم طيوری هم که شعرهام را به آلمانی ترجمه کرده بود، کنار من نشسته بود و با تمام احساس میخواند.
خانم دکتر کاماش، از استادان دانشگاه که ميزبان ما بود، دستور داده بود همه جای سالن را با شمع و گل و کاغذ رنگی، و همه با سه رنگ پرچم ايران تزيين کنند.
حضور بسياری از استادان، و مخصوصاً رييس دانشگاه که در بين شنوندگان نشسته بودند، تپش قلب بنده را دو برابر کرده بود. جوری که صدای تاپ تاپش را میشنيدم.
در پايان برنامه هم همهی مهمانان با چای سماور و نبات و گز و خرما و کشمشی و زبان و گردويی و کلوچه و انواع شيرينیهای ايرانی پذيرايی شدند، و خوش و خرم به خانههاشان رفتند. در بين افراد سالن چند دانشجوی ايرانی هم مشاهده شدند.



