May 5, 2012

تناسخ عاشقانه

                                     تناسخ عاشقانه

                                     داستانی از: فاطمه علیاکبریان

                                     (مهندس کامپیوتر، تهران)

هرچه به آدرس مچاله شدهی دستش نزدیک­تر می­شد قلبش تندتر می­زد. حوالی میدان فردوسی که رسید احساس کرد دیگر نفسش بالا نمی­آید؛ از تاکسی پیدا شد تا بقیه­ی مسیر را پیاده برود. فکر ­کرد برای دریافتن حقیقتی که سخت از آن وحشت دارد شاید این تنها راه ممکن نباشد ولی حتماً سرراست­ترین راه است. خودش را برای شنیدن هرچیزی آماده کرده بود، هرچه باشد، وقتی تمام این سال­ها تنها حرف­های معروفی را شنیده به خودش حق می­داد تا حرف­های طرف دیگر را هم بشنود. این کوچک­ترین حقی­ بود که می­توانست برای خودش قائل باشد، هر چند اگر معروفی از ماجرا بو می­برد که او این همه راه را رفته، کلی این در و آن در زده که حقیقت را از زبان یک دیوانه بشنود خونش به جوش می­آمد و می­گفت: «آب رو به جای اینکه از چشمه بگیری از جوب می­گیری؟» اما شک که به جانت بیفتد کاریش نمی­توان کرد، تو را به جایی می­رساند که برای یک قطره حقیقت حاضری ته جوب را هم لیس بزنی. بعد هم از کجا معلوم که چشمه­ی حقیقی همین­جا نباشد؟ مگر خود معروفی نمی­گفت که همه چیز جابه­جا شده؟ که هیچ چیز سر جای خودش نیست؟

    با قدم زدن کمی که ذهنش آرام­ گرفت، تازه متوجه سردی هوا ­شد، سوز تندی می­آمد. سرش را بلند ­کرد و متوجه شد که پشت چراغ قرمز چهارراه ولی­عصر منتظر است. از فردوسی تا ولی عصر را پیاده آمده بود ولی تا آن لحظه سردی هوا را حس نکرده بود. همانطور که پشت چراغ قرمز به زمین سرد خیره بود، سعی کرد گفتگوهای هفته­ی پیش را به خاطر آورد.

«برف، آره مطمئنم که برف میومد، نه از این برف­هایی که این روزها میاد، بیرون که میرفتی تا زانو خیس میشدی، سگ سرما بود، همه جا سفید بود.»

«کی بود؟ چه سالی؟»

«زمستون بود، سالش یادم نیست ولی مطمئنم که برف میومد. »

«من فکر می­کردم تابستون بوده، اشتباه نمی­کنید؟»

«درسته قاطی کردم، ولی گرما سرما هنوز حالیم میشه، برف و بارون رو می فهمم، اگه میشه تو تابستون اونجور برف بیاد شاید بتونی بگی تابستون بوده ولی بعیده، اونجور سرما! فقط تو زمستون ممکن بود.»

«اما من خونده بودم تابستون بوده، پس برفی هم در کار نبوده، شما این همه عمر کردید مگه تا حالا تو تابستون برف دیدید؟»

«نه والا! واسه همین میگم زمستون بوده، سرما رو شاید اشتباه کنم، یهو می­بینی لرزم می­گیره خود به خود، ولی سفیدی رو نه. سفیدی رو تشخیص میدم. زمین­ سفید بودند.»

دست چپش را بالا آورد و به آن خیره شد ولی یادش نیامد که چرا این کار را کرده، فقط حس کرد هوا سردتر شده است، دستش را دوباره گذاشت در جیب پاره­ی مانتوی کهنه­ای که معروفی تولد بیست سالگی­اش به او هدیه داده بود. چه اصرار کودکانه­ای داشت که همیشه این مانتو را بپوشد. انگشتانش را از سوراخ جیب­ بیرون آورد و به پایش تلنگری زد. بی­اختیار لبخندی روی لبانش نشست. لرزش ران­های او را زیر انگشتانش به یاد آورد و همزمان چراغی را که در قلبش روشن و خاموش میشد. چند سال می­گذشت؟ و چرا تمام لحظاتی که با او تجربه کرده بود همچنان تازه می­نمود؟

یادش آمد که می­خواسته ساعت را ببیند، دستش را دوباره بیرون آورد، ساعتش را نگاه کرد، هنوز وقت داشت و چقدر زمان کش آمده بود! به این فکر افتاد که آیا می­شود به حرف­های زن اعتماد کرد؟ مگر نه اینکه در "سال بلوا" هم در تابستان برف آمده بود.

بعد یکباره همهی جملههای زن بدون جاافتادگی در ذهن دختر شروع به حرکت کرد:

«سرد بود و همه جا را سفیدی پوشونده بود، من و اون داشتیم توی خیابان انقلاب کنار کتاب­فروشی­ها قدم می­زدیم. بهش گفتم "آیدین خودتی؟" یه لبخند زد و گفت "من یه ترکیبی از همه­شون هستم." گفتم "نکنه مثل یوسف خودتو پرت کنی". گفت "یهو دیدی این کارو کردم. کی از فردای خودش خبر داره؟" گفتم "نخیر! تو جون دوست­تر از این حرف­ها هستی، شاید یکی تو ذهنش نقشه­ی قتل تو رو بکشه اما خودت هیچ وقت به این فکر نمی افتی که خودتو پرت کنی" گفت "یوسف هم فکر می­کرد داره پرواز میکنه". دونه­های برف ریز می­خورد توی صورتمون. من دست­ چپمو گذاشته بودم توی جیب پالتوش و همونطور که از کنار کتاب­فروشی­ها رد می­شدیم راجع به شخصیت قصه­هاش حرف می­زدیم، اون موقع­ها داشت سال بلوا رو می­نوشت. اصرار داشت که باید یکی رو تو قصه دار بزنه، گفتم "تو چرا انقدر به مرگ فکر می­کنی؟"، گفت "مرگ هست چه بهش فکر کنیم، چه نکنیم" بعد جلوی ویترین یه کتاب­فروشی ایستاد و زل زد توی شیشه، گفتم "به چی زل زدی؟"

"نمی­بینیش؟"

"چی رو؟"

"همون جا! کنار دیوان حافظ، سال بلوا رو نمی­بینی؟"

"نه! اونجا که کتابی نیست."

"من دارم می­بینمش، چطور تو نمی­بینی؟"

دستشو گرفتم و از اونجا دورش کردم، گفتم "چی می­گی؟ تو که هنوز سال بلوا رو ننوشتی؟" گفت "نوشتمش، همونجا توی ویترین بود، برگرد بهت نشونش بدم." خب اون همیشه چیزا رو زودتر از اینکه اتفاق بیفتند می­دید، بعد از اینکه سال بلوا منتشر شد، آقای حکیم، کتابفروشه رو میگم، تا چند ماه گذاشته بوده­تش کنار همون دیوان حافظ. وقتی معروفی رفت آلمان بعضی وقت­ها که دلم می­گرفت می­رفتم همینطوری زل می­زدم به ویترین. بگذریم. حالا تماماً مخصوص رو گذاشتن توی همون ویترین.»

با تنه­ی آدم­ها به خودش آمد، چراغ سبز شده بود. یقه­ی مانتویش را جوری بالا داد که روی لب­هایش را بپوشاند. قدم­هایش را تندتر کرد تا خودش را گرم نگه دارد، هنوز راه زیادی داشت. با خودش فکر کرد که شاید زن این قصه­ها را سر هم کرده تا خودش را مرموزتر جلوه دهد و کنجکاوی او را بیشتر کند.

دوست نداشت اصلاً حرف­های زن را باور کند. می­دانست که از هفته­ی پیش تا امروز حسادت مانند یک غده­ی سرطانی آرام آرام در درون او در حال رشد کردن است. اما ریشهی این حسادت چی بود؟ آیا او به تمام خاطرات و تجربه­هایی که زن با معروفی داشت حسودی می­کرد یا از شناخت عمیقی که زن نسبت به معروفی نشان میداد رنج می­برد؟ از حسادتی که در درونش زبانه می­کشید احساس حقارت می­کرد اما نمی­توانست التیامی برای آن بیابد. با اینکه می­دانست تمام سال­هایی را که او در کنار معروفی سپری کرده آن زن تنها به خاطرات مشترکش با معروفی دلخوش بوده. همانطور که از کنار کتابفروشی­ها می­گذشت وسوسه شد از یکی از آنها سراغ "تماماً مخصوص" را بگیرد ولی زود از این تصمیم منصرف شد. از اینکه این فکر احمقانه به خاطر حرف­های آن زن به ذهنش خطور کرده بود احساس خشم و شرمندگی می­کرد.

«شما کتابو خوندهین؟»

«سوالی می­پرسی­ها؟ معلومه که خوندهم. کلی هم خندیدم.»

«خندیدین؟»

«به اینکه چه جوری همه چیزو عوض می­کنه و همون­طوری که دلش میخواد قالب می­کنه. اون دختره پری که تو رمانش بود، من می­شناسمش. یه سال می­شد که با معروفی عروسی کرده بودم که سر و کله­ی این زنیکه پیداش شد. بیست و پنج سالش بود. هر روز به یه بهانه میومد گردون، یه روز میخواست برای کتاب­های دوستاش امضا بگیره، یه روز یه آشغالی با خودش می­اورد میگفت طرح یه قصه­ست، نظر معروفی رو میخواست. یه روز میومد برای یه سخنرانی دعوتش می­کرد. معروفی هم تحویلش می­گرفت، البته من اعصابم خرد نمی­شد، خب معروفی اینطوری بود. کافی بود یکی بگه عاشق ادبیاته حاضر بود جونشو براش بده. ولی این دختره بدجور کنه بود. یه شب وقتی رفتم خونه، دیدم نشسته روی زانوهای معروفی دست کثیفشو انداخته روی شونه­های شوهر من و داشت براش قصه می­خوند. معروفی هم دستشو گذاشته بود روی زانوهاش و بهش می­گفت آفرین. خشکم زده بود، باورم نمی­شد به این زودی پاش به خونه­مون باز بشه. رفتم جلو و موهای دختره رو کشیدم. کلی بدو بیراه بهش گفتم و انداختمش بیرون. تهدیدش کردم اگر یه بار دیگه اینجا یا توی گردون ببینمش آبروشو می­برم. دیگه هم سروکله­ی دختره پیدا نشد.»

با یادآوری این خاطره که از زبان زن شنیده بود یاد اولین باری افتاد که به خانه­ی معروفی قدم گذاشته بود. چه شهامتی به خرج داده بود! به هر حال اولین دیدار با مردی که قبل­تر به او اظهار علاقه کرده بود کار آسانی نبود. همچون نوشا بود که برای اولین بار به دیدار حسینا می­رود، اما نه در میان کوزه­ها که در میان کتاب­ها. دلش آشوب بود و التهاب تازه عروسی را داشت که مدام از خود می­پرسد آیا به دل داماد خواهد نشست. سعی کرد جزئیات آن روز را به خاطر آورد؛ مثلاً این که چه لباسی پوشیده بود؟ ولی این تلاش بی­نتیجه بود.

«از کجا میگید پری اون بوده؟»

«چون اون روز که تو خونه­مون بود تی­شرت صورتی پوشیده بود­، گفتم که بیست و پنج سالش هم بود.»

«همین کافیه؟»

«برای معروفی کافیه. اون منتظر یه جرقه­ست. یه چیزی که می­بینه خودش تو خیالش ادامه­ش میده. طوری ماجراها رو عوض می­کنه که نفهمی از کجا آورده­تشون، ولی خب من یه عمر باهاش زندگی کردهم، از خودم بهتر می­شناسمش. از این دخترها باز هم بودن، زیاد بودن دخترهایی که دور و بر گردون و حتا دور و بر خونه­مون می­پلکیدن. اگر میخواستم به همه­شون اهمیت بدم که هر روز باید یه جنگ و دعوا راه می­انداختم. ولی این دختره پری فرق می­کرد، احساس می­کردم واقعاً معروفی رو دوست داره، مثل بقیه­شون نبود. توی چشمهاش یه برق خاصی بود. وقتی با معروفی حرف می­زد، لب­هاش می­خندید، چشمهاش می­خندید، حتا دست­هاش هم می­خندید. معروفی هم مبهوت اون خنده­ها بود. » 

با خودش فکر کرد که اگر حرف­های زن درست باشد الان پری کجاست؟ آیا سرنوشتی مانند همین زن دارد؟ یک لحظه احساس کرد که دارد در قلبش برای این زن­ها دلسوزی می­کند و از این حس خود متعجب شد. نکند با آن­ها احساس همدردی می­کرد چون در اعماق وجودش می­دانست که روزی شبیه یکی از آنها خواهد شد و سرنوشتی مشابه را تجربه خواهد کرد؟ غرق در این سؤالات زجرآور بود که تنهاش به مردی خورد. اول چشمش به شلوار سرمه­ای اتوکشیده­ی او افتاد، بعد ساعت طلایی رنگش توجهش را جلب کرد، و دست آخر صورتش را دید؛ در آن لحظه بعید نبود از حیرت زیاد، قالب تهی کند. مردی که حالا روبرویش ایستاده بود خود معروفی نبود؟ فکر کرد که شاید دارد خواب می­بیند، که مرد معذرت خواهی کرد و از او دور شد.

برگشت و داد زد: «باسی!» ولی مرد بی­هیچ توجهی به راه خود ادامه می­داد. این همه شباهت او را به وحشت انداخت. آیا ممکن بود که معروفی واقعاً همزادی داخل ایران داشته باشد؟ و این همزاد اوست که این همه اتفاقات را رقم میزند؟ آنقدر همه چیز سریع و عجیب می­نمود که قدرت فکر کردن را ازش می گرفت.

زن گفته بود که از معروفی یک پسر دارد و حتا­ عکس­هایش را هم به او نشان داده بود. کتاب " ازل تا ابد" را از کیفش بیرون آورد و شروع به ورق زدن آن کرد  تا به عکس پسرک رسید. همانی که در دیدار اول یواشکی از زن قاپیده و لای کتاب گذاشته بود.

زن حق داشت؟ شاید. پیشانی و چشم­های پسرک در عکس­ها عین خود معروفی بود. همانطور که به عکس نگاه می­کرد توجهش به جملههای کتاب جلب شد.  اینهمه دقت و دانش، هم او را به وجد می­آورد و هم به وحشتش می­انداخت. به نظر می­رسید که زن نه­تنها تمام جملات "سمفونی مردگان" را خوانده، بلکه با آن­ زندگی کرده است.   

«هرچی کتاب دارم یا اون نوشته یا نقد نوشته­های اونه، وگرنه از خودم یا بقیه حرفی برای گفتن ندارم... این خاصیت معروفیه. هر کی بهش نزدیک میشه فقط میتونه راجع به اون فکر کنه. ولی معروفی هیچ وقت سیر نمی­شه. همون وقت­ها هم بهش می­گفتم، وقتی هنوز ایران بود و شب­ها تو خواب ناله می­کرد. یه شب بیدارش کردم، گفتم "چته تو؟ چرا شب­ها هم آروم و قرار نداری؟" گفت "یه کارهایی هست که باید بکنم ولی هنوز نکردم. پریشونم." گفتم "تو خیلی کارها کردی. چرا این چاه تو پر نمی­شه؟" از جاش بلند شد و چهارزانو کنارم نشست. گفت "چاه؟" گفتم "توی وجود تو یه چاه خیلی خیلی بزرگه. هر چقدر که کتاب می­نویسی میندازی توی این چاه، هر چقدر که آدم­ها را اسیر خودت می­کنی و میندازی توی این چاه، هرکاری که می­کنی انگار عوض اینکه پر بشه خالی­تر می­شه." گفت "میگی چی کار کنم؟" گفتم "هیچی. یه مدت هیچ کاری نکن، هیچی ننویس. آدم­های مشکوک دور و برمون زیاد شدن. یه مدت به هیچ کی اعتماد نکن. با کسی حرف نزن." گفت "یه باره بگو بمیرم" گفتم "خدا نکنه." سرشو چسپوندم به سینه­م و موهاشو تا صبح نوازش کردم. آخر هم همون آدم­های مشکوک آواره­ش کردن.»

راست می­گفت. معروفی هنوز هم شب­ها در خواب ناله می­کرد. می­گفت کارهایی هست که دوست داریم و انجام نمی­دهیم، دیگر هیچگاه آنها را انجام نمی­دهیم و حسرتشان برای همیشه گوشه­ی قلبمان خواهد ماند. به ساعتش نگاه کرد، و یاد مصاحبه­اش افتاد که گفته بود هنوز شاهکارش را خلق نکرده. یعنی خلق این شاهکار بود که این همه سال او را اینطور بی­قرار و بی­تاب کرده بود؟ دوباره به ساعتش نگاه کرد. هنوز یک ساعت تا قرار وقت داشت. یعنی ممکن بود که زن سر قرار حاضر نشود؟ اگر نمی­آمد آیا می­توانست نتیجه بگیرد که تمام گفتگوهای هفته­ی پیش دروغ بوده؟ چرا همان ابتدا از زن نخواسته بود تا شناسنامه­اش را نشان دهد؟ چرا اینهمه مقدمه­چینی کرده بود و التهاب آن سوال و جواب­های دلهره­آور را به جان خریده بود؟

«راستش خانم یکتا! گفتنش سخته ولی ایشون تو سایتشون هرگونه ارتباط با شما رو تکذیب می­کنن و الان هم دارن با یه دختر جوون زندگی می­کنن، به اسم...»

«این رو هم تو سایتش نوشته؟ که داره با پری زندگی می­کنه؟ از تو بعیده!»

«چی از من بعیده؟»

«اینکه انقدر زود باور باشی. معلومه که تو هنوز معروفی رو نشناختی. البته بهت حق میدم. شناختن معروفی کار سختیه. پری! پس هنوز دست از بازی کردن با پری برنداشته؟»

«بازی کردن؟»

«حتماً داره باز یه رمان جدید می­نویسه.»

«یعنی می­گید این زندگی کردنش با این دختر جوون همه­ش دروغه؟»

«نمی­گم همه­ش دورغه ولی مسلماً اونجوری که میگه و می­نویسه نیست. بهت که گفتم اون ماجراها رو توی ذهن خودش تغییر می­ده.»

«و اینکه ارتباطشون رو با شما تکذیب می­کنن، برای این چه توضیحی دارین؟»

«می­ترسه. می­ترسه از اینکه برای من مشکلی پیش بیاد. خب اینا رحم و مروت که حالیشون نیست، میترسه عقده­هایی که نتونستن سر خودش خالی کنن سر من و یه دونه پسر­مون خالی کنن. اشتباه می­کنه، من هم بارها براش پیغام فرستادم که اوضاع خیلی عوض شده، مثل اون اوائل بگیر ببند نیست. ولی معروفی هنوز تو اون سال­ها زندگی می­کنه. البته بهش حق هم میدم­ها! بلایی رو که سر اون اومد هر کسی نمی­تونه تحمل کنه. نمی­دونم این نفرت تا کی ادامه داره ولی باید یک جا تموم شه. نه؟ اگر به "تماماً مخصوص" جایزه بدن شاید نظرش یه کم عوض شه و برگرده. تو اینجوری فکر نمی­کنی دختر؟»

چرا وقتی زن او را مخاطب قرار می­داد به دلشوره می­افتاد؟ درست مانند خود معروفی به چمشهایش خیره می­شد و مثل همان اوائل که با معروفی آشنا شده بود او را دختر صدا می­زد. یادش آمد تمام مدتی که با زن حرف می­زده دستش در دستان او بوده، و حتی تسلیم نهفته در دستهایش هم مانند همان­وقت­هایی بود که معروفی دست­هایش را می­گرفت. حس کرد که زن چه خوب می­تواند او را به هر جا ببرد و هر آنچه را که می­خواهد به او بباوراند. خود را در برابر زن، در برابر آن لحن نرم و آن داستان­های جالبش بی­سلاح می­دید. 

«یعنی انقدر بعیده که من زن معروفی باشم؟»

«نه. بعید نیست ولی باورم نمیشه که یک نفر بتونه این همه سال دروغ بگه.»

« اسمش دروغ نیست. اون با سبک خودش با حقایق بازی می­کنه، با آدم­ها، با موقعیت­ها.»

«با پری­ها؟»

«آره. با پری­ها. بیشتر از همه با اون­ها بازی می­کنه. دست خودش هم نیست. هیچ کس مثل اون نمی­تونه یه پری رو قشنگ ببینه، یه پری رو مثل اون ستایش کنه. این خاصیت معروفیه.»

«ولی یکی از اون پری­ها بودن خیلی سخته، اینکه بفهمی افتادی توی یه چرخه.»

«راستش سخت­تر اینه که زن معروفی باشی ولی هیچ وقت یکی از اون پری­ها نباشی. این اعتراف رو من فقط به تو می­کنم دوست بی­نام و نشان من! من همیشه از اینکه هیچ­وقت یکی از اون پری­ها نبودم رنج کشیدم. این سال­ آخری که معروفی ایران بود هر روز دعوا داشتیم. دست خودم نبود. حتی دوست نداشتم توی خونه راهش بدم. از دیدن بدن برهنه­ش چندشم می­شد. واقعیت تلخ زندگی من اینه که من و معروفی قهر بودیم که اون رفت آلمان.»

«طلاق گرفتید؟»

«نه. وقت این کارها رو نداشتیم. جونش تو خطر بود، باید هر چه زودتر می­رفت.»

دوباره به ساعتش نگاه کرد، دیگر وقت زیادی تا زمان قرارشان و دیدن شناسنامه­ی زن باقی نمانده بود. قدم­هایش را تندتر کرد.

«برام عجیبه بعد از این همه سال دوری و رنج این‌طور روشن و با عشق راجع به خاطراتتون و آقای معروفی حرف می‌زنید!»

« تو از عشق چی می‌دونی دختر؟»

زن طوری از موضع برتر این سؤال را پرسید که دختر بغض کرد و برای اینکه زن اشک‌هایش را نبیند سرش را پایین انداخت. در یک لحظه احساس کرد واقعاً چیزی از عشق نمی‌داند و تمام آنچه تاکنون برایش حکم زیباترین تجربه‌های عاشقانه را داشته دروغ و توهمی بیش نبوده است.

زن جوری در مورد عشقش حرف می زد که دختر به تمام اندوخته‌ها و داشته‌هایش شک کرد. و حالا باز این احساس فقر و بی‌پناهی به او هجوم آورده بود. حاضر بود هرچه دارد بدهد تا زن سر قرار حاضر نشود. اگر او شناسنامه را با خودش می‌آورد، دختر دیگر به چه چیز این زندگی می‌توانست دلخوش کند؟ این افکار پاهایش را سست می‌کرد و زانوهایش را می‌لرزاند. به گوشه پیاده‌رو رفت و سعی کرد با دیدن آدم‌های مختلف ذهنش را از این افکار زجرآور رهایی بخشد. به دیوار تکیه داد و خود را در برابر اینهمه آدم تنهاترین دید.

اگر معروفی را از دست می‌داد دیگر هیچ کس را در زندگی نداشت. با خودش فکر کرد که آیا همین تنهایی باعث شده اینقدر عاشق او باشد؟ دوست داشت تصور کند که اگر او را هم از دست بدهد می‌تواند به تنهایی روی پای خودش بایستد تا روزی که بمیرد. اما حتا تصور اینکه یک روز بدون او زندگی کند برایش غیرممکن بود. خود را سرزنش می‌کرد که چطور به خودش اجازه داده تا این همه وابسته‌ی او شود؟ و باز در درونش به آن زن رشک می‌ورزید. رشک و حسد. زن توانسته بود با خیال، حالا دروغ یا راست، این همه سال خود را سر پا نگه دارد، کتاب بنویسد، بنوازد، استاد دانشگاه شود ولی او چه؟ او بدون معروفی حتا نمی‌توانست غذا بخورد، زندگی‌اش تبدیل می‌شد به یک زندگی نباتی. در آن لحظات خود را ضعیف‌ترین و بی‌پناه‌ترین انسان روی زمین می‌دید و با حسرت به آدم‌های پیاده‌رو که با عجله حرکت می‌کردند می‌نگریست، آدم‌های باهدف، با انگیزه. با خودش فکر کرد که کاش این سال‌ها او هم حرفه‌ای، هنری چیزی می‌آموخت؛ تمام این سال‌ها مثل پروانه دور سر او چرخیده بود. آهی کشید و با حسرت زیر لب گفت «کاش لااقل نوشتن را رها نمی‌کردم.»

خود را سرزنش می­کرد که چرا نوشتن را ترک کرده. آیا تمام انگیزه­­اش از نوشتن، خود معروفی بود که حالا بعد از رسیدن به او آن را رها کرده بود؟ به دست­های یخکردهاش نگاهی انداخت. دست­هایش خالی بود، مانند قلبش که آن را تهی­تر از همیشه می­دید.

دوباره به ساعتش نگاهي انداخت. دير شده بود، قدم‌هايش را تندتر کرد تا بالاخره به کافه‌ي محل قرار رسيد. از پشت شيشه به درون کافه نگاهي انداخت و زن را روي يکی از صندلي‌ها تشخيص داد که به ديوار تکيه داده بود. ساعتش را نگاه کرد، حدود پانزده دقيقه تاخير داشت. در را هل داد و وارد شد. سراسيمه از ميان آدم‌ها و دودها رد شد، و زن را ديد که مانند کسي که يک دوست قديمي را بعد از سال‌ها مي‌بيند، به او نگاه مي‌کرد و برايش دست تکان مي‌داد. او هم دستش را براي زن تکان داد شايد براي اينکه نشان دهد او را پيدا کرده است. کنار ميز رسيد. ترديد داشت که با زن دست بدهد يا نه. کيفش را روي صندلي کناري زن گذشت و روبروي او نشست. مضطرب بود و نمي‌دانست چطور بايد حرف را شروع کند. سراسيمه نگاهي به دور و برش انداخت و براي اينکه حرفي زده باشد، گفت: «فکر نمي‌کردم انقدر شلوغ باشه، شايد باید جاي ديگه‌اي قرار مي‌ذاشتيم و اينهمه دود! نميدونم چرا اجازه مي‌دن مردم اينجا سيگار بکشن.»

زن که انگار به حرف‌هاي دختر گوش نمي‌کرد لبخندي زد و دست‌هايش را روي دست‌هاي او گذاشت: «چقدر دست‌هات يخ کرده‌.»

«از فردوسي تا اينجا رو پياده اومدم.»

بعد با خودش فکر کرد که نبايد اين اعتراف را مي‌کرده چون توجيهپذير نبود که بهخاطر پيادهروي، زن را يک ربع اينجا معطل کند: «ببخشيد منتظر مونديد.»

زن دست‌هاي دختر را در دستش گرفت و دختر دليل اين کارش را نفهميد، شايد ميخواست گرم‌شان کند، شايد ميخواست آرامش کند ولي هرچه بود دختر از اين کار خوشش نيامد، چون او را ضعيف‌تر از زن جلوه مي‌داد و براي همين زود دستش را پس کشيد و نگاهي به زن انداخت. زن مانتوي سبز روشني پوشيده بود که به سن و سالش نمي‌خورد، کمي هم آرايش ملايم کرده بود و لبخند ورمکرده‌اي هم روي لبانش بود. دختر حسابي از اينکه زن اينطور خوشحال و با آرامش روبرويش نشسته و او مثل اسپند روي آتش است حرص مي‌خورد.

«انگار خيلي منتظري که زودتر شناسنامه رو ببيني؟»

«فکر کنم براي همين قرار بود همديگرو ببينيم.»

«خب خودت ميدوني که شناسنامه بهانه بوده. من همون روز هم مي‌تونستم نشونت بدم.»

«شما گفتين که نمي‌دونين کجا گذاشتينش. يادتون نيست؟ نکنه دروغ گفتين.»

«به هر حال تو ميخواستي منو دوباره ببيني و البته بهانه‌اي براي اين کار نداشتي. من فقط خواستم کمکت کنم.»

دختر حسابي گيج شده بود. اين زن خيلي به خودش مطمئن بود و خيلي صريح هرچه به نظرش مي‌رسيد به زبان مي‌آورد. يک آن از اينهمه صراحت و حاضرجوابي خنده‌اش گرفت و با نوعي تمجيد به زن نگاه کرد. آرايش به زن مي‌آمد و دختر احساس کرد که از اولين باري که او را در خانه‌اش ديده بود زيباتر شده است. پوست صورتش شفاف و سفيد بود و چشمانش برق خاصي داشت. دختر سعي کرد که زن را در جواني تصور کند، حتماً آن روزها براي خودش دختر بسيار زيبايي بوده. در دلش به معروفي حق ميداد که روزي واقعاً‌ آنطور که زن ادعا مي‌کرد عاشقش شده باشد. در همين افکار بود که دوباره ديد دستش در دست‌هاي زن گمشده است. يادش نمي‌آمد کي زن دست‌هايش را گرفته بود. با لحني آرام گفت: «خانم يکتا اميدوارم اينبار شناسنامه‌تون رو همراه آورده باشين و باز گم نشده باشه.»

زن دست‌هاي دختر را رها کرد، شناسنامه‌ي کهنه‌اي از کيفش درآورد و روي ميز گذاشت: «ببينم اينطوري خيالت راحت ميشه!؟»

دختر دست‌هايش را جلو برد و روي شناسنامه گذاشت اما احساس کرد که دوست ندارد زير نگاه‌هاي زن آن را باز کند.

«چرا انقدر نگراني؟»

دختر دست‌هايش را از روي شناسنامه برداشت: «نميدونم.»

«توي شناسنامه دنبال چي ميگردي؟ فکر مي‌کني اگر پيداش کردي چي ميشه؟»

«مطمئن نيستم.»

«ميدوني دختر! شناسنامه چند ورق کاغذه. چيزي رو مشخص نمي‌کنه. من نميدونم چي تو رو به اينجا کشونده؟ ولي هرچي که باشه جوابش رو اين تو نميتوني پيدا کني!»

دختر احساس حماقت مي‌کرد. اين همه راه آمده بود  تا شناسنامه‌ي زن را ببيند، الان شناسنامه زير دست‌هايش بود ولي آن را باز نمي‌کرد. زن شناسنامه را گرفت و در دست‌هاي دختر گذاشت: «بازش کن!»

دختر شناسنامه را باز کرد، به صفحه‌ي دوم آن خيره شد و با تعجب نگاهي به زن انداخت که داشت سفارش قهوه مي‌داد.

«تو هم قهوه ميخوري؟»

دختر سرش را پايين انداخت و دوباره به شناسنامه خيره شد.

«دختر! ازت پرسيدم قهوه مي‌خوري؟»

دختر انگار که پيروز از جنگي سخت بازمي‌گشت هيجان‌زده و با غرور سرش را بلند کرد: «بله.»

و بعد همه اش شاد بود. حتا وقتی با فنجان قهوه‌اش بازي مي‌کرد، از شادي زن سردر نمي‌آورد. باورش نمي‌شد که اين همه اضطراب و دلهره را براي ديدن آن شناسنامه به جان خريده. زن يک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته بود. البته با فردي که نامش معروفي نبود. يک فرزند پسر هم داشت.

«خب! الان خيالت راحت شد؟»

چرا زن اين سوال را مي‌پرسيد؟ دختر با خودش گفت ديگر نبايد به حرف‌ها و سوال‌هاي اين زن توجهي کند. همين چند هفته براي اينکه وقت پاي آن اراجيف بگذارد کافي بود. دوست داشت زودتر آنجا را ترک کند و خودش را به کاري سرگرم کند تا شعله‌‎هاي خروشان آن افکار پوچ و تشويش‌ها و نگراني‌ها فروکش کند. دوباره احساس ‌کرد که چقدر دلش براي معروفي و تمام علائق روزمره‌اش تنگ شده. 

دختر گفت: «بله! فکر مي‌کنم ديگه خيالم راحت شد.»

اما خیالش راحت نشده بود و این را خودش چند لحظه بعد میفهمید. آن جمله را فقط به نشانه­ی پیروزی به زن گفته بود، اما چه فایده وقتی پیش زن پیروزی و شکست مفهوم خاصی نداشتند و دختر این را از همان اولین دیدارشان فهمیده بود؟ اصلاً  دنبال چی بود؟ نشانه­هایی از دروغ و خیانت در معروفی؟ که بعدش چکار کند؟ او را ترک کند؟ یعنی این همه راه آمده بود، خودش را به آب و آتش زده بود که بهانه­ای پیدا کند تا او را ترک کند؟ و این بهانه را برای چه کسی میخواست؟ خودش یا او؟ شعله­های سوزان تمام این سوالات با سوالی که زن پرسیده بود دوباره در ذهنش روشن شد.  

«اگر کسی بخواد با کسی بمونه نیاز به دلیل نداره. اگر هم بخواد اونو ترک کنه باز هم نیاز به دلیل نداره.»

این جمله را زن گفت، انگار که افکار دختر را می­خواند. دختر روبروی زن در حالیکه شناسنامه را دیده و خیلی چیزها را فهمیده بود ولی هیچ چیز در او تغییر نکرده بود. تمام احساس خوشحالی که چند لحظه پیش داشت چقدر زود ناپدید شده بود! با خودش اندیشید که همیشه همین­طور است، شادی­های زودگذر و غم­های ماندگار! هنوز داشت با فنجان قهوه­اش بازی می­کرد که زن سفارش کیک شکلاتی داد و با لبخندی بر لب با مهربانی رویش را به سمت دختر برگرداند. دختر داشت همچنان با فنجان قهوه­اش بازی می­کرد که زن برای برطرف کردن تشویش و اندوه او با لبخندی طعنه­آمیز پرسید: «تا کی؟»

«تا کی چی؟»

«تا کی می­خواهی تو زندگی معروفی، گذشته­ش و آدم­های اطرافش جستجو کنی؟»

«شما می­گید چکار باید بکنم؟»

«خودت بهتر می­دونی! بهتر نیست هرچی زودتر به خودت برگردی؟ از احساساتت هر چقدر هم که متضاد و مشوش باشن فرار نکن. خودتو بشناس. همون راهی رو انتخاب کن که واقعاً آرومت می­کنه.»

«شما منو می­ترسونید.»

زن که با حالتی سرخوش و بی­اعتنا داشت کیکش را با لذت می­خورد، با تعجب سرش را بلند کرد: "من؟ از چی می­ترسی؟»

«انگار که واقعاً ذهن آدم­ها را می­خونید. منظورم همون حرف­هایی هست که تو سایت آینه­ها نوشته بودید.»

«کدوم حرف­ها؟"

«همون حرف­ها راجع به صداهایی که می­شنوید و افکار آدم­ها که می­خونید، یادتون نمی­آد؟»

«نه. یادم نمی­آد.»

دختر با خودش فکر کرد که واقعاً نمی­تواند روی هیچ یک از حرف­های زن حساب کند؛ دوست داشت هرچه زودتر آنجا را ترک کند تا افکار خویش را در تنهایی­ منظم کند. تا به قول زن بتواند راهی را انتخاب کند که واقعاً آرامش می­کند ولی از طرفی دل آن را نداشت که در آن لحظات سخت از زن جدا شود. این زن با آن چشمان و دست­های مهربانش خوب توانسته بود در قلب دختر رخنه کند و دختر احساس می­کرد که او هم مانند معروفی چقدر می­تواند به او آرامش ببخشد. انگار دیگر حرف­های متضادش، خاطره­های دروغینش و شناسنامه­اش هیچ اهمیتی برای دختر نداشت. وقتی حواس زن به جایی دیگر معطوف می­شد، دختر به چهره­اش خیره می­گشت گویی می­خواست خطوط چهره­­اش را یک به یک به خاطر بسپارد. او را یاد معروفی می­انداخت

«خب؟ شناسنامه رو هم که دیدی. برنامه­ی بعدی چیه؟»

دختر لبخندی عصبی زد و رو به زن گفت: «شما طوری حرف می­زنید که انگار منو می­شناسید. که انگار از زندگی من و دغدغه­های من خبر دارید.»

زن در حالی که روسری­اش را مرتب می­کرد و با چشمانش پیشخدمت کافه را دنبال می­کرد با حالتی عاقل اندرسفیه جواب داد: «چیزهایی رو که باید می­فهمیدم در همون نگاه اول فهمیدم. این کنجکاوی و نگرانی تو نشون می­ده که بدجوری به معروفی دل بستهی و حالا شک کردهی. نه به عشق خودت که به عشق اون. نمی­دونم الان چه رابطه­ای باهاش داری، نمی­خوام هم که بدونم، دوستش هستی یا زنش، طرفدارش یا هر چی. برای من فرقی نداره، برای منی که اینهمه سال دور از اون بودم. خب اون حق داره که تنها نباشه.»

دختر احساس کرد گوشه­ی لب زن به هنگام گفتن این جملات می­لرزد و حتی صدایش هم کمی عصبی و همراه با بغض شده است. دستش را به طرف زن برد و دستش را نوازش کرد ولی نمی­دانست چه جمله­ای را برای آرام کردن او باید بر زبان بیاورد.

«اون همسر منه. خودت که توی شناسنامه دیدی. من تمام این سال­ها را به عشق اون و با خاطراتش زندگی کردم. راحت نیست دختر! کلاً عاشقی کردن راحت نیست. شاید با معروفی کمی هم سخت­تر باشه. اگر واقعاً دوستش داری انقدر فکر نکن. انقدر کنکاش نکن. شک نکن. اینجوری که عاشقی نمی­کنن.»

دختر گیج شده بود. حتا یک لحظه به چشمهایش شک کرد، به چیزی که فکر کرده بود در شناسنامه دیده، طوریکه دوست داشت دوباره شناسنامه را بردارد و نگاهی به آن بیندازد ولی از نگاه­های زن خجالت می­کشید.

«اون همسر منه. خودت که توی شناسنامه دیدی. ولی نمی­فهمم چرا معروفی انقدر این موضوع رو تکذیب می­کنه. اگر برای من  و پسرش می­ترسه، بهش بگو، بهش بگو که دیگه مثل اون اوائل نیست. بهش بگو که دیگه از اون بگیر ببندها خبری نیست. اون همسر منه. خودت که توی شناسنامه دیدی! ندیدی؟»

دختر از جایش بلند شد، روی صندلی کنار زن نشست و دستش را روی شانه­های او گذاشت: «بله. دیدم. دیدم خانم یکتا.»

«بهش بگو دیگه تمومش کنه. بهش بگو بهخاطر ترسش نباید بزنه زیر همه چیز!»

«میگم.»

«بهش بگو بسه. دیگه باید برگرده. اینجا اوضاع عوض شده. نمی­بینی دختر؟ قراره به "تماماً مخصوص" جایزه بدن. اون باید برگرده.»

«برمی­گرده خانم یکتا. من مطمئنم که یه روز برمی­گرده.»

دختر در حالیکه اشک­هایش را پاک می­کرد دست­های زن رو گرفت و گفت: «می­شنوید خانم یکتا؟»

«چی رو؟»

«موسیقی رو. این موسیقی خیلی به من آرامش میده. گوش کنید!»

«آره. دارم می­شنوم دختر!»

«قشنگ نیست؟»

«چرا. خیلی قشنگه.»

«نمی­خواین سفارش یه چیز دیگه بدیم؟ من که احساس می­کنم می­تونم یه فیل رو یکجا بخورم.»

«چرا. چرا.»

دختر دستش را برای پیشخدمت تکان داد. زن در حالیکه دست­هایش را روی زانوی دختر می­زد گفت: «گفتنش برام سخته. ولی تا وقتی که برگرده، مواظبش باش. عاشقش باش. بهم قول میدی؟»

«قول میدم خانم یکتا. قول میدم.»

زن لبخند زد، اشک­هایش را پاک کرد و جوری چهره­اش در چند لحظه تغییر کرد که دختر با تعجب خیرهاش شد. انگار که از نو متولد شده بود. دیگر از لرزش لب­ها و بغض در صدا خبری نبود. زن با همان اعتماد به نفس اولیه گفت: «حالا چی می­خوری دختر؟»

«هرچی شما بخورین. فقط دلم می­خواد دوباره از اون روزها برام بگین. از همون زمستون سرد.»

«آره. زمستون سردی بود. همه جا رو برف پوشونده بود. زمین­ سفید سفید بود. من و معروفی داشتیم کنار کتاب­فروشی­های انقلاب قدم می­زدیم. این­ها را برات گفتم دختر؟»

«دوباره بگین.»

«بهش گفتم "تو آیدینی؟" گفت "من یه ترکیبی از همشون هستم" گفتم "نکنه خودتو مثل یوسف پرت کنی." گفت "یوسف هم فکر می­کرد داره پرواز می­کنه".»

زن خاطراتش را می­گفت ولی دختر غرق در موسیقی­ شده بود. زن را نگاه می­کرد، حرکت لب­هایش را می­دید ولی چیزی نمی­شنید. یک آن احساس کرد در یک رویاست. انگار زن، کافه و تمام آدم­ها و دود تصاویری غیرواقعی و مبهم بودند. انگار در آن فضا تنها موسیقی آروُ پِرت واقعیت داشت. چشمهایش را بست و خود را بدست موسیقی سپرد. وقتی چشم­هایش را باز کرد، زن رفته بود. بعد موسیقی قطع شد. دختر سر بلند کرد؛ خود را در میان آدم­ها و دود تنها دید. سرگردان بود، لحظه­ای بعد صدای زن در ذهنش پیچید: «تا وقتی برگرده مواظبش باش. عاشقش باش.»

پایان

 

 

 

March 22, 2012

لحظه ی تحویل سال

آنقدر سردم بود که نمی تونستم خودمو سر پا نگه دارم. با لباس اضافی هم گرم نشدم که نشدم. دندونام می خورد به هم. با همون لباس گرفتم خوابیدم. باز هم سردم بود. تو این هوای بهاری ملایم چرا اینجوری شدم؟ چرا ضعیف شدم؟ چشم هامو که بستم دیدم دونه های درشت برف از سقف اتاق خواب پایین می اومد. دونه دونه روی لحافم می نشست، و من یواش یواش سنگینی یک تَل برف رو احساس می کردم. زیر آوار زمستون جا مونده بودم و راهی جز تسلیم بودن نداشتم.

یکباره از ترس چشم هامو باز کردم. بادکنک آویخته ی وسط اتاق، وقتی لامپ داخلش خاموش باشه مثل خورشیدیه که از آتیش تهی شده، و فقط تفاله هاش مونده. دلم می خواست یکی بیاد لامپ شو روشن کنه. دلم می خواست کسی برام یه شیشه آب بخره؛ با یه کاسه سوپ داغ سرماخوردگی. یه کبریت هم می خواستم ولی نمی دونم برای چی.

بذار بخوابم!

لب هام خشک شده بود. زخم تبخال هام می سوخت. گفتم ولش کن. وقتی بهش فکر نکنم یادم میره، می تونم بخوابم شاید اینجوری گرم بشم. اگه خوابم ببره... اگه خوابت ببره از این حالت درمیای و می تونی بری یه تکه نون بگیری. بخواب. سعی کن بخوابی. مسواک هم نمی خواد. هفت سین هم که نداری. سبزه هم یادت رفت. الکی رفتی گندم خریدی و آخرش یادت رفت سبزش کنی. زیرپوش هاتم که نشُستی! آقای باسی! پسر بد!

صدای دندون هام تو سرم می پیچید و نمی ذاشت بخوابم. صدای قطاری بود که از یه جای دوری داشت می اومد. و ما آدم ها در سکوت داشتیم به یه طرفی می رفتیم. صحرای محشر بود؟ اون جمعیت عظیم، اونهمه آدم از کجا اومده بودن؟ همه در سکوت داشتیم به جای نامعلومی می رفتیم که اونجا یک افسر عربده می کشید و ماها رو از هم سوا می کرد. یه عده رو می فرستاد اینطرف، یه عده رو راهی اونطرف می کرد. چشم هاش از قعر فرورفتگی زیر ابروهاش  برق می زد. صداش می پیچید: تو، تو، تو! اینطرف! تو، تو، تو! اونطرف!

یه خانمه رفت طرفش: آقا ما رو کجا می برین؟

افسره کلتش رو درآورد و بی معطلی شلیک کرد توی پیشونی زنه. نفس ها حبس شد. سکوت همه جا رو گرفت. بعد دوباره همه چی راه افتاد. قطار توی ایستگاه فش فش می کرد و سوز سردی از زیر چزخ هاش می ریخت توی تن ما. سربازها داشتن یه عده رو سوار قطار می کردن. اما هیشکی نمی دونست این قطار کجا میره. فقط این معلوم بود که: یه عده می مونن، یه عده هم با اون قطار میرن به یه جای نامعلوم. اسمش سرنوشته. اسم هردوتاش سرنوشته.

قطاره داره میره آوشویتس؟ مگه آوشویتس هنوز هست؟ یا یه جای دیگه؟ بمونم بهتره یا با اون قطاره برم؟ تو چی میگی؟ توی کدوم جمعیت باشم بهتره؟ یه عده دارن خودشونو با بدبختی از پنجره های قطار میندازن بیرون که بیان توی جمعیت ما، یه عده هم از لای جمعیت ما خطر می کنن با جون شون قمار می زنن تا خودشونو بندازن توی قطاره. ولی کدومش می رسه به شوربختی؟ و کدومش سر از خوشبختی در میاره؟

بعضیا میگن اگه اینجا بمونی و قانع باشی می تونی خوشبختی رو برای خودت درست کنی. خوشبختی نسبیه، مطلق نیست. برخیا میگن نه بابا! اینجا دیگه جای موندن نیست، خرابی از حد گذشته، بار و بنه رو باید بست؛ باید رفت. میریم. هرچی باشه از اینجایی که بودیم و هستیم بهتره.

و دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن. با جون خودشون بازی می کنن، به هم کلک می زنن، سر همو گول می مالن؛ هم اونوریا که می خوان از قطار بیان اینور، هم اینوریا که فکر می کنن اگه قطار بره دیگه همه چی رفته.

اینجا مثل روز قیامت شده. هر کسی داره تقلا می کنه که جا نمونه. نگهبانا عاجز شده ن، دیگه نمی دونن چه جوری جمعیت رو کنترل کنن. قطار میخواد راه بیفته، اما یه عده از پنجره هاش آویزوونن که خودشونو بندازن بیرون، یه عده هم از اینطرف دارن با دروغ و دبنگ و دودره کردن نگهبان ها اثبات می کنن که مال اونور بوده ن و جا مونده ن. و حالا به درهای قطار آویزوونن.

همه آویزوونن.

دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه آخه خوشبختی چیه؟ معناش چیه این خوشبختی؟ شاید هم دارن از شوربختی و بدبختی فرار می کنن. از خودشون فرار می کنن. از قلب شون. کسی چه می دونه؟

باد سرد از زیر چرخهای قطار خیز برمی داره طرف من، می لرزم، خودمو توی پتوهای دورم جمع می کنم. چشم هامو می بندم. باز داره از سقف اتاق برف میاد. دلم می خواد یکی از فرشته های خدا بیاد، سرمو بذاره توی بغلش، با چنگال اسپاگتی بذاره تو دهنم، و بوی پنیری که کش اومده از سر چنگال، گرمم کنه، آروومم کنه. خدایا فرشته هات به این زیبایی اند و ما توی زمین دنبال زیبایی می گردیم؟ دلم میخواد بین گشنگی و آغوش اون فرشته در خواب و بیداری معلق باشم. برم و بیام. هراس پنهان دلمو توی این خوشبختی چال کنم. دلم می خواد همینجور که غذا می خورم از لای چشم های خواب آلود و خسته م، بهش لبخند بزنم، چشم هامو در امنیت کامل ببندم، و باز یه لقمه ی دیگه.

بذار بخوابم!

فکر کنم سال داره تحویل میشه. نگاهی به ساعت دیواری میندازم؛ آره. سال تحویل شده. دستمو از زیر پتو درمیارم، موبایلمو ور میدارم، از توی حافظه یه شماره میگیرم و منتظر می مونم. هیشکی نیست.

بذار بخوابم!


یکم فروردین هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی 

 

باز هم سفر


دوستان من
 سال نو و نوروزتان مبارک
برای همه ی شما تندرستی و شادی و آزادی آرزو می کنم. امیدوارم ابران به ما بازگردد.

مدتی در وبلاگم کم کار بودم. سعی می کنم برای صفحه ی «حضور خلوت انس» بیشتر وقت بگذارم. و دلم می خواد طرح نو و بدیعی دراندازم که بین ما دیالوگ صمیمانه و قشنگی برقرار بشه. از پیشنهادهای مبتکرانه شما هم استقبال می کنم. می دونم بسیار به این صفحه سر زده اید و دل تون خواسته یک کار تازه ازم بخونین، خُب حق دارید. چشم.
در حال حاضر دارم خودم رو برای یک سفر ادبیاتی آماده می کنم. سفری به برایتون، تورنتو، مونترال، و کالیفرنیا



January 18, 2012

اعتراف‌های من به پرسش‌های ماکس فریش


ماکس فریش نویسندهی پرسشگرا در سالهای 1967 تا 1971 مجموعه پرسشهایی مطرح کرد که اینها با تلاش ناشرش آقای اونزلد، (مدير سورکامپ) انتشار یافت. مطبوعات و دانشگاهها در طول 20 سال گذشته این پرسشهای ادبی فلسفی اجتماعی را در اختیار نویسندگان و فیلسوفان و هنرمندان قرار دادهاند تا پاسخ دریافت کنند. پرسشهای ماکس فریش در کشورهای آلمانی زبان همواره مطرح بوده و پاسخها نيز معمولاً شگفتی آفريده است.

رییس ایرانشناسی دانشگاه ماربورگ که روز 23 نوامبر در آنجا سخنرانی داشتم این پرسشها را در اختیار من قرار داد تا پاسخ بگويم. پرسشهای چندپهلوی دشواری که آدم گاهی تکلیف خودش را نمیداند. من اما هرچه بلد بودم صادقانه پاسخ گفتم. متن آلمانی با ترجمه مجید عباسیان در سایت دانشگاه منتشر شد.

1. Sind Sie sicher, daß Sie die Erhaltung des Menschengeschlechts, wenn Sie und alle Ihre Bekannten nicht mehr sind, wirklich interessiert?

1 -  آیا مطمئنید که حفظ نوع بشر، وقتی شما و آشنایانتان دیگر نیستید برایتان اهمیت دارد؟

عباس معروفی: بله. به شدت اهمیت دارد. اما بعد از مرگ من این اهمیت از اعتبار می افتد.

Abbas Maroufi :  

2. Warum? Stichworte genügen.

2 – مختصر بگویید چرا؟

عباس معروفی: اگر بقای بشریت برای کسی اهمیت داشته باشد، پیش از مردن هر کاری بتواند و بخواهد انجام میدهد. آن هم به شیوه و سلیقه و انتخاب خودش، با ابزار و توان خودش. وقتی زنده نباشی دیگر چیزی برای تو وجود ندارد. یک دریچهی دوربین برای ابد بسته میشود. با هر نگاه و حس و اندیشهای.

 

3. Wieviele Kinder von Ihnen sind nicht zur Welt gekommen durch Ihren Willen?

3 – چند تا بچه از شما به دلیل ارادهی شخصی تان به دنیا نیامدهاند؟

عباس معروفی: به خواستهی بانوی من که عاشقانه دوستش دارم، و با همراهی من یک بچهی ما به دنیا نیامد. بچهای که حاصل عشقمان بود پیش از اینکه روی زندگی را ببیند دستش از دار دنیا کوتاه شد.

خودم فرزند یک عشق هستم. و اولین چيزی که از محبوبم خواستم يک بچه بود، اما چنان تند واکنش نشان داد که ناچار به عذرخواهی شدم، و بعد برایش توضیح دادم که آنقدر عاشقانه دوستش دارم که دلم میخواهد یکی مثل خودش برایم به دنیا بیاورد. میخواستم یکی از خودش کپی کنم، میخواستم به چشمهای این نگاه کنم و آن ديگری را ببینم. قلبم از شادمانی درخشید اما به خاطر مصلحت و خواستهی بانویم به ناچار او را همراهی کردم. و این تنها چيزی است که تا زندهام از پشیمانیاش سیر نخواهم شد. متاسفم و همیشه به آن پسرک زیبای باهوش فکر میکنم که شبیه مامانش بود. و همیشه به مامانش فکر می کنم که چنین تجربهی تلخی را از سر گذراند.

 4. Wem wären Sie lieber nie begegnet?

4 – ترجیح می دهید با چه کسی هرگز روبرو نمی شدید؟

عباس معروفی: با بازجویم.

 5. Wissen Sie sich einer Person gegenüber, die nicht davon zu wissen braucht, Ihrerseits im Unrecht und hassen Sie eher sich selbst oder die Person dafür?

5 – آیا مقابل فردی که شما در موضع ناحق هستید، و او لازم نیست که از این قضیه اطلاع داشته باشد، از چه کسی تنفر داريد؟ از خودتان؟ يا آن فرد؟

عباس معروفی: اگر فرض کنم برابر کسی در موضع ناحق هستم از خودم بدم میآید. و زمانی که او از این موضع من بی خبر باشد، سعی میکنم بی اندازه بودن خودم را نشان دهم و سپس تلاش می کنم که دست را ببازم و صحنه را ترک کنم. چون حالا ديگر تحمل ديدن بلاهت را هم ندارم.

6. Möchten Sie das absolute Gedächtnis?

6 – دوست داريد حافظهی مطلق داشته باشید؟

عباس معروفی: اصلاً. گاهی حافظه باید پاک شود تا آدم بتواند دوباره اشتباه کند.

 7. Wie heißt der Politiker, dessen Tod durch Krankheit, Verkehrsunfall usw. Sie mit Hoffnung erfüllen könnte? Oder halten Sie keinen für unersetzbar?

 7 – اسم سیاستمداری که مرگش به دلیل بیماری، تصادف و غیره در شما امیدی برمیانگیزد چيست؟ یا فکر می کنید هیچکس غیرقابل جایگزينی نیست؟

عباس معروفی: با مرگ سیاستمداران چیزی عوض نمیشود. تجربه نشان داده که این امید فوراً به يأس غیر قابل جبرانی تبدیل میشود. وقتی خمینی مُرد بسیاری از ما امیدوار شديم، اما ديری نگذشت که سخت سرخورديم و دل مان میخواست زمان به عقب برگردد. با این حال مردم مدام به این مسئله در ذهن شان پر و بال می دهند. 

 8. Wen, der tot ist, möchten Sie wiedersehen?

8 – چه کسی هست که مرده و دوست داريد او را دوباره ببینید؟

عباس معروفی: پدربزرگم، و يک دوست که اسمش اسماعیل بود.

 9. Wen hingegen nicht?

9 – در مقابل چه کسی را دوست نداريد ببینید؟

عباس معروفی: مادربزرگم را.

 10. Hätten Sie lieber einer anderen Nation (Kultur) angehört und welcher?

10 – دوست داشتید متعلق به یک ملت و یا (فرهنگ) ديگری بوديد؟ و کدام؟

عباس معروفی: بله. همیشه به این فکر کردهام که به شدت دلم میخواست متعلق به ملت و فرهنگی بودم که با  راستی و شایستگی اموراتش را میگذراند و نانش را درمیآورد.

از ژاپن خوشم میآيد.

 11. Wie alt möchten Sie werden?

11- دوست داريد به چه سنی برسید؟

عباس معروفی: این بستگی به عشق دارد. آدم وقتی عاشق باشد دلش میخواهد تا نود سالگی عمر کند. وگرنه تا همینجا هم کافیست.

12. Wenn Sie Macht hätten zu befehlen, was Ihnen heute richtig scheint, würden Sie es befehlen, gegen den Widerspruch der Mehrheit? Ja oder Nein.

12 – اگر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟

عباس معروفی: بله.

اگر قدرت فرمانی را میداشتم که میتوانستم با آن سرنوشت بخشی از مردم را عوض کنم ترديد نمیکردم. موقعیت فرمان دادن و قاطع بودن همیشه فراهم نیست. آدم وقتی در موقعیتی قرار گيرد باید قاطعیت عمل هم داشته باشد.

 13. Warum nicht, wenn es Ihnen richtig scheint?

13 – چرا نه؟ اگر به نظر شما صحیح است چرا نه؟

عباس معروفی:

 14. Hassen Sie leichter ein Kollektiv oder eine bestimmte Person und hassen Sie lieber allein oder im Kollektiv?

14 – شما از یک جماعت راحت تر متنفر هستید یا از یک شخص؟ و دوست داريد تنها متنفر باشيد يا جمعی؟

عباس معروفی: تنفر نقطهی مقابل عشق است، و به گرانی و عظمت عشق. حسی است بسیار سنگین و عمیق که نمیتوان به آسانی خرجش کرد. یک فرد خطاکار و خائن هم ارزش آن را ندارد که آدم این حس عمیق تنفر را نثار او کند. میتوان به جمعیتی تنفر ورزید که دست به دست هم سرنوشت یک ملت را به تباهی میکشند، و چه بهتر که این حس همراه ديگران به توان برسد.

15. Wann haben Sie aufgehört zu meinen, daß Sie klüger werden oder meinen Sie's noch? Angabe des Alters.

15 – کی از باور این که عاقلتر میشويد دست کشيديد؟ يا این که هنوز بر اين باور هستيد؟ چند سالتان است؟

عباس معروفی: در سی سالگی تکلیفم با خودم روشن بود و میدانستم چی برای ادبیاتم خوب است. و همان وقتها بود که جایی نوشتم: تا زمانی که بتوان از يک بچهی چهار ساله چيز آموخت، امیدی به آينده هست، و همیشه برایم مهم بود که هر تجربهای خطی بر پيشانیام جا میگذارد. این خطها جاپای اسبهای کالسکهی زمان است، و ارزان به دست نیامده. پس هر روز میتوان نسبت به روز قبل عاقلتر شد.

من پنجاه و چهار سالم است. 

 16. Überzeugt Sie Ihre Selbstkritik?

16 – انتقاد شخصیتان نسبت به خودتان شما را متقاعد میکند؟

عباس معروفی: گاهی نه. گاهی در عین مرور انتقاد شخصی این حقیقت هم وجود دارد که از بعضی اجبارها نمیتوان گریخت. گاهی در مسائلی به خودم سخت انتقاد میکنم و متقاعد هم میشوم، تصمیم میگیرم با تغییر روش آن مسائل را از پیش پا بردارم، اما باز بر اساس فشارهای بیرونی یا اجبارهایی گريزناپذير برمیگردم به نقطهی قبلی. همیشه زندگی با طراحی دلخواه پیش نمیرود، گاهی چیزهایی از سوی ديگران خود را دخیل میکند که آدم ناچار میشود خودش را مورد انتقاد قرار دهد. و این چرخه تمامی ندارد.

17. Was, meinen Sie, nimmt man Ihnen übel und was nehmen Sie selbst übel, und wenn es nicht dieselbe Sache ist: wofür bitten Sie eher um Verzeihung?

17 – فکر میکنید از چه کار شما ديگران میرنجند؟ و خودتان چه چيزی را به دل میگيريد؟ و اگر این دو موضوع یکسان نيست، شما برای چه چيزی ترجیحاً تقاضای بخشش میکنيد؟

عباس معروفی: از این که به کسی نمیتوانم نه بگویم، ديگران را میرنجانم. این تربیت غلط از کجا در من شکل گرفته که فکر میکنم آدم به دوست و آشنا و فامیل نمیتواند نه بگويد، و حتی الامکان برای غریبهها هم آن را به کار نبرد؟ اینجا در آلمان بچهها از کودکی ياد میگیرند که نه بگویند. من چرا نمیتوانم؟ خب به همین خاطر عزیزترین کسانم را رنجاندهام، چون به ديگران نگفتهام نه، و چيزی گرانبها مثل زمان را خرج آنان کردهام.

و من خود، از دروغ میرنجم، از این که کسی بخواهد مرا دودره کند بیزارم. با اینهمه برای این دو حالت متفاوت، من ترجیح میدهم از رفتار خودم تقاضای بخشش کنم. زیرا رفتار من اتفاقی نیست، چيزی ست که در وجودم کهنه شده، و باید کسی کمکم کند تا به مرور از آن خلاص شوم.   

18. Wenn Sie sich beiläufig vorstellen, Sie wären nicht geboren worden: beunruhigt Sie diese Vorstellung?

18 – اگر همینجوری تصور کنید که هرگز به دنیا نیامده بوديد، آيا این فکر خاطر شما را آشفته میکند؟

عباس معروفی: اصلاً. نه تنها خاطر مرا نمیآشوبد، بلکه فکر میکنم برای ديگران هم اهمیتی نداشته باشد.

19. Wenn Sie an Verstorbene denken: wünschten Sie, daß der Verstorbenen zu Ihnen spricht, oder möchten Sie lieber dem Verstorbenen noch etwas sagen?

19 – وقتی به مردگان فکر میکنید، دلتان میخواهد که فرد مرده با شما حرف بزند؟ يا دوست داريد شما چيزی به او بگوييد؟

عباس معروفی: دلم میخواهد حرفهای آن مرده را بشنوم. من چیز تازهای برای او ندارم، اما یک مرده قطعاً چیزهای جالب برای من خواهد داشت.

 20. Lieben Sie jemand?

20 – عاشق کسی هستيد؟

عباس معروفی: بله، با تمام سلولهای بدنم.

 21. Und woraus schließen Sie das?

21 – از چه چیزی به اين نتیجه رسیدهاید؟

عباس معروفی: از این که وقتی باهاش حرف میزنم، قلبم جور ديگری میتپد، وقتی میخواهم به دیدارش بروم بارها فکر میکنم چی بپوشم، چه عطری بزنم، چی بگویم، چه رفتاری داشته باشم. و بدبختی اینجاست که وقتی میبینمش همه چيزهایی که فکر کرده بودم یادم میرود، و حتا فضای اطرافش را به سختی میبینم. خودش بزرگتر از همه جاست. من یک بار در عمرم عاشق شدهام، و دلم میخواهد همیشه شاد و خوشبخت ببینمش، و برای این مقصود هر کاری که لازم باشد انجام میدهم. دلم میخواهد خودم با ابتکارهای خودم خوشبخت و شادش کنم.

من از مرگ نمیترسم اما از اینکه او را از دست بدهم به شدت وحشت دارم. یک هراس ويرانگر مثل مرگ سایه به سایهی زندگیام نفس میکشد که آخر مرا میکشد، و این هراس از دست دادن اوست. میدانم اگر نباشد انگیزهی همهی کارهایم را از دست میدهم. و میدانم که او تنها انگیزهی نوشتن، خواندن، ديدن و شنیدن من است. و حالا به موازات عشق حس ترس هم در قلبم میکوبد.

22. Gesetzt den Fall, Sie haben nie einen Menschen umgebracht, wir erklären Sie es sich, daß es dazu nie gekommen ist?

22 – فرض براینکه تا کنون هيچ انسانی را نکشتهاید، چگونه توضيح میدهيد که تا به حال کار هرگز به آنجا نینجامیده است؟

عباس معروفی: سوای قتلهایی که تصادفی اتفاق میافتد، قتل پیش از آن که از نظر فیزیکی رخ دهد، در ذهن آدمها اتفاق می افتد. آدمها بارها و بارها کسی را ذهن شان می کشند، و بعد که صحنه را از نظر گذراندند آرام می گيرند و زندگی عادی شان را ادامه می دهند.

برای یک نویسنده این سادهتر اتفاق میافتد. بسیار پیش میآيد که نویسنده با هنرمندی تمام یکی از شخصیتهای رمان یا داستانش را به قتل میرساند.

من آدمهای بسیاری را در ذهن و در رمانهایم کشتهام. و اعتراف میکنم که به آسانی تصوير کردن یک باغ چنین چيزی را نوشتهام، اما در حالت واقعی که به طور فيزیکی قتلی انجام دهم، خیر. کشتن کاری ست بسیار سخت که من جسارت و جرأت و انگیزهاش را هرگز ندارم.

 23. Was fehlt Ihnen zum Glück?

23 – برای خوشبختی چی کم دارید؟

عباس معروفی: همیشه چیزی کم است. همیشه نم اشکی گوشهی چشم وجود دارد برای روز مبادا. زندگی در جهان امروز به نقطهای رسیده که خوشبختی یک رویاست. گاهی یک عمر فقط کار میکنیم و اسمش را میگذاریم زندگی. من فقط او را کم دارم.

 24. Wofür sind Sie dankbar?

24 – برای چه چیزی سپاسگزار هستيد؟

عباس معروفی: این را از پدربزرگم آموختهام که برای سادهترین لطف سپاسگزار باشم.

من برای يک نان سپاسگزار شدم

به هنگامی که سخت گرسنه بودم،

برای بزرگترین عشق،

به هنگامی که از تنهایی

به تباهی رسیده بودم.

25. Möchten Sie lieber gestorben sein oder noch eine Zeit leben als ein gesundes Tier? Und als welches?

25 -  بیشتر دوست دارید مرده باشید يا این که هنوز مدت زمانی به صورت يک حيوان سالم زندگی کنيد؟ و کدام حيوان؟

عباس معروفی: دوست دارم زنده بمانم حتا به صورت یک مورچه که کاری را مدام تکرار می کند، و مدام کار میکند.

------------------------------------------------------------

شما هم به این پرسش ها برای خودتان پاسخ بگویید.

 

January 8, 2012

2011

سال بیکاری فرهنگ و ادبیات و هنر

ترجمه آلمانی این متن در ترانسپانسی برای ایران منتشر شد

 

در حالی آخرین روزهای سال 2011 را به پایان میبریم که نسبت به تصمیمهای سیاستگزاران فرهنگی و هنری ایران به شدت خشمگین و خستهایم. همین هفتهی پیش بود که مطبوعات خبر دادند در سال جاری بیش از صد کتابفروشی در تهران تعطیل شده. این خبر را یکی از ناشران اعلام کرده بود. دلایل آن البته روشن است؛ کتابهای مورد درخواست موجود نیست، قیمت کاغذ در همین یک ماه سی درصد افزایش داشته است. مأموران جورواجور برای کتابفروشیها مزاحمت ایجاد میکنند، کافه کتابفروشیها هم از قبل زیر فشار و آزار بودند که ناچار شدند کافه را جمع کنند. و عاقبت اینکه راستهی کتابفروشها تبدیل به بازار لباسفروشها شده و میشود. علاوه بر همهی اینها چشماندازی برای کتابفروشان جوان وجود ندارد. پس به همین سادگی بیش از صد کتابفروشی تعطیل شد.

این خبرها در ایران عادی است، همچنان که خبر مجوز نگرفتن بیش از پنج هزار کتاب در وزارت ارشاد حالا دیگر عادی شده. ناشران و نویسندگان میدانند که انتظار برای دریافت مجوز انتشار بیهوده است. و حالا در ایران یک اتفاق جدید خبرش دارد عادی میشود: نویسندگان ایرانی از این پس آثارشان را در خارج از کشور انتشار میدهند.

اخیراً کتابهایی که در خارج از کشور منتشر میشود دیگر لزوماً از آنِ نویسندگان تبعیدی و مهاجر نیست. آرام آرام کتابهایی بر پیشخان کتابفروشیها و سایتها قرار میگیرد که نویسندگان آنها در ایران زندگی میکنند.

پدیدهی تبعید برای کسی ناآشنا و غریبه نیست. معلوم است که نویسندگان تبعیدی در هر کجای جهان که باشند برای انتشار آثارشان در تبعیدگاه ناشر و امکان نشر پیدا میکنند و آثارشان را منتشر میسازند. حتا این را میشناسیم که نویسندهای در کشوری نتوانسته اثرش را انتشار دهد، و طبعاً راهی در خارج از کشور باز کرده است؛ نویسندهای چون بولگاکف را همه میشناسند.

اما این که نویسندگان داخل کشور به طور همگانی تصمیم بگیرند آثارشان را بیرون از مرزها منتشر سازند، يک فاجعهی ملی است. این اتفاق وحشتناک در سال 2011 در ایران فراگیر شده. و مهمترین وجه گستردهی این روند این است که بار مسئولان فرهنگی و وزارت ارشاد سبکتر و کارشان سادهتر شود.

چنان که در ابتدای همین سال در فستیوال فیلم تهران، خیمهی فاجعهای بزرگ بر سر سینماگران و فیلمسازان فرو خوابید و نتیجهاش این شد که آنان دیگر فیلم نسازند و سرگردان و بلاتکلیف بمانند.

امسال بسیاری از هنرپیشهها و کارگردانها و دستاندکاران سینمای ایران خانهنشین شدند و اصلاً فیلم نساختند، و تک و توک فیلمی اگر ساخته شد زیر فشارهای جهانی بود، و یا تهیهکنندگانی که سرمایههای هنگفت خود را معطل فیلمی کرده بودند، راهی برای نجات فیلم شان یافتند.

در همین راستا چهرههای سرشناس ادبیات و سینما عملاً از حضور در کشورهای دیگر منع شدند و راهشان به اروپا و دیگر کشورهای غرب بسته شد.

امسال سیمین بهبهانی شاعر بزرگ معاصر که از سوی فستیوال هنری تیرگان به تورنتو دعوت شده بود، نتوانست در این فستیوال شرکت کند.

او به من گفت که پاسپورتش را ضبط کردهاند و نمیگذارند سفر کند. بنابراین سیمین بهبهانی برای شرکتکنندگان آن فستیوال پیامی ویدیویی فرستاد و عدم حضورش را عذر خواست.

چند هنرپیشه و کارگردان که در فستیوالهای گوناگون دعوت داشتند به چنین سرنوشتی دچار شدند و در خانه ماندند.

دلیل این ممنوعیتها البته روشن است: مسئولان فرهنگی دارند بارشان را سبک میکنند، و کارشان را آسوده. آنها نمیخواهند کتابی منتشر شود تا خواندن و بحث و جدلی هم نباشد، نمیخواهند فیلمی ساخته شود تا اکرانی نباشد و نقد و نظر بینندگان به وجود نیاید. نمیخواهند هنرمندی در برنامهای حتا در خارج از کشور حضور یابد تا پژواکی در کار نیاید و نامی بر سر زبانها نیفتد.

بدتر از همهی این اتفاقها مسئولان وزارت ارشاد امسال رسماً گفتند که نویسندگان پیش از نوشتن به خط قرمزهای ما فکر کنند و چیزی بنویسند که بتواند مجوز انتشار دریافت کند.

این هم یکی از پدیدههای نوظهور بود که وزیر فرهنگ رسماً خودسانسوری و رعایت خط قرمزهای حکومت را به نویسندگان توصیه و ابلاغ میکرد.

به نظر میرسد سال 2011 در زمینهی فرهنگی سال جمعبندی ایدئولوژی حکومت جمهوری اسلامی و اعلام آن به ایرانیان بود. کارتها و بازیها رو بود، شمشیرها را از رو کشیدند، دیگر چیز پنهانی وجود نداشت. اگر در سالهای قبلتر موارد سانسورشدنی را به ناشران بهطور شفاهی میگفتند، امسال خیلی روشن و رسمی موارد سانسور را مکتوب به دست ناشران و نویسندگان دادند. و نیز گفتند اینطور بنویسد و آنطور ننویسید.

امسال در زمینهی فرهنگی کارنامهی مسئولان شرمآور بود.

یکی دیگر از کارهای شرمآور مسئولان فرهنگی دزدیدن مجسمههای شهر و از بین بردن یا پنهان کردن آن بود. این اتفاق در چند شهر رخ داد و سرانجام مجسمههای بسیار بزرگ آرش تیرانداز شخصیت اسطورهای ایران باستان که بر ارابهای چهاراسبه ایستاده و تیروکمان در دست دارد در یکی از میدانهای شهر ساری شبانه محو و نابود شد. این مجسمهها پیش از انقلاب در ایتالیا ساخته شده بود و مردم بسیار دوستش داشتند. اما مسئولان با کمال وقاحت این مسئله را حاشا کردند و اعلام بیخبری شان جامعهی فرهنگی را به شدت عصبانی می کرد.

همچنین نقاشیهای دیواری از داستاهای اسطورهای شاهنامه شبانه با رنگ پاک شد و صبح روز بعد مردم در برابر دیوار

سفید دچار حیرت شدند.

خراب کردن بناهای قدیمی از قبیل حمامی که در عهد صفویه ساخته شده و تبدیل آن به پارکینگ یا خراب کردن شبانهی یک کلیسای قدیمی در شهر کرمان، یا عمارتی در شهر تهران، لابلای دیگر خبرهای فاجعهبار گم شد.

به نظر میرسد که مسئولان رژيم جمهوری اسلامی فرض را بر این گذاشتهاند که باید تمامی پیوندهای فرهنگی و تاریخی ایران با گذشتههای غیر اسلامیاش باید محو و نابود شود.

امسال وزارت ارشاد دو کتاب مهم ادبیات هزار سالهی ایران را مورد هجوم قرار دادند. از ناشری خواستند که بخش عاشقانهی کتاب خسر و شیرین نظامی را "تلطیف" کند. یعنی در آن دست ببرد و تغییرش دهد. و این کار به کتابهای دیگر هم تسری پیدا کرد.

دست بردن و تغییر دادن کتابی که عمر هزار ساله دارد، کتابی که اهمیت ادبی و اسطورهای دارد، کتابی که بارها در طول تاریخ منتشر شده، جز ستیز یک قشر ایدئولوژیکی با فرهنگ و ادبیات ملت ایران هیچ معنای دیگری ندارد.

رژیم حاکم بر ایران در سال 2011 رسماً نشان داد و اعلام کرد که هیچ قرابت و علاقهای به فرهنگ و هنر و ادبیات و تاریخ ایران ندارد، و دغدغهاش همچون طالبان همانا اسلام حکومتی است که باید در جهان صاحب قدرت نظامی و قلدری و اتمی باشد.

همین چند روز گذشته، خانهی سینما، بزرگترین نهاد صنفی سینماگران توسط وزارت ارشاد طی حکمی توهینآمیز منحل شد. وزیر ارشاد بی توجهی سینماگران معترض را نسبت به این حکم، کلاهبرداری خواند.

زیر سایهی چنین حکومتی که از سایهها بیرون آمده، شمشیسر از رو کشیده و عربده میکشد، زندگی بر هنرمندان جهنمی هولناک است. سال 2011 تمام شد و باز ما دوره می کنیم روز را و هنوز را.

December 9, 2011

سه خبر و یک پرسش


روزی که شهرداری تهران از سفارت بریتانیا ادعای غرامت کرد، این خبر به شکل عجیبی ذهنم را به بازی گرفت و مدام مراسم پلوخوران علما در ایام عاشورا در سفارت انگلیس به یادم می آمد، نمی دانم چرا. تا اینکه به سفارت حمله کردند، سفارتها بسته شد، و کارکنان سفارت ایران از انگلستان اخراج شدند. شاید ذهن من هرز می پرد، و این ارتباط سازی بی ربط باشد، اما این چند روز همه اش چشمم دنبال یک خبر می گشت که بالاخره امشب رسید: 

 خبر یکم*
شهرداری تهران می‌گوید سفارت بریتانیا باید یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان جریمه بپردازد. مدیر عامل سازمان پارک‌ها و فضای سبز شهرداری تهران سه‌شنبه، ۲۴ آبان به خبرگزاری فارس گفت که سفارت بریتانیا به جز ۳۱۰ درخت قطع شده، پیش از این ۳۰ اصله درخت دیگر را هم قطع کرده است. 

* خبر دوم
به فاصله دو روز از تصویب قانون کاهش روابط ایران و بریتانیا در مجلس ایران، امروز صدها نفر با پرتاب کوکتل مولوتف و سنگ به سفارت بریتانیا و اقامتگاه دیپلماتهای بریتانیا (باغ قلهک که درختهاش قطع شده) حمله کردند. ساعاتی پس از این حمله، وزارت خارجه ایران با انتشار بیانیه ای ابراز تاسف کرد. در واکنش به این حمله، ویلیام هیگ، وزیر خارجه بریتانیا، در پاسخ به یورش و غارت سفارتخانه کشورش در تهران دستور تعطیلی فوری سفارت جمهوری اسلامی ایران را صادر کرد. 

* خبر سوم
کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ایران در جلسه یکشنبه آینده خود درخواست دولت بریتانیا برای دریافت غرامت از ایران به مبلغ یک میلیون پوند را بررسی می کند.

*پرسش چهارم
یک میلیون پوند چند میلیارد تومان می شود؟

November 1, 2011

باران صبح

.

باران تند بود. ما میدويديم و زير باران کاملاً حیس شده بوديم. از پياده رو همينجا به طرف پارک میدويديم. همه جا تعطیل بود و میخواستيم نان بخريم، نانمان تمام شده بود. شنيده بوديم که توی پارک یک دکهی نانفروشی هست، و زير باران میدويديم. وقتی رسیديم جلو پارک، گفت: «باسی، اينجا باش من برم نون بخرم بیام.»

گفتم: «با هم بريم.»

«برای خودت میگم، خیس میشی. چرا دوتایی خیس بشیم.»

«پس من ميرم که من خیس بشم.»

«نه. همینی که من میگم. اینجا باش الان برمیگردم.»

«برنمیگردی.»

«برمیگردم.»

«برنمیگردی.»

«اگه میترسی بيا، دستامو نگه دار.» و دستهاش را گذاشت توی دستهام.

تمام تنهاییهای کودکیام آمد جلو چشمم، آن خانه قديمی، درخت کاج وسط حیاط، سایه های آفتاب... به دور و برم نگاه کردم. اینجا کجاست؟ اگر گم بشوم؟ توی دلم گفتم تو رو خدا منو تنها نذار، بذار باهات بیام.

«نه. همین جا باش الان برمیگردم.»

و باران تند شده بود. همه جا خیس بود. صورتم خیس بود، چشمهام خیس بود، و موهای او که دور میشد خیس بود. حتا چکمههاش خیس بود.  بعد دیدم دیگر دستهاش توی دستم نیست. به دور و برم نگاه کردم. هیچ جا را نمیشناختم. در شهری غریب بودم، و انگار تازه بنایی کرده بودند و شکل آنجا عوض شده بود. گفتم حالا کجا دنبالت بگردم؟

باران همه چیز را میشست و با خود میبرد. همه جا خیس بود. و مه آنقدر در باران کش آمده بود که ديگر چشمم جایی را نمیديد. ناگهان فهمیدم که او دیگر برنمیگردد. به دلهره افتادم. دلتنگی و هراس چنان به جانم چنگ میانداخت که داشتم میمردم.

فریادی کشیدم و از جا کنده شدم. چشمم را باز کردم. داشت صبح میشد. تمام صورتم خیس بود. 

September 22, 2011

آزادی

.

.

.

آزادی جفت وفاداری ست

September 21, 2011

یک نثر ساده برای دلم

.
.
.                     
سرو دلخسته ی من!


امشب رفيق جان جانيت می گفت ببين چيزی براش نگذاشتی طفلکی می رود بهانه از گذشته های دور پيدا می کند می گردد به زور شاهدی می سازد تو را منفور پيدا می کند.

هفت سال تا بخواهی خورشید در قلبم شکفته با دست های تو تصویر در ذهنم به یادگار مانده با صدای تو اکسير به جانم نشسته با نفس های تو می توانم زندگی کنم هزار سال با همین ثروت بی کران.

گفتی نمی خواهمت دلی شکست لبخندی پايان يافت کودکی مرد به دل نگير تو زندگی کن و لذت ببر بگو که خوشبختی از چشمهات پروانه می بارد  ضمانت خورشید به تمامی از آن تو.

گاهی آدم حواسش پرتاب می شود يادش می رود بگويد «هروقت دلتنگ تو باشم برای چشمهام سيب می خورم.» یکباره بی دليل می گويد: «لياقتم را نداری برو بمیر.» گل قشنگم مگر خانه سازی بر آب می شود؟

هفت سال سراسيمه به هر فروشگاهی سر کشيدم تا قامتت را در لباسی زنده کنم گاه بودی گاه ناچار می شدم دلتنگ تو در خيالم يکی يکی لباسها را برازنده کنم.

حالا در سایه های سنگ یکی به قامت خودم تراش می دهم در هراس خواب کنده می شوم مدام کابوس نشسته کنارم اين کودک تنها و گمشده جهان دبنگ را بدرقه می کند.

September 19, 2011

صفاييان از غار بيرون آمد

                                   به بهانهی افتتاح آتليه علی اکبر صفاييان در برلين
در روزهای پايانی ماه مه، علی اکبر صفاييان، نقاش و مجسمهساز برجستهی ايرانی ساکن آلمان آتليهی خود را در شهر برلين افتتاح کرد.
علی اکبر صفاییان متولد 1347 سنگسر، که نخستين نمايشگاهش را در سال 1971 در گالری خانه آفتاب و سپس گالری سيحون و قندریز و مهرشاه و فرهنگسرای نیاوران برپا کرده، تا به امروز که در شهر برلين آتليهی شخصیاش را میگشايد کارنامهی پربار و پرکاری دارد. او پنجمین دورهی کاریاش را سپری میکند، که هردوره از آثار او میتواند حاصل عمر يک نقاش باشد.
بسياری از نقاشان در جستجوها و تجربهها هنگامی که سبک و شيوهی کارشان را میيابند، معمولاً بر آن میمانند و میایستند و باقی عمر را به فروش آثارشان میپردازند. پيکاسو از معدود نقاشان جهان است که هرگز در یک دوره از کارهايش نمانده، و مدام نو شده. در بین نقاشان ايرانی صفاييان از معدود هنرمندانی است که در دورههای کاری مدام خود را ورق زده، و بار ديگر خود را در برابر سفيدی کاغذ و بوم تنها يافته است. يک آدم با تمام احساس و تفکر و تجربهاش در برابر بوم سفيد، تنهای تنها؛ و اين جنگ بين تنهايی او و سفيدی بوم، هرگز خونين و مالین يا غبارآلود و يا دودآگين نگشته است، همواره رنگارنگ و شاد و پر از طبيعت و زندگی بوده است. حتا اگر عاشق و معشوق پشت پردهی خیال ناز و تمنا میکنند، پردهی خیال نقاشیهای صفاییان هرگز مخوف و تاریک نیست، بلکه مثل نگاهش پاک و شفاف است، شاد و زلال؛ چشمه.
صفاييان نقاش طبيعت است، فيگورهايش نيز پايی در طبيعت انسان عاشق دارد، جايی کنار ليلی، يا راهی به کوه سيمرغ. او با سادهترین عناصر طبیعت زندگی میکند، بازی میکند، عاشقی میکند، و هنگامی که برای من از رنگارنگی پوستهی چوب میگوید که در برابر بازی او به جنس دیگری درآمده، يا دستهای سيم در مجاورت آتش چه توفانی از رنگ برپا کرده، یا هنگامی که دارد از یک دورهی میناکاریاش حرف میزند، اثر پیشاپیش در چهرهی خودش بلبلی میشود تا رنگ و شکلی در کوره عوض کند و در مجاورت چندهزار درجه ناگهان درنای در حال پروازی باشد. باید صبر کنی تا ميناکاری از کوره در آيد، و آنوقت ببينی دست و نگاه نقاش چه کردهاند؛ چنانکه خطی از شعر ناب با تو میکند.
کسی چه میداند؟ شاید آن بانویی که او بر بوم نشانده و نامش را لیلی نهاده همان مریمی باشد که در مجسمههای برنزی، پیکر مسیح را در نهایت ایجاز در آغوش گرفته؛ مهم اين است که مسيح و مريم صفاييان به ايجاز رسيدهاند، از پرگویی و تکرار خستهاند، به چند حرکت و ناز و آرامش رسيدهاند، در نهايت ايجاز؛ مریم و پاکی و مسيح و معصوميت در نهايت ناز.  و همین است هنر؛ ايجاز، ايهام، ايقان.
در تاریخ هنر همواره هنرمندانی را شناختهایم که ترکیبی از شعر و موسیقی و رنگ و عشق بودهاند؛ يا کسانی که در هنر خويش اعم از داستان يا نقاشی يا موسيقی به شعر رسیدهاند، صفاييان همان نقاش شاعر بردبار است که سالها پيش در برابر آثارش کلمه کم آوردم، مزه مزه کردم تا خالق این آثار را معرفی کنم و عاقبت او را «غول زيبای نقاشی» خواندم. همان نقاش پرکاری که تنها در مسير قله راه پيموده، و اين را میتوان در تراش پيکری از خودش مشاهده کرد، و نیز میتوان در دورخوانی آثارش آشکارا به تماشا نشست. همان نقاش آرام سربهزيری که توفان درونش را تبديل به نقش میکرد تا با رنگ بر کاغذ و بوم بنشاند، همان نقاش و مجسمهساز سختکوشی که کابوسهای ما را در اين سی سال به رويا بدل ساخت و بر پردهی نقاشی از تماشاگران آثارش لبخند طلب کرد.
صفاییان بیست و پنج سال در روستای پگنيتس در نزديکی شهر نورنبرگ آلمان، در غار آفرينش خود در جهان تنهايیاش به موازات خلق هزاران اثر هنری، تيشه بر جان خود کشيده، بيست و پنج سال آرام و تند چنان پيکر خود را تراشيده که حالا نام و يادش بر ديوارهای بسياری از علاقهمندان آثارش چون نگينی میدرخشد و تنها همان لبخند را در چشمهای بينندگانش میکارد و میکاود.
بسياری از ايرانيان شايد نام اين نقاش بزرگ را نشنيده باشند، يا شنيدهاند و کارهايش را نديدهاند. اين هم همان شيوهی کاری هنری اوست، که با يک دست اثر را میآفريند، و با دست ديگر پنهانش میکند. تنهی درختی که شبيه پرنده است و تو خيال میکنی تنهی درختی بوده که اينجور شده، حالی که مجسمهای است از برنز. آيا تنهی درخت در پرندهی برنزی پنهان شده، يا پرندهای است که تو را ياد درخت میاندازد؟ شايد هم درختی است که پرنده شده؟ درست همان تکهای از درخت که با آن اتش میافروزيم و پرنده را نمیبینیم. شايد در بسياری از آثار صفاييان بتوان اين ويژگی را يافت، آفريدن، و سپس پنهان ساختن. دور از هياهو زيستن، خود را از چشم عابرانِ پياده پنهان کردن، و تيشه برداشتن، و تراشيدن و تراشيدن و تراشيدن.
طبيعی است اگر به اندازهی او اهل خواندن و شنيدن و ديدن باشی، از آن غار تنهايی کسی بيرون نمیآيد جز همان غول زيبای نقاشی.
کمتر کسی را در اين سی سال شناختهام که به قدر او کتاب خوانده باشد، کمتر کسی را ديدهام که مانند او با طبيعت عشقبازی کند، و کمتر کسی را يافتهام که در اين راه رو به قله، رقصان و شادمان صعود کند؛ نقاش بزرگ ما گرچه مشغول کار سخت بوده، اما هرگز نديدهام دم از خستگی بزند، حتا زمانی که از خستگی مرده است و باز با لبخندی برخاسته و کار کرده است. کار سخت میگويم، از بنايی و ورز زمين بگير تا لحظهای که به غار تنهايی باز میگردی و به جان بوم و چوب و برنز میافتی، تا نفسهای زندگی در تبعيد را با آفرينش شکل و رنگ و حجم و بافت دلانگيز کنی، تا لای چرخهای زندگی در غربت خرد نشوی، تا بدون در نظر داشتن جنبههای مالی فقط به زبيايی و اعجاب هنر بينديشی، تا بتوانی در اين جهان پر از خشونت و تاراج زندگی کوچک و سادهات را پیش ببری، تا نام خود را کنار اثرت امضا کنی.  
صفاییان در تازهترين دورهی کاریاش به ترکيب نقاشی و نقش برجسته بر چوب رسيده، و اگر به دورههای پرنقش و رنگ دورهی سوم يا چهارمش بنگريم، او اينک به سادگی، و بعضاً به تک رنگی برآمده، آثاری عجين با طبیعت، ساده، اما شگفتانگيز. معمولاً وقتی به نمايشگاه نقاشی میرويم اگر اثری چشممان را بگيرد، در دل آرزو میکنيم کاش مال من بود که بر ديوار خانهام هر روز میديدمش يا میداشتمش. اين دوره از کارهای صفاييان آنقدر زيبا و شگفتانگيز شده که ديوار خانه حقير میشود، و تنها ديوار موزه يا جايی در اين حدود را طلب میکند.  
اگر پنج نام در هنر اين قرن ما از حاشيه به متن هنر جهانی راه يافته باشند، به جرئت میتوانم گفت يکی از آن نامها علی اکبر صفاييان است.
-------------------------------------------------------------------------------------------
اين مطلب در شماره 8 نشريه پندار چاپ لندن، به سردبيری مهران نياکان  منتشر شده است

September 14, 2011

در شهر ماينز

هفته روابط فرهنگی در سپتامبر
اتحاديه والدين ايرانی شهر ماينز تقديم می کند
شب شعر، سخن، موسيقی و نمايشگاه کتاب
جمعه16  سپتامبر2011  از ساعت18-30  در شهرداری شهر ماينز
سخنران : عباس معروفی) نويسنده ومُوسس انتشارات گردون در برلين(
موضوع سخنرانی : تبعيد، سفر، تنهائی وعشق
شعرخوانی : آرش آذيش
همراه با موسيقی:
قدرت گياهی، سنتور
بابک ماسالی، تمبک ودف
Iranischer Kulturabend

 Abbas Maroufi
Arash Azish
am Freitag , 16 Sep. 2011 um 18,30 Uhr im Rathaus Mainz im Erfurt Saal

August 31, 2011

راه

                     داستان کوتاه / عباس معروفی


                                                                    اين داستان قبلاً تقديم شده به خاکیِ آسمانیام

راه دراز بود، و من از تپه ماهوری برآمدم و در شيب، چشم‌اندازم دشت سبز گندم بود با گل‌های زرد و سفيد اينجا و آنجا. خورشيد هم جايی بود، نمی‌ديدمش، يکی دو درخت هم آن پايين زير آفتاب عرق می‌ريخت. چشمم دنبال نهری بود که آبی به صورتم بزنم، و در فکر آينه بودم. بيش از هر چيزی دنبال آينه می‌گشتم. می‌دانستم سر و وضعم به‌هم ريخته است، و تا به تو برسم چقدر بايستی راه می‌رفتم.
همه جا شبيه هم بود؟ نديده‌ام تا کنون جايی شبيه جايی ديگر باشد، هر درختی برای خودش ساز و برگی دارد، هر دشتی عطر خودش را می‌پراکند، و تو با همه فرق داری، جوری که ميان هزاران آدم از صدای نفس‌هات تو را می‌شناسم، دل دل زدن‌هات در شب‌هايی که از خواب می‌پريدی و يکراست می‌آمدی به اتاق کارم تا در آغوشت بگيرم، و آرامت کنم.
«خواب بد ديدی؟»
«اوهوم.»
و همانجور که توی بغلم بودی پشت ميز چند خطی جايی را سرانجام می‌کردم و می‌بردمت که بخوابی.
«تو لوس کوچولوی منی؟»
«اوهوم.»
موهات را در آرام‌ترين خواب زندگی‌ام نفس می‌کشيدم، و کنار تو خواب تو را می‌ديدم. عجيب نيست؟ آدم کنار کسی خوابيده باشد و خوابش را هم ببيند، هميشه حسرتی تو بودم و ديگر فرقی نمی‌کرد که بيدار باشم يا خواب، حضورت مثل نفس‌هام نشانه‌ی زنده بودنم بود، بودی، نه مثل اين روزها که از دلتنگی‌ات خوابم نمی‌بُرد، و وقتی به‌خواب می‌رفتم ديگر دلم نمی‌خواست بيدار شوم. راه می‌افتادی توی خوابم، و من مست می‌شدم از تماشا، و  می‌ترسيدم از اينکه بيدار شوم ببينم نيستی. هراسان می‌
شدم
.      
و حالا بعد از دو روز بی‌خوابی کشيدن از هيجان ديدنت، کمی لاغر شده بودم، لاغر و بيمار، و راه دراز بود. دشت گندم تمام نشده، دشت ذرت در دوسمت کوره‌راه سبز می‌شد، و من پيش از آنکه ببينم، از بوی گندم و ذرت و شبدر می‌فهميدم که حالا دارم از کنار مزرعه‌ی آفتابگردان می‌گذرم.
بارم سبک نبود، يک کوله پشتی سنگين و يک ساک دستی بزرگ چيزهايی بود که برای تو می‌آوردم، و چند پوشه که توی بغلم سفت گرفته بودم، پرونده‌هام بود. چيزهايی که نوشته‌ام و تو نخوانده‌ای، عکس‌هايی که در تنهايی ازت گرفته‌ام، پرونده‌ی زندگی‌ام، طول عمر، زمان تولد و مرگ، گذشته‌هام، آينده، و آنچه از يک آدم وجود دارد، ذهنيات، فکرهايی که بعداً به سر آدم می‌افتد، تصميم‌ها، نقشه‌ی بدنم که نشان می‌داد چی باعث می‌شود که من گريه می‌کنم، چی خوشحالم می‌کند، چرا بيمار شدم، و بسيار چيز ديگر.
من اين پرونده را شب پيش از سفر زير و رو کرده بودم، نقطه به نقطه‌اش را با دقت به ذهن سپرده بودم، همه چيز را می‌دانستم اما حالا که در راه بودم، هيچ چيزی از آن يادم نبود. انگار فقط می‌دانم يک روز به دنيا می‌آيم، و يک روز می‌ميرم. بقيه‌ی چيزها را نمی‌دانستم. پاک از يادم رفته بود. اينکه می‌دانستم می‌آيم تو را ببينم از همه چيز مهم‌تر بود. و می‌دانستم چی پوشيده‌ای، و حتا می‌دانستم کجا ايستاده‌ای؛ يک پا به درخت گذاشته‌ای، و کف دست‌هات چسبيده به تنه‌ی آن، از هر دو سو. انگار که به محض ديدنم پر مي‌کشی می‌دوی که در آغوشت بگيرم. می‌دانستم يک گل آبی کوچولو دستت است.
نه، نمی‌دانستم. وقتی رسيدم در سايه‌ی يک درخت بيد، بين دو شاخه‌ی قطور جايی پيدا کرده بودی که منتظر بنشينی. بلوز و شلوار سبز تنت بود. سبز، مثل دشت ذرت.
گفتم: «اينجا کجاست؟»
گفتی: «کجا می‌خواستی باشد؟» و خودت را انداختی توی بغلم. نمی‌دانم چرا سعی داشتم توی بغلم پنهانت کنم، بپوشانمت، و دست‌هام دور تنت بچرخد.
باز آن بوی ازلی ابدی پيچيد توی ذهنم، و باز همه چيز يادم رفت. پرونده‌ها از بغلم ريخته بود، ساک دستی و کوله پشتی چند قدم مانده، بر زمين مانده بود، آنجا حرف‌هايی که در راه فکر کرده بودم، حالا نمی‌دانستم چی بود. و چه اهميتی داشت اصلاً؟ گفتم همين که تو اينجايی و من بوی تنت را نفس می‌کشم، يعنی همه‌ی حرف‌ها، و اين يعنی دلتنگی‌ها تمام شد، مثل يک کابوس قديمی تمام شد، انگار يک چشم به‌هم زدن بوده آنهمه دوری و انتظار. يادم رفته بود که چهار ماه شب و روز لحظه لحظه را به هم دوختم تا اين راه را طی کنم و بيايم اينجا چقدر قشنگ است، نگاه کن.
«چيزی گفتی؟»
گفتم: «من؟» و دستت را توی دستم گرفتم و کنارت نشستم. تکيه داده به درخت، پاهام را دراز کردم و دلم می‌خواست برات تعريف کنم که در طول راه چيزهايی ديدم که ياد تو می‌افتادم مدام، مثلاً يک اسب ديدم، مثل بچه‌ها گفتم گاو. و تو گفتی نه، اسب. و من هر حيوانی ديدم گفتم اسب، تو گفتی نه، گوسفند. می‌خنديديم و می‌رفتيم و تماشا می‌کرديم. يادت هست؟
طول راه را با همين بازی‌ها طی کردم، و تا برسم، اين چند آبادی را پشت سر گذاشتن، چشم به هم زدنی بود، مثل برق گذشت، و من سرخوشانه با تو حرف زدم، در راه تو آدم همه چيز يادش می‌رود، خستگی و سنگينی بار را نمی‌فهمد، بعضی حس‌ها تمام سلول‌های مرده‌ی آدم را زنده می‌کند، می‌دانی؟ سخت پشيمانم از نبودنت ياد گرفتم که آدمی يک بار بيشتر زندگی نمی کند، و خوب است همه چيزش را خرج همين يکبار کند، فهميدم کجا کم گذاشته‌ام، کجا فرصت تماشای تو را از دست داده‌ام، کجا تنها غذا خوردی اينجا که در تنهايی غذا خوردن‌هام تمام نان را در گلو گريستم هر روز. کجا جات گذاشتم، کجا جام گذاشتی؟ نبودنت گران تمام شد آب شدم در خودم ياد گرفتم که چقدر تعلل‌های من دلت را رنجانده بود، بد هم اگر بودم اما خوب می‌دانستی که مال منی، عشق من!
«جانم؟»
گفتم: «هيچی. من چيزی نگفتم.» و به پرونده‌ها اشاره کردم: «نمی‌خواهی اين‌ها را ببينی؟»
«من دارم آنجا را نگاه می‌کنم، بگذار برای بعد.»
«کجا را نگاه می‌کنی؟ به من هم نشان بده.»
«غروب خورشيد.»
«غروب خورشيد؟ خورشيد که آنجا نيست، فکر کنم پشت سرمان باشد. اصلاً امروز نديدمش. همه جا آفتابی است، ولی خورشيد را نديدم.» و باز به منظره‌ی دوردست خيره شدم، مثل تو. آن دورها کسی بادبادکی هوا کرده بود که نگاه من با آن تاب بخورد در آسمان، بروم دورتر از اينجايی که هستيم. جايی که نمی‌شود فهميد نخ بادبادک از کدام سمت کشيده می‌شود. نخی نمی‌بينی، فقط از بادبادکش می‌فهمی که کسی سر نخ را به دست دارد، حالا کجا؟ چه فرقی دارد؟
اولين بار که ديدمت آبی بودی، کوچولو و آبی. تمام صورتت شادی و شرم دخترانه بود، بی هيچ نگرانی و غمی. در آغوش کشيدمت و دستم توی موهات گير کرد، و ما نمی‌دانستيم به کدام سمت برويم. چرخی زديم و از سالن بيرون آمديم. همان لحظه يک تاکسی جلو ما ترمز کرد. چمدان‌ها را در صندوق عقب گذاشتيم، و من از سمت راست سوار شدم، راننده که پيرمردی بود کم‌مو و خندان، درِ سمت خودش را برای تو گشوده بود و منتظر بود، اما تو تند به دنبال من آمدی، و يک لحظه ديدم جلو در ايستاده‌ای که سوار شوی. حتا فرصت نداشتم خودم را کنار بکشم، سوار شدی، و روی زانوهام نشستی.
پيرمرد که همچنان می‌خنديد، نشست پشت فرمان و راه افتاد. تمام راه از آينه نگاه می‌کرد و خوشحال بود که تو روی پاهام ورجه‌وورجه می‌کنی و شادمانه چيزهايی را نشانم می‌دهی. تاکسی از کوهی بالا می‌رفت در آن راه سرابندی و پيچ در پيچ، هرچه بالاتر می‌رفت هوا تاريک‌تر می‌شد و برف انبوه‌تر. تا اينکه جايی نگه داشت و ما به ساختمانی بزرگ وارد شديم، اتاقی نشان‌مان دادند که مال من و تو بود.
مثل ريشه‌ای که به آب رسيده باشد، تماشای تو را شروع کردم، تا جايی که تو فيلم نگاه می‌کردی، و من تو را تماشا می‌کردم. در ضلع سوم مثلثی روی مبل نشسته بودم که رأسش تو بودی.
و بعدها در روزهای نبودنت نامه‌ای از تو پيدا کردم که حاضرم همه‌ی عمرم را بدهم تا يکبار ديگر، فقط يکبار تو را به هنگام نوشتن آن نامه ببينم. نامه‌ای که برای يک عمر دلتنگيت مرا بسنده می‌کند. انگار از بر شده‌ام آن را:
عقربه‌ها می‌گذرند و می‌روند
به کجا؟
نمی‌دانم
تو نيستی تا علتی در آنها بيابم
همه را خاموش می‌خواهم حتا نفس‌هام را
تا انتظارت دوچندان نگذرد و مرا در خود غرق نکند
چه هميشه تصوير انتظاری به چشمانم کوبيده شده
از آن رو که آمدنت را هيچ‌گاه نديده‌ام
بودنت همه تصاوير نقاشی شده‌ای است که از ترس باران
به زير تخت کشانده‌ام.
من کجا اين همه ميله به چشم‌هام کشيده‌ام
که نه تو فهميدی نه آسمان،
کجا کور شدم که از نقاشی‌هام هم فريادی بر نيامد؟
که همه چيز
که همه آسمان
نه همين دست‌هاست که به سيبی بخشيدی
که همه آسمان
مرا با همين دست‌ها خريدی،
                                  اسير کردی.
تا نه سيبی از زمين برويد نه از بهشت
که همه آسمان را با همين دست‌هات به اسارت بردی
تا نه از زمين رويشی باشد نه از بهشت سقوطی؟!
فکر کن همه سيب‌های زمين و آسمان را هم بخشيدم به تو
تا بهار بيايد
نمی‌شود؟

و تو فکر کن من چطور تاب بياورم بقيه‌ی عمرم را؟ باور کنی نکنی، اين احساس توی دلی وجود داشته و حالا به جای آن گلايه‌هايی به ميان آمده. چکار کنم که همه چيز برگردد به همين شعر، و بعد دنيا به روی من تمام شود؟ از کجا شروع کنم تا به آن نقطه برسم؟ تو بگو، گل قشنگم!               
برگشتی با لبخند توی چهره‌ام ماندی: «چی؟»
گفتم: «چقدر قشنگ‌تر شده‌ای!» و دستت را گرفتم و نوک انگشت‌هات را يکی يکی بوسيدم، بعد پاشدم ساک دستی را جلو پاهات گذاشتم: «نمی‌خواهی ببينی چی برات آورده‌ام؟»
«چی برام آورده‌ای؟ ببينم.»
ساک را باز کردم، اول يک شيشه‌ی کوچک دادم دستت: «شربت آلبالو که دلت براش غنج می‌زد.»
در شيشه را باز کردی و با شادی کودکانه‌ای چند جرعه نوشيدی: «می‌خواستم. می‌خواهی؟»
«نه. برای تو آورده‌ام. بنوش.»
دست کردم توی ساک و يک کيسه کوچک سفيد در آوردم: «گل‌های ماگنوليای باغچه‌ی خانه‌.»
کيسه را گرفتی بو کردی و چسباندی به سينه‌ات: «بوی خانه‌ی خودمان!»
بعد دست کردم توی ساک، و اين جعبه که وقتی درش را باز کنی ديلينگ ديلينگ می‌کند، اين شکلات، اين کتابی که تا نيمه خوانده بودی، اين عطر، اين آبنباتی که هميشه دوست داشتی، اين پيرهنی که جا گذاشته بودی و من هر روز صورتم را در آن پنهان می‌کردم و ياد تو را در آن نفس می‌کشيدم، اين بلوزی که به تنت می‌آيد، اين شکلاتی که...
هر چيز را که نگاه می‌کردی، از دستت می‌گرفتم می‌آويختم به شاخه‌ی درخت، و تو در بين آن‌همه رنگ می‌چرخيدی و من تماشا می‌کردم. بعد آمدی کنارم  سرت را به سينه‌ام چسباندی و ماندی. دست‌هام را دورت حلقه کردم، سرت را به سينه‌ام کشيدی چندبار: «می‌ترسم. می‌ترسم همه چيز يادت برود فردا.»
«عشق که از يادرفتنی نيست!»
«نه. تو يادت نيست حالا. يادت نيست که هميشه مرا يادت می‌رفت.»
نه من، هيچکس تو را يادش نمی‌رود. عاقله مرد بازار پرندگان يادت هست؟ هر وقت می‌رفتم می‌پرسيد همسر زيبای شما کجاست؟ و من می‌گفتم رفته است سفر. تمام اين مدت هر يکشنبه به بازار پرندگان می‌رفتم و آنجا می‌چرخيدم و جوری خودم را نشان آن عاقله مرد می‌دادم که بپرسد همسر زيبای شما برگشت؟ همين که يک غريبه شهادت می‌داد جای تو کنار من خالی‌ست و نمی‌شود تو را فراموش کرد، برای من کافی بود. يا آن دختر کوچولويی که اسم تو را به شيوه‌ی خودش صدا می‌کرد، هر وقت با مادرش به خانه‌مان می‌آمد، به اتاق‌ها يکی يکی سرک می‌کشيد، با اندوه ته چشم‌هاش به من نگاه می‌کرد و سرش را تکان می‌داد، يعنی کجاست؟ جعبه‌ی شکلات را جلوش می‌گرفتم، يکی برمی‌داشت، انگار که تو را پنهان کرده‌ باشم پشت مبل‌ها را هم می‌گشت، سراغ تو را از من می‌گرفت و من گريه‌ام را قورت می‌دادم که نفهمد چه بلايی سرم آمده.
چشمی که تو را ديده و به‌ خاطر سپرده برای من عزيز است، چه رسد به چشم‌های تو. چطور می‌توانم تو را يادم رفته باشد؟
تمام لحظه‌ها برای نبودنت عزادار بودم. گاهی زمان جوري کش می‌آمد و جوری سکوت توی سرم می‌چرخيد که ناگاه برمی‌گشتم طرف راهرو خیال می‌کردم با یک حوله‌ی سفيد آنجا ايستاده‌ای و مي‌خواهی موهات را خشک کنی. پلک می‌زدم دنبالت می‌گشتم که راه رفتنت را تماشا کنم نبودی درد می‌کشيدم، بانوی من!
دستت را به بازوم کشيدی و پرسيدی: «جان؟»
گفتم: «هروقت دلت خواست پرونده‌ها را هم نگاه کن که بعدش کوله پشتی را هم برات باز کنم.»
«چی هست توی آن؟»
«بهترست خودت ببينی.»
«آخر وقت زيادی نداريم.»
«يعنی چی؟»
«همين. دو ساعت، فوقش سه ساعت وقت هست که حرف‌های اصلی را بزنيم، و تصميم بگيريم، بعدش من بايد بروم.»
«بروی؟ کجا؟»
همه‌ی توانم را به کار گرفتم که زمان کند شود يا شايد سرعت انتقال تصاوير را در چشم‌هام زياد کردم تا حرکت دستت را کُند تماشا کنم و انگشت‌هات را به‌خاطر بسپارم: «آنطرف رودخانه کسی منتظر من است.»
جا خوردم: «کسی منتظر توست؟ يعنی کی؟»
«نپرس کی و کجا و چی، وقت کم داريم.»
و باز آن دلشوره‌ی لعنتی ريخت به جانم، تعادلم به هم ريخت، و از درون به لرزه افتادم: «توی اين زمان کوتاه چه‌جوری من...؟» و با پا به کوله پشتی اشاره کردم: «اين را چه کنم؟»
زانو زدی، و همان‌جور که نگاهت به کوله‌پشتی بود، پرونده‌ها را با دقت دسته می‌کردی: «اينها را بايد سر فرصت مناسب مرتب کنم که بعدها بدانيم چی برای چيست.»
و من محو تماشای انگشت‌های باريکت شدم باز طره‌ی موهات ريخته بود جلو صورتت با فوت پس‌شان زدی و باز برگشت. روبانی دور کاغذها بستی و گذاشتی‌ش توی ساک: «حالا می‌دانم چی داريم و چی نداريم.»
گفتم: «می‌ترسيدم دست‌هام از دلتنگيت بميرد، حالا ديگر از هيچ چيز نمی‌ترسم.»
گفتی: «چرا اينجوری نگاهم می‌کنی؟ حالا که همه چيز توی من تمام شده؟ يادت هست من امنيت می
خواستم؟ يادت هست تب داشتم تنهام گذاشتی آن شب؟»
گله‌های تو و
کوتاهی‌های من برای تو کوه شده، دلتنگی من و خوبی‌های تو برای من کوه شده، دو تا کوه بلند بين من و تو فاصله است حالا که هردومان نمی‌دانيم با آن چه کنيم، ياد کوه‌هايی می‌افتم که در جاده‌های حاشيه‌ی کوير  در خاطرات جاده‌های کودکی‌ام جلو چشم‌هام قد می‌کشد، يکيش آبی است، يکی ديگر خاکی رنگ، و آن ديگری قهوه‌ای، و باز آبی، و باز رنگی ديگر. گاهی وقتی باران می‌آمد، کوه آبی چنان بنفش می‌شد که محال بود تصور کنی اين همان کوه است که ديروز در سينه‌کش آفتاب آبی بود، کوه خاکی رنگ هم قهوه‌ای می‌شد، و آن کوه قهوه‌ای سياه می‌زد، چيزی بين زيره‌ای تيره و سياه آب‌خورده. سايه روشن‌ها و نقش‌ها هم طوری عوض می‌شد که مطمئن شوی کوه‌ها هيچ دخلی به هم ندارند. همين باران ساده رنگ يک کوه را جوری تغيير می‌داد که خيال می‌کردی آن قبلی‌ را برداشته‌اند و يکی ديگر جاش گذاشته‌اند.
حتا کوه هم وقتی فاصله می‌اندازد بين ما فرق دارد که در هوای آفتابی باشد يا هوای بارانی تيره که اينجا مدام مرا غمگين می‌کند. اينها همه برمی‌گردد به ادبيات اقليم‌ها و سرزمين‌ها. زمانی بود که باران در ادبيات ما مايه‌‌ی طراوت و شادی و زيبايی بود، اينجا که آمدم فهميدم برخی جمله‌های ما را اينها اصلاً نمی‌فهمند و با آن انس نمی‌گيرند، همين که چند سالی در هوای سربی بارانی شهر ما زندگی کنی، دلت آفتاب می‌خواهد، دلت کوه‌ها را به رنگ خودشان می‌خواهد، آب نديده و باران نخورده و اصيل، خاکی و آبی و قهوه‌ای.
بازی ديرينه‌ی آب و خاک تصور و تصوير هر دو را جوری می‌گرداند که هر کوهی می‌تواند چند کوه شود، خدا کند بارانی بر آن دو کوه من و تو نبارد و رنگ‌شان را از همينی که هست تيره نگرداند. می‌بينی؟ حتا چهره‌ی آدم هم فرق دارد که زير باران باشد يا در هوای آفتابی. تو هم فرق داری حالا که همه جا آفتابی است، مثل خود آفتاب می‌درخشی، کاش ميوه‌ای نوشابه‌ای چيزی اينجاها پيدا می‌شد که اينجور خشک و خالی زمان نگذرد، می‌دانی عزيزم؟
بلند شدی آمدی طرف من: «چيزی گفتی؟»
«نه. حرفی نزدم.» و کوله پشتی را خرخر کشيدم و جلو آوردم: «می‌خواهی کار اين را هم تمام کنيم؟»
به ساعتت نگاه کردی: «وقت زيادی نمانده، اگر فکر می‌کنی می‌رسيم، بازش کن.»
«کجا؟»
«همين‌جا.»
«اينجا که نمی‌شود. بگرديم گودالی چاله‌ای پيدا کنيم که...»
«گودال و چاله برای چی؟ خب بازش کن ببينم چی هست.»
«اگر بازش کنم بايد کنار گودال يا چاله‌ای باشيم، وگرنه بايد همينجور برش گردانم. اما ديگر نه می‌توانم و نه می‌خواهم.»
مضطرب و بی‌قرار بودی، به نظرم رسيد اگر چاره‌ای بهانه‌ای دستت می‌آمد، همانجا رهام می‌کردی و می‌رفتی، ولی مستأصل به کوله‌پشتی نگاه کردی: «خب بيا بگرديم يک گودال پيدا کنيم. ولی گودال کجا بود؟ اينجا همه جا صاف و مرتب است، تو فکر می‌کنی چاله می‌گذارند بماند که مردم بيفتند توش؟ محال است پيدا کنيم. فقط...» و بعد ساکت شدی.
«فقط چی؟»
«بيلی کلنگی اگر بود خودمان می‌کنديم. من هم کمک می‌کردم که زودتر...»
«مگر می‌گذارم تو به اين خاک دست بزنی؟»
در چشم‌اندازمان ريشه‌ی يک درخت از خاک درآمده بود، انگار زانويش را از زير رختخواب در آورده که غلتی بزند، و جای خالی زانو مثل يک حفره دهن باز کرده بود. گفتم: «آنجا را ببين.» و کوله‌پشتی را خرخر کشيدم طرف آن حفره کنار درخت، و بی‌آنکه به وقت فکر کنم، به بی‌قراری تو فکر کنم، به يک جست پريدم کنار حفره و با دست خاک اطراف ريشه را بيرون دادم، زانو زدم و با دو دست خاک را پس زدم. آنجا تخته سنگی پيدا کردم که خيلی به کارم آمد؛ با تيزی آن ديواره‌ی گودال را تراشيدم و باز خاک را بيرون دادم. تل خاکی پشت سرم بالا آمده بود، ولی هنوز کار داشت، و به قد يک جسم مچاله بايستی خاک بيرون می‌دادم.
رفتم توی گودال و باز تراشيدم و بيرون دادم. زير ريشه‌های درخت گودالی ديگر دهن باز کرده بود که اگر کمی اطرافش را می‌تراشيدم می‌شد راحت پاها را زير آن دراز کرد. تراشيدم، گودال نبود، مثل يک غار شيبدار جايی زير ريشه‌ها ادامه می‌يافت. خيالم راحت شد. آمدم بالای گودال و نگاه کردم، ای، بد نبود، اگر جانش را داشتم باز هم می کندم و خاک بيرون می‌دادم. اما ديگر خسته بودم. عرق از سر و گردنم می‌ريخت، پيرهنم خيس شده بود، و تو هاج و واج فقط نگاه می‌کردی.
گفتم: «خيلی خب، آماده‌ای؟»
«اوهوم.»
کوله‌پشتی را کشيدم نزديک گودال، زيپش را باز کردم و جسم مچاله را بيرون کشيدم، پاهاش را به طرف غار توی گودال دراز کردم و با پا شانه‌های جسد را پيش راندم. راحت روی خاک سُر می‌خورد و پايين می‌رفت. لاغر شده بود، نحيف و استخوانی. گفتم که اين اواخر بيمار بود، بيمار دلتنگ.
گفتی: «ای وای! اين که تويی!»
«آره منم.»
«می‌خواهی چکارش کنی؟»
«از خودم خسته شده‌ام. می‌خواهم دفنش کنم.»
و باز به شانه‌های جسد فشار آوردم. آرام آرام فرو می‌رفت، بعد پاهاش جايی گير کرد و همانجا ماند. گفتم: «خب، ديگر تمام شد. بيا خاک بريزيم.»
«من ديرم شده، خيلی ديرم شده.»
«نمی‌خواهی بمانی که خاک بريزم و بپوشانيمش؟»
«نه. من ديرم شده. ديرتر از دير.»
و به جايی دوردست نگاه کردی. صدای گنگ مبهمی می‌آمد، گفتم: «کجا؟ آنجا کجاست؟»
«
آنطرف رودخانه

چه آمدنی بود؟ کاش وقت می‌گذاشتی شب اول را پيشش بمانيم. تو که می‌دانی از تنهايی می‌ترسد زير اين خاک غريب، چرا شانه بالا می‌اندازی؟ چرا حتا نگاهش هم نمی‌کنی؟ هرچه باشد عشق را تو بهش آموختی، کوچولوی من!  
«چی؟»
«حرفی نزدم. اگر ديرت شده مزاحمت نمی‌شوم. برو.»
«تو چکار می‌کنی؟»
«من؟ هيچی. کنارش می‌مانم که شب را به صبح برساند، بعدش نمی‌دانم.» و شروع کردم خاک ريختن، و تمامی خاک اطراف را برگرداندم توی گودال، سينه‌اش را پوشاندم، صورتش را گذاشتم برای دم آخر. آنوقت يک لحظه دقيق شدم به چهره‌اش، عجيب بود، چشم‌هاش خيس بود و همينجور زل‌زده به آسمان نگاه می‌کرد.
گفتی: «خب، پس من رفتم. خداحافظی نمی‌کنم. تا بعد.»
«مواظب خودت باش، تا بعد.»

گفت: «خدا نگهدار عشق من.» و بعد زانو زد کنار گودال، و ديگر با پا نه، با دست به خاک ريختن ادامه داد. تمام نفسم بوی خاک می‌داد، و همينجور به آسمان نگاه می‌کردم و منتظر بودم کلاغ‌های قديمی آن گورستان متروک بيايند بالای شاخه‌ها جاخوش کنند، و صدای جر خوردن پارچه‌ای ضخيم، فضای گورستان را پر کند.
بعد لايه‌ی اول خاک آمد روی صورتم. گفت: «همين بود رفيق، سهم تو همين بود.» و باز خاک ريخت و با دست آنقدر خاک را دور صورتم بالا آورد که همه جا تاريک شد.
بعد تمام آن فضا را همسطح زمين کرد و به درخت تکيه داد، رو به افق نشست؛ رو به سوی شهر سنگی که تا چشم کار می‌کرد سنگ بود و درخت و مجسمه و سنگ.
آنقدر نشست تا هوا تاريک شد. از پشت شهر سنگی
آنطرف رودخانه در لابلای صداهای گنگ، شعاع نور کمرنگی در افق می‌رقصيد. بعد وهم مضحکی به جانش افتاد. خواست پا شود فرار کند، نتوانست. می‌ترسيد از جاش بلند شود، وهم دوره‌اش کند، می‌ترسيد تکان بخورد و در وهم قالب تهی کند. همانجور نشست و چشم‌هاش را بست. آنوقت از شدت خستگی خوابش برد، خوابی که مثل مرگ بود، مثل خواب من بود کنار ريشه‌ی درخت، آرام و بی‌درد.


27 ارديبهشت 1388

August 27, 2011

باور نمی کنم

باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم.                    باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم  باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم. باور نمیکنم.