August 29, 2010

ما در آمازون هستيم

.

از اين پس علاقهمندان به کتاب و ادبيات، به ويژه آنهايی که کتابهای مرا دوست دارند به سادگی میتوانند سری به آمازون بزنند، نگاهی بيندازند و تازهترين کتابهای نشر گردون را خريداری کنند.

نشر گردون که از سال 1366 با نخستين کتابش (دشت مشوش از خوان رولفو) تأسيس شده، پروانهی انتشارش دو سال قبل از مجلهی گردون باطل شد، و هنگامی که در اسفندماه 1374 به آلمان آمدم، ابتدا مجلهی گردون را منتشر کردم، و مدتی بعد نشر گردون را راه انداختم. مجله در همان دو سال اول بعد از ده شماره تعطيل شد؛ مشکلات پخش، فشارها و چوب لای چرخ گذاشتنهای برخی گروههای سياسی خارج از کشور مجله را متوقف کرد. فقط مانده بود دفتر مجله را آتش بزنند يا کارهايی از اين قبيل، که خودم تعطيل کردم تا آنها آسوده شوند. بعدش من ماندم و يک کوه قرض.

نشر گردون را اما ادامه دادم تا اينکه در خانهی هدايت برلين يک چاپخانه هم داير کردم، و حالا اينجا بيش از صد عنوان کتاب منتشر شده که دوست نازنينی از ديروز برای نشر گردون در آمازون يک ويترين تماشايی هم بر پا کرده است.

حالا ما در آمازون هستيم، و اين برای آن دسته از کسانی که در شهرها و کشورهای دورافتاده زندگی میکنند خبر خوشی است. آخر بعد از انقلاب (انفجار) چنان منفجر شديم که هر تکه مان يکجايی افتاده. و خب برای تهيهی کتاب فارسی اين بهترين شکل و راه ممکن است.

در نشر گردون به طور متوسط ماهيانه دو کتاب منتشر میشود که در «آمازون دات کام» قابل رويت خواهد بود. در اين سالهای تبعيد بچز نوشتن و کتابفروشی و  گذران روزگار سخت، بيش از صد کتاب منتشر کردهام. اين هم کارنامهی من در حوزهی نشر و مقاومت در برابر سانسور:

تماماً مخصوص، ذوب شده، و فريدون سه پسر داشت در آمازون دات کام

بوف کور و بقيه کتاب های نشر گردون در آمازون دات کام

سمفونی مردگان به انگليسی و کتاب های آلمانی من در آمازون دات دی ای

June 12, 2010

فيس بوک

دوستان از طريق ای ميل از من میپرسيدند که آيا عضو فيس بوک هستم؟ و من پاسخ میدادم خير. تا کنون آنجا صفحهای نداشتهام. فقط میدانم که صفحهای در فيس بوک به نام من مفتوح است، و آمد و شد برقرار.

از طرفی بخاطر فيلتر بودن وبلاگم در ايران ارتباطم با خيلیها قطع شده. تصميم دارم به زودی در فيس بوک چراغ سردر صفحهام را روشن کنم و برخی نوشتنها و خواندنها را آنجا ادامه دهم. اين روزهام به انتظار می‌گذرد.

May 30, 2010

سانسور ريشه خوار

گفت‌وگوی روز «عباس معروفی» در راديو کوچه

«سانسور ریشه‌ی خلاقیت را می‌خشکاند»

 

بيست و ششم اردیبهشت۱۳۸۹ برلين

  سپهر عاطفی/ رادیو کوچه/ دفتر ترکیه

sepehr@koochehmail.com

نمایش‌گاه کتاب تهران که از سال ۸۶ در مصلای تهران برگزار می‌شود همیشه با بحث‌های پیرامون خود آمده است. نمایش‌گاهی که با وجود سانسورهایی که در مورد کتاب در ایران وجود دارد بی‌شباهت به نوعی تظاهر فرهنگی نیست. جمع‌آوری کتاب‌ها و ممنوعیت آثار نویسندگان ایرانی امسال نیز بیشتر از هر چیز دیگری در نمایش‌گاه کتاب به چشم می‌آید. سال گذشته نیز آثار نویسندگانی مثل «صادق هدایت» و «فروغ فرخزاد» از نمایش‌گاه جمع‌آوری شده بود.

امسال نیز ممنوعیت عرضه کتاب شامل کتاب‌های «هوشنگ گلشیری» و «فروغ فرخزاد» و کتاب‌هایی از «محمود دولت‌آبادی» شد. کانون نویسندگان ایران در بیانیه‌ای، تحت فشار قرار دادن ناشران مستقل را محکوم و به محرومیت برخی از ناشران ایرانی از شرکت دراین نمایش‌گاه اعتراض کرد. براساس گزارش‌های رسیده کتاب‌های تاییدکننده هولوکاست، کتاب‌ها درباره شک، بهاییت و بابیت در این نمایش‌گاه جمع آوری شدند.

این درحالی است که ۱۵ اردیبهشت بعد از تعطیلی نمایش‌گاه کتاب و بسته‌شدن درهای آن، عده‌ای به غرفه ققنوس آمده و بی‌خبر و بدون اجازه مسوولان غرفه، حدود صد نسخه از رمان «سال بلوا» را از غرفه این ناشر بردند. بنا بر گزارش ایلنا، به مسوول غرفه‌ی ققنوس گفته شد؛ که کتاب‌های عباس معروفی را جمع کرده و از فروش آن‌ها در نمایش‌گاه کتاب خودداری کنند. این کتاب‌ها شامل «سال بلوا»، «آونگ خاطره‌های ما»، «دریاروندگان»، «جزیره آبی‌تر» و «سمفونی مردگان» می‌شود.

این درحالی است که فروش رمان «ذوب شده» عباس معروفی نیز که اواخر سال پیش بعداز ۲۶ سال منتشر شده بود، پیش از تعطیلات نوروز امسال متوقف شد. در همین رابطه با عباس معروفی گفت‌و‌گویی داشته‌ایم که در پی می‌آید.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

دانلود فایل صوتی

آقای معروفی دیدیم که در نمایش‌گاه کتابی که امسال برگزار شد، مثل سال‌های قبل خیلی از کتاب‌ها ممنوع شدند و از نمایش‌گاه جمع‌آوری شدند، کتاب‌های شما نیز مثل سمفونی مردگان و سال بلوا امسال از نمایش‌گاه کتاب جمع شدند. فکر می‌کنید با وجود این سانسور شدیدی که برای کتاب در ایران وجود دارد و کتاب‌ها در مراحل مختلف فیلتر می‌شوند، اصولن نمایش‌گاه کتاب و خود کتاب در جمهوری اسلامی چه جای‌گاهی دارد؟

نمایش‌گاه کتاب در واقع نقض غرض است. یعنی حالتی دوگانه دارد این‌که نمایش‌گاهی بگذاری و در آن شروع به سانسور و اهانت کردن به کتاب کنی. یعنی مناسک . مراسمی را آدم به جا بیاورد و بعد در آن مناسک کل هستی آن مراسم را آدم به آتش بکشد و از بین ببرد.

این در واقع نگاه کلی جمهوری اسلامی و این نظام که ۳۰ سال است بر مملکت ما حاکم است به کتاب، فرهنگ، هنر و.. و می‌بینیم به موازات این کارهایی که می‌شود. مثلن در شهر تهران مجسمه‌ها را می‌دزدند. مجسمه دزدی کیف‌زنی نیست که کسی بیاید کیف شخصی دیگر را بزند. مجسمه چیزی است که چند تن وزن دارد و این‌ها نیاز به جرثقیل و بیل مکانیکی دارد، نیاز به ابزار سنگین دارد.

این نشان می‌دهد که درکل نگاه این نظام به مجسمه به هنر، کتاب همه‌اش یک‌سان است و فرقی نمی‌کند. همان کاری را که در نمایش‌گاه کتاب امسال این‌ها کردند و به کتاب‌هایی که خودشان مجوز دادند و بعد خودشان آمدند مجوز خودشان را باطل کردند، دقیقن همان دزدیدن مجسمه‌ها بود.

با توجه به این‌که امسال کتاب‌های آقای هوشنگ گل‌شیری، فروغ فرخزاد هم‌چنین کتاب‌هایی از آقای دولت‌آبادی و شما جمع‌آوری شد و این کتاب‌ها مجوز داشتند، فکر می‌کنید دلیل این کار چیست؟ زیرا به نوعی ناهماهنگی است. آیا از دادن مجوز پشیمان شده بودند یا دور جدیدی از سانسور فرهنگی را آغاز کرده‌اند؟

خیر، این کلن حالت این دولت است. یعنی علاوه بر آن نظام جمهوری اسلامی، این بی‌قانونی و هرج و مرج در فضای دولت را نشان می‌دهد. به‌طور مثال این‌ها اعلام کرده بودند که هفته‌ی آینده شنبه و یک‌شنبه همه‌جا تعطیل است  و بعد ده‌بار حرفشان را عوض کردند. در واقع هرج و مرجی در دولت وجود دارد که نشان می‌دهد این‌ها ثبات  اقتدار ندارند.

کتاب‌هایی که مجوز داده‌اند و خودشان بخش‌نامه کردند کتاب‌هایی که از این تاریخ به نمایش‌گاه می‌آید بدون اشکال است. مثلن سمفونی مردگان درست دو ماه پیش مجوز چاپ بیستم را گرفته بود و کتابی است که ۲۵ سال است در آن کشور خرید و فروش می‌شود و مردم می‌خوانند.

تازه این کتاب رمانی راجع به هابیل و قابیل است و با قرآن شروع می‌شود. اصلن چیزی ندارد که بیایند به این شکل به آن حمله‌ور شوند و جمع‌آوری کنند. این نشان از سردرگمی و پریشانی دولت دارد درحالی که اصلن کار دست آدم‌های ندانم‌کار افتاده است. همه از یکدیگر می‌ترسند و من فکر می‌کردم به دلیل این‌که هم‌زمان نمایش‌گاه گل و گیاه نیز هست و این‌ها اگر به آن‌جا بروند امکان دارد با هر پدیده‌ی سبزی احساس وحشت کنند و بخواهند هر چیز سبزی را از ریشه بکنند.

شما با بسیاری از نویسندگان جوان نیز کار کرده‌اید، فکر می‌کنید این جنایت فرهنگی، توقیف و سانسور کتاب که شامل حال بسیاری از نویسندگان جوان نیز می‌شود چه تاثیری بر انگیزه و آینده‌ی نویسندگی آن‌ها می‌گذارد؟

من یک جایی هم به خاطر اندیشه‌ی خودم و هم به خاطر سن و سالم و یا شرایطی که در آن قرار داشتم از آن آغازی که شروع کردم، بین دو نسل قرار گرفتم. یعنی یک نسل نویسندگاه قدیمی از قبیل شاملو، سیمین دانش‌ور، سیمین بهبهانی، حمید مصدق، محمود دولت‌آبادی، هوشنگ گل‌شیری، یداله رویایی و اسماعیل خویی و نویسندگان بزرگ نسل گذشته در ارتباط بودم.

از طرفی دیگر با نسل دیگری کار کردم که دیدن آن‌ها برای من به همان اندازه‌ی دیدن بزرگان ادبیات اهمیت داشت. من همین چند روز پیش یک داستان کوتاه در برنامه‌هایی که در رادیو زمانه اجرا می‌کنم و کارگاه داستانی که آن‌جا دارم، یک داستان اروتیک کوچک از خانمی به نام «فریال» بود که می‌دانم این خانم ۲۳ ساله است ولی این کار واقعن زیبا بود.

یعنی من فکر می‌کنم باید به این‌ها توجه کرد، اگر امکانی برای انتشار آن است باید هر کاری کرد. می‌بینید من در این وضعیت میانه‌ای که قرار گرفته‌ام هم آن نسل و هم این نسل را دیده‌ام. آن نسل چیزهایی در زمانه‌ی قبل از انقلاب داشته‌ است، مطبوعات ادبی، مطبوعاتی که نقد و فضاسازی می‌کرده است.

نسل امروز آن فضا را ندارد. به هر حال هر چیزی نیاز به مطبوعات زرد نیز دارد که بخشی از جامعه را جذب کند. متاسفانه این‌ها از همه چیز محروم هستند. تنها چیزی که وجود دارد وبلاگ‌ها هستند و این‌قدر تعدادشان زیاداست که به ندرت شما چیز‌های ادبی لابه‌لای وبلاگ‌ها پیدا می‌کنید. گر چه من خیلی برای آن اهمیت قایلم و همین را نیز غنیمت بزرگی می‌دانم ولی این را فراموش نکنید که نسل تازه‌ی ما در این سرکوب فرهنگی که کتاب‌هایشان اجازه‌ی انتشار ندارد، مطبوعات ادبی وجود ندارد و این‌ها جایی برای بالیدن پیدا نمی‌کنند.

به نوعی احساس می‌کنم ادبیات نسل بعد زیرزمینی خواهد شد یا ادبیاتی است که دست به خود سانسوری می‌زند و با سانسور پیش می‌رود و چیز نصف و نیمه‌ای از خلاقیت منتشر می‌شود یا خیر، بخشی از ادبیات منتشر نمی‌شود و در کشوها قایم می‌شود تا  روزگاری بیرون بیاید، همچنان که من ۲۶ سال پیش رمانی نوشتم که هیچ‌وقت امکان انتشارش نبود.

یعنی همیشه به دلیل این‌که این رمان داستان نویسنده‌ای است که در زندان اوین در سال‌های بعد از انقلاب است. از این می‌پرسند تو فلانی را می‌شناسی؟ او می‌گوید بله می‌شناسم و شروع می‌کند از کودکی‌اش داستانی گفتن. این‌ها می‌گویند مادر فلان تو دروغ می‌گویی و زیر شکنجه می‌برندش، وقتی زیر شکنجه‌های اولیه و فشار می‌گذارندش این به دلیل این‌که داستان نویس است شروع به قصه ساختن می‌کند. این‌ها باز می‌گویند تو دروغ می‌گویی راست بگو. دوباره شکنجه‌ها عوض می‌شود و بعد این به همان شیوه‌ی داستان‌ گفتن شروع می‌کند قصه‌ی بعدی را می‌گوید. این آن‌قدر قصه می‌گوید تا اخر در قصه‌های خودش گم می‌شود.

این داستان را من وقتی که ۲۶ ساله بودم نوشتم و آن موقع ناشر من گفت این را چاپ نکن زیرا برایت مشکل ایجاد می‌کنند و می‌کشندت. حالا من ۵۲ ساله‌ام و ۲۶ سال از این ماجرا گذشته است. به هر حال در ایران ۴،۵ ماه پیش مجوز گرفت با ۳۵ مورد سانسور این کتاب منتشر شد ولی یک‌ماه بعد ریختند و کتاب را جمع کردند.

من کتاب خودم یا کتاب دیگری نمی‌بینم. این‌ها سرنوشت جامعه‌ی ما است. وقتی می‌ریزند در دفتر نشریه‌ی گردون من باید به هم‌کار مطبوعاتی‌ام بگویم این حمله به گردون نبود. این حمله به همه‌ی نشریات بود. وقتی می‌ریزند در عروسی و جوانان را می‌برند، الآن به آن اصلاح‌طلب‌های عزیز باید گفت این حمله به عروسی نبود، به دعای ندبه‌ی شما حمله شد. یعنی باید جلوی حمله را گرفت، فرقی نمی‌کند حمله به عروسی یا حمله به مراسم دعای کمیل.

متاسفانه مثلن ما می‌گوییم آتش زدن قبر کافر‌ها اشکالی ندارد ولی باید منتظر باشیم که بیایند و قبر ما را آتش بزنند. زیرا مرده برای هر گروه و دین و عقیده‌ای مقدس است، وقتی بیایی و مرده‌ی کسی را با لودر زیر و رو کنی و این کار را پسندیده بدانی مطمئن باش می‌آیند و مرده‌ی تو را با لودر زیر و رو می‌کنند.

شما به رمان ذوب‌شده اشاره کردید که جلوی انتشار آن در فروردین‌ماه گرفته شد، آیا قصد انتشار این رمان در خارج از کشور را دارید یا صبر می‌کنید که شاید ۲۶ سال دیگر در ایران اجازه‌ی نشر پیدا کند؟

من کتاب را در نشر «گردون» برلین منتشر کردم، کتاب را بدون سانسور منتشر کردم و رمان جدید‌تری دارم که ۷ سال روی آن کار کرده‌ام که آن را نیز ناشرم برد و وزارت ارشاد آن را به کلی رد کرد، یعنی کتاب را غیرقابل چاپ اعلام کردند. من آن را نیز منتشر کردم. کتاب منتشر شده و چاپ اول آن نیز تمام شده است که با استقبال خوبی مواجه شد. زمانی در حدود ۴۰۰ صفحه است که من ۷ سال روی آن کار کرده‌ام. چکیده‌ی عمر من و هفت سال زندگی در غربت است. رمانی راجع به تنهایی و عشق و سفر است.

من فکر می‌کنم هیچ‌وقت نباید متوقف شویم، هر جا جلوی چیزی را گرفتند ما باید از جای دیگری جوانه بزنیم و سبز شویم.

فکر می‌کنید این سانسوری که در ایران وجود دارد باعث بروز خلاقیت در میان نویسندگان می‌شود یا فکر می‌کنید در جوامع آزاد رشد و بالندگی بیشتر وجود دارد؟

ببینید سانسور خلاقیت نمی‌آورد، سانسور خلاقیت را می‌خشکاند. سانسور دشمن خلاقیت است. ممکن است در فشارهای سانسور ذهن گریز‌گاه‌هایی خلق کند ولی به‌طور کلی سانسور خلاقیت را می‌خشکاند. به همین دلیل است که شما می‌بینید در جوامع آزاد مثل آمریکا، فرانسه، آلمان یا کل اروپا ادبیات به استاندارد‌هایی جهانی رسیده است و شاه‌کارهای بزرگ آفریده شده است.

در کشور ما این محدودیت هیچ‌وقت نگذاشته است که اندیشه به کاغذ بنشیند و همیشه هراسی وجود داشته است. بسیاری از آدم‌ها بوده‌اند که می‌خواستند موضوعی را بنویسند و فکر کرده‌اند اگر بنویسند ممکن است زندگی‌ آن‌ها کن‌فیکون شود به همین دلیل اصلن سراغ آن نرفته‌اند.

این هراسی که پیش از نوشتن در ذهن‌ها وجود دارد و موجب خود‌سانسوری می‌شود، ریشه‌ی خلاقیت و آفریدگاری را می‌خشکاند. من به هر حال با هر نوع سانسوری مخالفم و فکر می‌کنم خیلی از نویسندگان و شاعران حتا گفته‌اند که سانسور گاهی خلاقیت ایجاد می‌کند اما به نظر من این جمله‌ها مزخرف است. سانسور با خلاقیت سر سازگاری ندارد و موجب مرگ خلاقیت می‌شود.

May 17, 2010

عشق؟ يا احترام؟

.

                                    داستان کوتاه

برای اينکه بتوانم اين داستان را تعريف کنم مجبورم از خودم فاصله بگيرم، بشوم دوتا آدم، هم از بيرون به ماجرا نگاه کنم، و هم نقش خودم را نشان دهم. جايی به نوشتههای قبلیام استناد کنم، از نوشتهها و گفتههای ديگران کمک بگيرم، و خدا کند مستندات من کافي و وافی باشد که کار به افشاگری نکشد.

اما اگر ناچار شوم ابايی هم ندارم که راز خصوصی زنی را آشکار سازم؛ و در واقع خودم را  از رازی که مثل يک جسد سالها بر شانهام کشيدهام و در سينهام نگه داشتهام خلاص کنم.  اميدوارم با استفاده از قاعدهی بازی بتوانم داستانم را بنويسم. داستانی که مربوط است به صادق هدايت، نويسندهی ايرانی. اما ربطی به نوشتهها و کارهاش ندارد، من میخواهم از يک مسئلهی خصوصی هدايت پرده بردارم. از عاشق شدنش، خودکشیاش، و يک زن بسيار زيبا که زندگی را بر صادق هدايت حرام کرد...

...

...

----------------------------------------------------------- 

هميشه به بهانهی تولدم يک داستان کوتاه نوشتهام، يا رمانی آغاز کردهام. و حالا با اين بهانهی مضاعف، روز 26  ارديبهشت اين داستان را نوشتم و دم دمههای صبح 27 ارديبهشت تمامش کردم.

بنا به رسم عادت بعد از نوشتن داستان مدتی آن را میخوابانم، ازش فاصله میگيرم، بعد به سراغش میروم، دستی به سر و رويش میکشم، و آنوقت منتشرش میکنم.

May 10, 2010

ديوها و کتابها

 

                               مسئولان بیست و سومین نمایشگاه بین‌المللی كتاب
                               كتاب‌های عباس معروفی را جمع‌ كردند
 

این درحالی‌ست كه چهار‌شنبه شب هفته گذشته (15 اردیبهشت‌) بعد از تعطیلی نمایشگاه كتاب و بسته شدن درهای آن، مسئولان نمایشگاه كتاب به غرفه ققنوس آمده و بی‌خبر و بدون اجازه مسئولان غرفه، حدود صد نسخه از رمان «سال بلوا» را از غرفه این ناشر بردند.

بنا بر گزارش خبرنگار ایلنا، روز گذشته (18 اردیبهشت) به مسئول غرفه انتشارات ققنوس گفته شد؛ كه كتاب‌های عباس معروفی را جمع كرده و از فروش آنها در نمایشگاه كتاب خودداری كنند.

این كتاب‌ها شامل سال بلوا، آونگ خاطره‌های ما، دریاروندگان جزیره آبی‌تر، سمفونی مردگان می‌شود.

اگر مسئولین نمایشگاه كتاب بنابر بندی از قرارداد تحویل غرفه به ناشران كه آنها از ارائه كتاب‌هایی كه مجوز نشر آنها مربوط به قبل از سال 84 می‌شود، برحذر می‌دارد، اما مجوز تجدید چاپ رمان «سمفونی مردگان» برای سال 1388 است و رمان «سال بلوا» با مجوز تجدید چاپ در سال 1386 در نمایشگاه كتاب ارائه شده است.

این درحالی ست كه فروش رمان «ذوب شده» عباس معروفی نیز كه اواخر سال پیش بعد از 26 سال منتشر شده بود، پیش از تعطبلات نوروز امسال متوقف شد.

معروفی در این كتاب خیال‌ها و خاطره‌های خود را از فضایی كه آن را تجربه كرده و زیسته، می‌نویسد. كتاب، داستان نویسنده‌ای است كه زیر بازجویی و شكنجه ناچار به قصه‌پردازی می‌شود و آنگاه در قصه‌های خودش گم می‌شود.

این رمان پاییز سال 62 به پایان رسیده و امروز بعداز 26 سال منتشر شده است. معروفی درباره این كتاب گفته بود: «نمی‌دانم حالا باید خوشحال باشم یا غمگین كه نخستین رمان من 26 سال دیر به دست خوانندگانش می‌رسد، جوان 26 ساله‌ای كه هم‌سن و سال‌هایش را نمی‌شناسد و نمی‌داند كجا باید بایستد كنار متولدین پاییز 62 یا متولدین پاییز 88 واقعا نمی‌دانم. كدام؟»

او بر این باور بود كه اگر این رمان در همان سال منتشر و نقد می‌شد بر راه و كار ادبی او تاثیر می‌گذاشت. «اما ما آدم‌هایی هستیم كه زمان و مكانمان به هم ریخته، نمی‌دانیم كی چرا كجاییم.»

نقل از ايلنا، فرارو،  بی بی سی

ولی من برای آن پنج جوان برومند وطنم که امروز اعدام شدند تا ابد غمگین و عزادارم.

April 17, 2010

هژبر يزدانی درگذشت

هژبر يزدانی سرمايهدار معروف و افسانهای همين نيم ساعت پيش درگذشت. او متولد سنگسر بود و از دامداری به آن ثروت هنگفت رسيده بود. مردی شيکپوش، خندان، و مردمدار که هميشه با فکرهای ويژه در هر صنعتی ابتکارهای خودش را به کار میبست تا به بهترين شکلی صنعت و کارش را به رونق و اوج برساند.
به عنوان مثال دامداری در مرام او تنها به گوسفند ختم نمی شد. در کنار و به موازات دامداری، او اقسام لبنيات، فرآورده
های گوشتی، کارخانهی پشمبافی، صنعت روده، چرم سازی، کارخانه و فروشگاه زنجيرهای "کفش ايران"،  و کود طبيعی و چيزهای ديگر به هرکدام شخصيت مستقل میبخشيد و تمامی زير مجموعهها را شخصاً مديريت میکرد. يا کشت و صنعت پنبه که انتهای مجموعه به کارخانهی پارچهبافی پاکريس در سنگسر ختم میشد؛ مجموعهای که میتوانست و میبايست تحت مديريت خودش سی هزار کارمند و کارگر را با حق مسکن در منطقهی سنگسر پوشش دهد. او اين کارخانه و خانههای سازمانی پاکريس را برای جوانان سنگسر ساخته بود. اما انقلاب شد، و حالا کارخانهی مزبور لک و لکی میکند. میگويند فقط ده درصد آن را مورد بهرهبرداری قرار دادهاند، بقيه اش خوابيد. و اما در خانههای سازمانی پاکريس آدمهای بسياری زندگی میکنند، بچهدار میشوند، نماز میخوانند، روزه میگيرند، و به جان رهبر درود می
فرستند. 

 
هژبر يزدانی در ضلع شمال غربی ميدان ولی عصر يک ساختمان و پاساژ بزرگ داشت که متعلق به "ری گاز" بود؛ ری گاز مثل بانک ايرانيان يا کارخانه قند شيروان يا قند اصفهان، بخشی از مجموعه
ی تحت مديريت او که پس از انقلاب به عسگراولادی رسيد. می
گفتند اين بخش از اموال هژبر يزدانی را عسگراولادی سيزده ميليارد تومان قسطی از بنياد مستضعفان خريده است.
آنچه من به عنوان يک آشنا بايد بگويم اين است که هژبر يزدانی در عمرش هرگز وارد باندهای فساد نشد، برخلاف آنچه نوشتند و گفتند، او نه قتلی انجام داد، نه نان کسی را بريد، نه قمار کرد، و نه اهل تفريحات مردانه بود. مردی بود خانواده دوست، که در زمان اوج، شصت و هشت هزار نفر (اعم از کارگر و کارمند و خانواده
هايشان) در مجموعههای او با کمال رضايت نان می
خوردند.  
يادم هست چند سال پيش از انقلاب هرکس از مردم سنگسر ورشکست می
شد میرفت سراغ هژبر يزدانی. او دست آدمهای زمينخورده را می
گرفت و فرصت ديگری در اختيار آنها می گذاشت تا بلند شوند و پروبال بگيرند و آبرويشان حفظ شود.
من او را چند باری ديده بودم. يکی دوبارش مراسم تاسوعا و عاشورای سال 1355 و 1356 بود که در خانه
اش در دزاشيب خرج میداد. خودش برخلاف هميشه که با لباس سفيد يا رنگ روشن ظاهر میشد، در مراسم محرم سياه میپوشيد و همان دم در سالن پذيرايی مینشست و همهی حواسش به اين بود که مهمان
ها به درستی و با احترامات فائقه پذيرايی شوند.
آدم خوبی بود. مردم سنگسر اين را می
دانند. دوستش دارند و برای او احترام فوقالعادهای قائلند. اما پس از انقلاب، از راه رسيدگان برای مصادره و غارت اموالش نياز مبرم داشتند که بگويند او قاتل و زنباره و ميخواره و بهايی و يهودی و ضد انقلاب و دزد و مفسد و نامرد و کمونيست و ليبرال و آمريکايی و عضو کانون نويسندگان و نوکر شاه بوده است. حتا يک نفر گفت با چشمهای خودش ديده که او يک کارگر مؤمن روزهدار را که زنش دوقلو حامله بوده کتک زده و حقش را خورده است. چيزهای ديگر هم دربارهی او گفتند و نوشتند، اما همه
اش دروغ بود. دروغ شاخدار؛ مثل دروغی که در انتخابات رياست جمهوری گفتند و حق مردم را خوردند.
با اينهمه من که می دانم او کی بود و چقدر به مردم و ايران خدمت کرد. حتا اگر اين چند سطر را هم نمی
نوشتم، مردمی که از ابتکار و همت و بزرگواری او صاحب خانه و زندگی و شغل شدند، آنها خوب میدانند که هژبر يزدانی چقدر به ايران خدمت کرده است.

هژبر يزدانی پس از انقلاب به کُستاريکا گريخت، و تا همين نيم ساعت پيش در شهر سن خوزه زندگی میکرد. قرار است فردا او را در همان شهر به خاک بسپارند؛ در کنار مزرعهاش، جايی که بر تابلو بزرگی نوشته شده: سنگسر.

مطالب مرتبط و بی بی سی فارسی

we like to thank everyone for remembering my dad and for those who never knew him and have opinions i am sorry for you,he was a great man and am man like my dad  loved  his country and his people.he was not bahai or muslim  but always told us that there are good and bad in all faiths.he told us to respect and love people.alot of people are envious of what he had my father never did drugs or gamble and used to work  everyday and he was smart.if some are lazy  and expect the same it is their problem.my father is a legeng.he will stay in our history even after all the small minded people are gone .all his accomplishments stay for the people of iran.baba joon rest in peace.
love you baba

kiyan 

February 21, 2010

جاماندنی تماماً مخصوص

.

مي‌دانی؟ هنوز ازش فاصله نگرفته‌ام. فقط دوستش دارم. همينجور که خالد را دوست دارم، يا عباس را که زير نور تند وايناختن نمي‌دانست با تنهاييش چکار کند، و عجيب است. اين رمان تنها کاري ست که خودم هم احساس مي‌کنم ناتمام مانده. همه‌ی فصل‌هاش و همه کارهاش ناتمام است. مثل سمفوني ناتمام بتهوون.

دلم مي‌خواست هنوز بنويسم، ولی مثل غذا خوردنم که هميشه به قدر بچه‌ها مي‌خورم، همش فکر مي‌کردم ديگر بس است. پدربزرگم مي‌گفت هميشه دو لقمه پيش از اينکه سير بشی دست بکش. من هم همين کار را کردم.

و حالا مي‌خواهم بروم سراغ کار بعدی اما ذهنم همراهی نمي‌کند، در تماماً مخصوص جاخوش کرده و همراهم نمي‌آيد...

 

با يانوشکا مي‌توانستم خودم باشم، حتا اگر اسب مي‌بودم، کسي اما سوارم نبود، مهميزي نبود، زين و يراقي نبود، ترس از رها شدن در جنگلي غريب نبود، لخت دويدن بود، نفس‌نفس زدن‌هاي شورانگيز بود. پژواک چکيدن قطره‌اي آب در غاري خنک بود که در چله ی تابستان به آن پناه برده‌اي.

مي‌دانستم‌ يانوشكا به‌ شيوه ی‌ خودش‌ به‌ من‌ نزديك‌ مي‌شود، و با رفتار خاص‌ خودش‌ مي‌تواند لحظه‌ به‌ لحظه‌ خودش‌ را در دل‌ من‌ جا كند، اما نمي‌دانستم‌ بعدش چه اتفاقي مي‌افتد. اهميتي هم نداشت. فقط هراس هردو ما از دکتر برنارد قابل فهم نبود. چرا هردو ما ازش مي‌ترسيم و نمي‌خواهيم بفهمد که ما به هم علاقه داريم.

گفتم: «چرا غمگيني؟»

گفت‌: «اميدوارم شوکه‌ نشويد آقاي‌ ايراني‌!‌‌ يک خبر تكان‌دهنده دارم. اما‌ ‌نبايد كسي بداند من‌ به‌ شما گفته‌ام‌. اين راز بين ما مي‌ماند؟»

جوري‌ سر تكان‌ دادم‌ كه‌ بداند مثل‌ هميشه‌ مي‌تواند اعتماد كند. نگاه‌ دوباره‌اش‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ اعتماد دارد، فقط از ديوار مي‌ترسد.

گفتم: «خواهش مي‌کنم بگو.»

«اميدوارم‌ ناراحت‌ نشويد. چه‌ جوري‌ بگويم‌؟ ديشب‌...»

غم‌ عميق‌ دوباره به‌ چشم‌هاش‌ فشار ‌آورد، و من‌ لرزش‌ لب‌هاش‌ را به‌ وضوح‌ ‌ديدم: «ديشب‌ آقاي‌ كريشن‌ باوئر خودكشي‌‌...»

ديگر صداش‌ را نشنيدم‌. سرما روي‌ تنم‌ ‌شكست‌، جوري‌ كه‌ صداي‌ ترك‌ خوردن‌ پوستي‌ خشكيده موهاي‌ تنم‌ را سيخ‌ مي‌كرد. خداي من!

يخ‌ درياچة‌ واندليتز مي‌شكست‌ و کسي در آن فرو مي‌رفت‌.

خودم‌ را بغل‌ كردم‌. دوباره به‌ درياچه‌ يخ‌زده‌ زل زدم‌ و زود سرم‌ را برگرداندم‌: «گاهي آخر شب‌ها آن‌ اطراف مي‌پلكيد.»

و مورمورم‌ شد: «خودش‌ را انداخته‌ توي‌ درياچه‌؟»

«نه‌. خودش‌ را به آن درخت...» و دستش را دراز کرد تا درخت را در تاريکي نشانم دهد.

«چي‌؟»

«همين‌.»

«شوخي‌ كه‌ نمي‌كني‌!» و سر چرخاندم؛ به هر درخت يکي خود را آويخته بود، خالد را شناختم، همان همسايه عراقي‌‌ام، گفت: «بشقاب‌ خريده‌ام.» و آن شاعر افغاني را ديدم که لابد در چراغاني سال نو دنبال من مي‌گشت. بقيه را نشناختم، بيش‌تر خيره شدم، دنبال خودم مي‌گشتم. گفتم: «دنبال من مي‌گشت.» حرف مي‌زدم که از وحشت نميرم. بعد فرو شکستم. و بعد نشستم.

او هم سر پا نشست. سيگارم را به نرمي از لاي انگشت‌هام بيرون کشيد و دست‌هام را گرفت.

حال تهوع داشتم. ديوار مي‌چرخيد، يانوشکا دست‌هام را گرفته بود و مي‌چرخيد، زمين مي‌چرخيد، و ديوارها مرا دور مي‌زدند و يک حصار سفيد بلند مي‌ساختند.

صداي لرزان يانوشکا را ‌شنيدم که تکرار مي‌شد: «آقاي ايراني... فقط به خاطر من... به خاطر من... اخراجم مي‌کند... مي‌فهميد؟ اخراجم مي‌کند... مي‌فهميد؟»

سر چرخاندم، «عجب‌ مصيبتي!»

به‌ برف‌هاي‌ مانده‌ از شب‌هاي‌ پيش‌ خيره‌ شدم‌؛ چنان‌ چغر شده‌ بود كه‌ به‌ نظر مي‌آمد هيچ‌ خورشيدي‌ قدرت‌ آب‌كردنش‌ را ندارد. يخ‌زدگي‌، انجماد، و مرگ‌ به‌ همين‌ سادگي‌ است‌؟

يک لحظه به خودم آمدم. دست‌هام بر شانه‌هاي يانوشکا رها شده بود، و داشتم بوي خوشي را از گردنش به مشام مي‌کشيدم. هر دو زانو زده بوديم، و او با دو دست ساعدهاي مرا گرفته بود که از پشت نيفتم. حواسم را جمع کردم و گفتم: «کي تو را اخراج مي‌کند؟»

ترسيده بود. داشت به گريه مي‌افتاد. گفت: «اگر بداند که من موضوع را به شما گفته‌ام...»

خودم را تکاندم. نمي‌خواستم جلوش فرو بشکنم. يک نفس عميق کشيدم. نيرويي کمکم مي‌کرد که دست‌هاش را بگيرم و با هم بلند شويم. لبخند زد و چشم‌هاش پر از اشک شد: «مي‌ترسم.»

«نترس. تا من هستم نترس.»

«به خاطر خودتان.» و چشم‌هاي سبزش دودوزنان روي برف‌ ‌چرخيد. معلوم‌ بود كه‌ قبلاً گريسته‌ است‌.

گفت: «حال‌تان بهتر شد؟»

«آره.»

شانه به شانه وارد گرماي سالن‌ شديم‌. يانوشكا به‌ اطراف‌ نگاهي‌ انداخت، حتا به گوشه‌هاي سقف. بعد‌ هم از من فاصله گرفت.

صداش را پايين آورده بود و با دقت همه جا را مي‌پاييد: «امشب‌ دكتر برنارد مي‌آيد كه‌ با شما حرف‌ بزند.»

«خودش‌ گفت‌؟»

«بله. تلفن‌ زد.» کمي تندتر رفت و صداش را خواباند: «وانمود كنيد كه‌ خبر را نشنيده‌ايد. خواهش‌ مي‌كنم‌.»

«چرا؟»

صداش را بيش‌تر خواباند «دکتر برنارد تأکيد کرد به شما نگويم.»

رفتم توي فکر؛ چرا خواسته خبر از من پنهان ‌بماند؟ گفتم: «لابد همه مي‌دانند! پليس چي؟»

«امروز اينجا پر از پليس بود. مي‌آمدند و مي‌رفتند. اتاق شما را هم زير و رو کردند.»

«اتاق من؟» و اين مثل مشت خورد توي صورتم.

اتاق من؟

خودکشي او چه ربطي به من داشت؟ از سه سال پيش که اتاق کريشن باوئر را به من دادند او ديگر پا به آنجا نگذاشته بود. کجاش را زير و رو کرده‌اند؟

چشم‌هايي‌ مثل سيگار کشيدن ممنوع از گوشه‌ و كنار، همه‌ چيز را زير نظر داشت. ترس‌ و وحشت‌ از هر طرف‌ كله‌ مي‌كشيد. بي‌اختيار به‌ ته‌ سالن‌ سمت‌ چپ نگاه‌ كردم،‌ بعد رفتم تا ته‌ تاريكي‌اش‌ را كاويدم‌. وقتي برگشتم، يانوشكا پشت‌ پيشخان‌ ايستاده‌ بود. چرخي‌ آن اطراف زدم و رفتم‌ كنارش. دست‌هاش‌ را دو طرف‌ تاستاتور گذاشته‌ بود و به‌ مونيتور نگاه‌ مي‌كرد. انگشتر‌ بدلي‌ نازك‌ با نگين‌ سبز در انگشت‌ مياني‌اش‌ مي‌درخشيد، و آن‌ چال‌هاي‌ كوچولوي‌ بالاي‌ بند انگشت‌هاش‌ چقدر زنانه بود!

January 26, 2010

سرانجام هفت سال

 

و آن‌ مرغي‌ است‌ كه‌ كنار شط‌ از تشنگي‌ هلاك‌ مي‌شود
از بيم‌ آن‌ كه‌ اگر بنوشد، آب‌ شط‌ تمام‌ شود.
هرچند که قبلاً تکه‌هايی از همين رمان را در همين صفحه منتشر کردم، ولی حالا که رمان منتشر شده، به جای هر توضيحی مشخصات شناسنامه‌ی کتاب را اينجا می‌نويسم، و باقی را می‌گذارم به عهده‌ی خوانندگان کتاب. از همين لحظه من ديگر نقشی در اين اثر ندارم، مثل بقيه‌ی خوانندگان فقط يک نظر دارم. ديگر نمی‌توانم بگويم اينجا منظورم چنين بوده يا توجيهی ديگر. وقتی اثری منتشر می‌شود، نويسنده‌اش از پشت ميز پا می‌شود می‌رود کنار خوانندگانش می‌نشيند. مثل بچه‌های خوب و آقا.
اين را هم بگويم که بدجوری اين رمانم را دوست دارم. از بيست و نه نسخه متعدد و گاه بسيار متفاوت، اين نسخه‌ی آخری موجزتر و رمان‌تر از بقيه است. به هر حال بعد از اينهمه سال سرانجام رمان "تماماً مخصوص" با روی جلد زيبای حميدرضا وصاف منتشر شد. وصاف يکی از بهترين گرافيست‌های ايران است، و برای من رفيقی نازنين و هنرمندی حساس است که نياز به معرفی من ندارد، همين که روی جلدهای کتاب‌های ديگرم در نشر ققنوس ايران کار اوست برای من کافی‌ست.
در صفحه نخست کتاب نسبت به تلاش چشمگير زنان ادای احترام شده: با احترام به جنبش زنان ايران، و زنان در سايه.
و نيز يک سپاسگزاری به دوستم مديون بودم که در صفحه‌ی چهار چنين آمده است:
با سپاس از؛ انسان شريف روزگارم، امير حسين‌زادگان که هفت سال برای منتشر کردن اين رمان انتظار کشيد.
نشر گردون، برلين
چاپ يکم، زمستان 1388، چاپخانه گردون
404 صفحه
  (ISBN:3-938406-80-1)     
جلد:حميدرضا وصاف
امور فنی: آتليه گردون
تهيهی هرنوع فيلم، نمايش يا متن راديويی از اين کتاب منوط به اجازهی کتبی نويسنده است.
€ 22
 
Gardoon Verlag
Kantstraße 76
10627 Berlin
Tel:  +49 (0)30  45086674
Fax: +49 (0)30  45086675
Email:Gardoonverlag@gmx.de
 
 
رمان "تماماً مخصوص" به پونه ايرانی تقديم میشود که من و اين رمان را بازآفريد.
 
 
 

January 15, 2010

گردنبند

.
خواب ديدم گياه بودم
گياهی تُرد
که آسان زير پا لگد می‌شود
خواب ديدم بی‌پناه یودم
کودکی بازيگوش
که مادرم
مرا به چهارصد نان فروخت
حساب کردم ديدم
به سال نرسيده
گشنگی امان‌برش ‌کرده
بايد کودکی بزايد
 
زمانه‌ی ارزانی ست
چوب حراج خورده
بر تن جعبه و
             جواهر و
                        جوهر
                               بی رنگ شده
دل بيچاره!
 
از جان آدمی گرانتر چيست؟
خيال می‌کردم
جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی
و حالا منم
با بليت‌های باطله از سفری
نيميش کابوس، نيميش رويا.
 
بليت‌ها باطل شد
و من به راه‌های نرفته
و شهرهای ندیده
و سیب‌های نخورده فکر می‌کنم.
 
به مادرم گفتم
دلم برای گردنبندت تنگ شده
چنگ می‌انداختم به آن و می‌خنديدم
حالا چنگ می‌زنم به هوا
و رهگذران پشت پنجره
بای بای می‌کنند و در لبخند من
 دور می‌شوند.

January 8, 2010

فکر بلبل

.
اين روزها که همه تلخیست و خبرهای بد از در و ديوار میريزد، خوابها هم آرام نيستند، هرکسی در تشويشی چيزیست، و نگران آينده. اتفاقهايی که در ايران امروز میافتد، حال تجربههای دوران استالين، فاشيسم هيتلری، شيلی دههی هفتاد، کره شمای پدر و پسر سونگ، و آلمان شرقی قبل از فروريزی ديوار برلين است. نشانی تمام خشونتها و رذالتها را در دولت کودتا میتوان ديد.
گرچه روزهای بدی را می
گذرانيم، ولی به شکل عجيبی تمام وجودم اميد است. به هر طرف نگاه میکنم، چيزی روشن و زلال برابر همهی ما دست تکان می
دهد.
ديشب داشتم چيزی می
نوشتم که در همان حال خوابم برد. شايد نيم ساعتی بعد با صدای تو که چيزی گفتی، و بعد با جنبش موهات بر صورتم از خواب پريدم، و زمانی طولانی خوابم نمیبرد. کمی دور خودم چرخيدم، و عاقبت ديوان حافظ را باز کردم و خواندم:

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می​شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می​گذری
بر حذر باش که سر می​شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

January 6, 2010

سرهای سبز

.

ميليونها سر سبز داريم و يک دل سرخ
زبان و بيان هر چه باشد، مهم اين است که يکدليم؛ و برای عشق بايد جنگيد

December 29, 2009

طرح سه ماده‌ای خوشبختی کجاست؟

                             
                                   در پاسخ به طرح 7 ماده‌ای آشتی آقای دکتر علی مطهری
 
امشب وقتی آخرين نگاه را به سر خط خبرها می‌انداختم که بروم بخوابم، ناگهان در سايت "تابناک" چشمم به جمال مطلبی از آقای دکتر علی مطهری تحت عنوان «طرح آشتي 7 مادهاي براي برونرفت از بحران سیاسی فعلی» روشن شد، و بسيار متعجب شدم از فرزند دانشمندی که شنيدهام درباره‌اش می‌گويند: «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش مخوانش پسر».
پيش از ورود به بحث اعلام می‌کنم که من راديوهای خارجی نيستم، من نويسنده‌ی ايرانم، و هيچ چيزی جز ملت و کشور ايران اينجا برايم اهمیت ندارد. به‌عنوان يکی از قربانيان "کار فرهنگی" سعيد امامی 14 سال از عمرم را در تبعيد گذرانده‌ام، اما لحظه به لحظه تمام ماجراها و حوادث ايران را دنبال کرده‌ام و می‌بينم چه بلايی سرمان آمده است.
آقای دکتر علی مطهری پس از يک مقدمه‌ی پروپيمان "نه سيخ بسوزد نه کباب"، تمام ديشب را نخوابيده که اين طرح 7 ماده‌ای را سر هم کند. کما اينکه خود اين 7 ماده گويای اوضاع ماست، آينه‌ای است تمام‌نما از انسان و ايران و اسلام و آزادی و استقلال و جمهوری و بقيه‌ی محکمات امروز.
به راستی همين 7 ماده، سندی گويا از اوضاع سياسی و اقتصادی و نظامی و قضايی و اجرايی و پارلمانی ايران است. همين 7 ماده را در هر کتاب دبستانی در هر کشور دنيا بگذارند، بچه‌هاش می‌فهمند چه بلايی سر يک ملت آمده.
من البته معتقدم کار خراب‌تر اين حرف‌هاست، و زندانی شدن شبانه و هتک حرمت عنقريب جناب مطهری را توسط همين سکانداران به وضوح می‌بينم، فقط فازها کمی پس و پيش‌اند، آسياب به نوبت آقای مطهری!

ابتدا طرح 7 ماده‌ای آقای دکتر:
1) رهبران جنبش سبز به قانونی بودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند . همچنین به صراحت راه خود و اهداف و شعارهای خود را از گروه غربگرای مخالف اسلام که در این جنبش نفوذ کرده و در صدد رهبری و هدایت آن است جدا سازند. اين دو موضوع مانع رسيدگي دادگاه صالح به تخلفات احتمالي آن ها نيست.

2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تاثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرف های مورد اتهام عذرخواهی نماید . البته این امر منافاتی با بررسی اتهامات وارده در یک دادگاه صالح ندارد .

بديهي است كه مواد 1 و 2 بايد به طور همزمان تحت نظارت مرجع صالح انجام و اعلام گردد.

3) فضای آزادی بیان در رسانه ها اعم از صدا و سیما و مطبوعات برقرار شود و مطبوعات توقیف شده رفع توقیف شوند .

4) فضای امنیتی در کشور از بین برود و مسئولان امنیتی و اطلاعاتی از ادعای واهی انقلاب مخملی و براندازی نرم و تدارک براندازی نظام از چند ماه قبل از انتخابات با همکاری خارجیها دست بردارند و حوادث پس از انتخابات را ناشی از جاه طلبی ها و هواهای نفسانی و توهمها و بی انصافی های خودمان و نه دخالت خارجی ، و ناشی از سوء مدیریت بحران بدانند و از خشونتی که بعد از انتخابات در حق مردم روا داشته شد عذر خواهی نمایند .

5) همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند مگر کسانی که به اموال عمومی آسیب رسانده و دست به تخریب اماکن عمومی زده اند ، خصوصاً افرادی که در آشوب عاشورای تهران شرکت داشته اند.

6) مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان ، اعم از مباشر ، سبب و فرد یا افرادی که بازداشت شدگان را به بازداشتگاه کهریزک ارسال نموده اند در اسرع وقت به اسم و رسم و عکس معرفی و مجازات آنها اعلام و ترتیبی اتخاذ گردد که مردم از مجازات شدن آنها مطمئن شوند.

7) مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت که خود را پشت لوای ولایت فقیه پنهان کرده اند و در صدد حذف همه شخصیتها و گروههای اصلاح طلب و اصول گرا جز خودشان هستند و دستور برهم زدن جلسات سخنرانی و غیره را صادر می کنند بی تفاوت نباشند و به وظیفه قانونی و الهی خود عمل نمایند.

امیدوارم این طرح آشتی مورد توجه دلسوزان انقلاب اسلامی واقع شود . اکنون دلسوزان انقلاب اسلامی حکم مادری را دارند که فرزندش در صحنه ای قرار گرفته که دو گروه نادان در آن صحنه در حال درگیری و زد و خورد هستند و هر آن ممکن است فرزند او آسیب ببیند یا تلف شود.

با اجازه‌ی آقای مطهری
1 ) ادعای تقلب به هيچ رهبری ارتباط ندارد. مردم می‌دانند که در سطح وسيع تقلب صورت گرفته است. با اينهمه آقای ميرحسين موسوی و آقای مهدی کروبی (رهبران جنبش سبز) بارها به مردم اعلام کرده اند که رهبر شماييد. و هر کسی را يک ستاد خطاب کرده اند، بنابراين آنها باهوش‌تر از آنند که پای سفره‌ی عقد بنشينند و موقعی که لقمه می‌زنند، ابوموسا وار خام عمرو عاص شوند. همه شاهديم که آنها می
توانستند با قدرت بياميزند و در منصبی خود را بياويزند. اما  خود را ميان مردم جُستند و با اشک آنان، خود را شستند.
آقای مطهری عزيز!
اگر عاقلی در اين مملکت حکم می‌راند، تجديد انتخابات هزينه‌ای بسيار بسيار پايين‌تر اما بانشاط‌تر و انسانی‌تر می‌داشت، و ديگر مردم دنبال رأی گمشده‌ی خود به خيابان‌ها نمی‌ريختند، همچنان‌که امروز خانواده‌ها دنبال اجساد گمشده‌ی فرزندان به قتل رسيده‌شان دربدر سردخانه‌ها و گورستان‌ها و زندان‌ها و کهريزک‌ها شده‌اند.
اگر عاقلی در اين مملکت به عدل و قسط می‌پرداخت، دهها کشته و بيش از صدها زندانی از عزارداران امام حسين روی دست رژيم نمی‌ماند، و ذلت يورش و کشتار سياهپوشان امام حسين بر پيشانی اسلام‌شان کبره نمی‌بست.
اگر عاقلی در آن ملک زمامدار بود، اينهمه خسارت به اموال مردم وارد نمی
آمد، خساراتی که با آن می
توان چهارده انتخابات بزرگ برگزار کرد.
  

2 ) اشتباهات رييس جمهوری که در پنجاه جمله هفتاد خالی
بندی و دروغ از دهنش میريزد؟ مردم اروپا به هنگام مصاحبه‌های او مهمانی می‌دهند و با صدای بلند غش غش می‌خندند. در کافهها جمعيت انگار مسابقهی جام جهانی است پای تلويزيون احمدینژاد میبينند و قهقهه میزنند، حالا ديگر "مستر بين" در اروپا از رونق افتاده، مردم اينجا شو احمدینژاد تماشا می‌کنند و ريسه می‌روند. چطور شما مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش را نديده‌ايد؟
آقای عزيز! مردم ايران همين يک قلم جنس را نمی
خواهند، همهی دعوا و سر همين تحفه است.

 
3) همين که اعتراف می‌کنيد آزادی بيان وجود ندارد، سپاسگزارم. چهارده سال پيش مرا بخاطر گفتن همين حرف به زندان و شلاق و محروميت از حرفه‌ام محکوم کردند. شما چه اقبال بلندی داريد که کاری به کارتان ندارند. شايد هم بخاطر شهيد مطهری به شما عنايت دارند، ولی چرا فرزند شهيد بهشتی را به زندان بردند؟ پس چرا به حسينيه‌ی جماران و صاحبان آن رحم نکردند؟ پس چرا سيدعلی موسوی را شهيد کردند؟ مگر او برادر شهيد سید ابراهيم موسوی نبود؟ پس چرا اينهمه دانشجو و خانواده‌های شهيد را در خيابان زير باتوم و گاز اشک‌آور و گلوله خرد می‌کنند؟ مگر شهيدتر از شهيد هم وجود دارد؟
کاش می‌دانستيد که بيش از چهارصد روزنامه‌نگار در همين شش ماه اخير از کشور گريخته و دربدر و آواره‌ی دنيا شده‌اند. و کاش می‌دانستيد که هيچ نشريه مسقلی در کشور منتشر نمی‌شود، و کاش می‌دانستيد که اکثر نويسندگان و شاعران معاصر از ايران گريخته‌اند. و کاش می‌دانستيد دانشجوهای ما چقدر تحقير می شوند.
    ‌

4 ) و باز از شما سپاسگزارم که رسماً اعلام کرده‌ايد فضای مملکت امنيتی است. می‌دانيد آقای مطهری؟ من از حکم زندان و شلاق فرار نکردم، من از دست بازجوهای رنگ‌وارنگ که زندگی مرا شب و روز سه سال تمام امنيتی کرده بودند گريختم. فضای امنيتی می‌دانيد چيست؟ به زودی خواهيد ديد؛ يکباره خواهرهايتان را می‌دزدند، يکباره صدای اتاق خوابتان را برای خودتان پخش می
کنند، يکباره برادرتان را با باتوم برقی گياهی میکنند، يکباره همسرتان را به اسراييل میفرستند، يکباره پسرتان ناپديد می‌شود، يکباره خودتان هم غيب می‌شويد، مثل امام زمان.

5 ) فرموده‌ايد « همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند...» شما حق مطلب را ادا کرده‌ايد، من ديگر چه دارم که بگويم. بسياری از آنها وزرا و وکلا و مديران کل و معاونان وزير همين نظام‌اند که دربندند. من آنها نمی‌شناسم، شما آنها را بهتر می‌شناسيد.
من اما مردمی را که دنبال رأی گمشده‌شان به خيابان ريخته بودند می‌شناسم، آنها همه مجرمند؛ جرم‌شان اين است که به نظام اسلامی اعتماد کردند و در انتخاباتش با شوری وصف‌ناپذير شرکت جستند و بعد که دنبال رأی‌شان راه افتادند به اين روز افتادند، حق‌شان بوده؟ برخی کشته شدند، بعضی مورد تجاوز قرار گرفتند، و عده
ای به زندان افتادند، مابقی نفرين میکنند. بر ستم و ستمگر و بانی و باعث اين سيهروزی نفرين می
فرستند.

6 و 7 ) گفته ايد: «مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان...» و گفته
ايد: «...مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت...» همين خود گوياست، در خانه
ی همسايه دنبال دزد نگرديد.
 
جناب مطهری
در پايان اصرار و تأکيد دارم که "مردم از من و شما آگاه
تر و باهوشترند". باور کنيد در سرمقالهی اولين شمارهی گردون در سال 1369 اين را گفته بودم، و به اين ايمان دارم. بنابراين لطف کنيد و همراه من اين شش صيغه را به عنوان مشق صرف کنيد؛ هرچه باشد سالها معلم ادبيات بوده
ام.
من می
دانم چه اتفاقی افتاده / تو میدانی چه اتفاقی افتاده / او میداند چه اتفاقی افتاده / ما میدانيم چه اتفاقی افتاده / شما میدانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می
دانند چه اتفاقی افتاده...
مردم شعور دارند، و می
خواهند مثل همهی ملتهای دنيا خوشبخت زندگی کنند؛ خوشبخت و آزاد و ايرانی.

December 27, 2009

تصويرهای پايانی جنايت

.
هرگز هيچ رژيمی در ايران روز عاشورا عليه مردم آتش نگشود. هرگز هيچ رژيمی به مسجدها و تکيه‌ها يورش نبرد. هرگز هيچ رژيمی روز عاشورا مردم را سرکوب نکرد. هرگز هيچ رژيمی مسجد را به روی مردم نبست. اما رژيم يزيد حرمت حسينه‌‌ها و حتا حسينيه‌ی جماران را شکست، دستش بارها به خون مردم آلوده شد، بارها مساجد را بست.
اتفاقاتی که عاشورای 88 رخ داد راه را از هر سو بر رهبر تقلب و دولت دروغگويش بست. حالا مردم بيش از ده‌ها باتوم و اسلحه به دست آورده‌اند، نيروهای انتظامی گرچه دستور تير دارند، اما تير هوايی شليک می‌کنند.
آدم‌کشی سخت است. سخت‌ترين کاری است که انسان‌های شقی به سادگی انجام می‌دهند. بخشی از افراد نيروهای انتظامی توان چنين کاری را ندارند. فقط خبرگزاری‌های رسوای جمهوری اسلامی پارس می‌کنند. آنها مثل سگ گسسته پشت کامپيوترشان بلدند پارس کنند.

اما رژيم فروشکسته است. اين پايان ديکتاتوری است. حالا امروز يا در چهار حرکت بعدی، مردم پايان تقلب و دروغ و رسوايی را اعلام می‌کنند.
دولت وحشت‌زده و درمانده است؛ بر سر دوراهی: بايد بيشتر آدم‌کشی کند، و يا عقب بنشيند. مردم سدها را شکسته‌اند، از جان‌شان گذشته‌اند، و شهادت را بر مرگ تدريجی ترجيح داده‌اند و اين يک انتخاب است که جوانان ايران بر پيشانی خود نبشته‌اند؛ دستان‌شان را و قدم‌های محکم‌شان را بايد بوسيد.


شرايط به گونه‌ای است که رهبر تقلب راهی جز عقب‌نشينی ندارد. امشب يا فردا سخنرانی مهمی خواهد کرد که بتواند به عنوان رهبر باقی بماند، و بتواند در اين فرصت تجديد قوا کند. باز گريه خواهد کرد، و باز خودش را خرج وليعهدش خواهد ساخت، و باز با گريه و خواری جاده را برای قلدرهای پشت پرده صاف خواهد کرد. احتمالاً هاشمی را واسطه قرار خواهد داد تا انتخابات تجديد شود.
اين برهه از تاريخ ما مهم‌ترين لحظه‌ای است که تاکنون  از سر گذرانده‌ايم. مهم‌ترين دوراهی تاريخ است. اين گزينه‌ی مهم تاريخ ما توسط مردم صورت خواهد گرفت؛ آيا عقب‌نشينی رهبر تقلب را بپذيرند، يا به حمله ادامه دهند تا فتنه را برچينند؟ آزادی، استقلال، جمهوری ايرانی؟ يا...؟