January 26, 2010
سرانجام هفت سال

January 15, 2010
گردنبند
January 8, 2010
فکر بلبل
گرچه روزهای بدی را میگذرانيم، ولی به شکل عجيبی تمام وجودم اميد است. به هر طرف نگاه میکنم، چيزی روشن و زلال برابر همهی ما دست تکان میدهد.
ديشب داشتم چيزی مینوشتم که در همان حال خوابم برد. شايد نيم ساعتی بعد با صدای تو که چيزی گفتی، و بعد با جنبش موهات بر صورتم از خواب پريدم، و زمانی طولانی خوابم نمیبرد. کمی دور خودم چرخيدم، و عاقبت ديوان حافظ را باز کردم و خواندم:
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچهی معشوقهی ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
January 6, 2010
سرهای سبز
.
ميليونها سر سبز داريم و يک دل سرخ
زبان و بيان هر چه باشد، مهم اين است که يکدليم؛ و برای عشق بايد جنگيد
December 29, 2009
طرح سه مادهای خوشبختی کجاست؟
در پاسخ به طرح 7 مادهای آشتی آقای دکتر علی مطهری
پيش از ورود به بحث اعلام میکنم که من راديوهای خارجی نيستم، من نويسندهی ايرانم، و هيچ چيزی جز ملت و کشور ايران اينجا برايم اهمیت ندارد. بهعنوان يکی از قربانيان "کار فرهنگی" سعيد امامی 14 سال از عمرم را در تبعيد گذراندهام، اما لحظه به لحظه تمام ماجراها و حوادث ايران را دنبال کردهام و میبينم چه بلايی سرمان آمده است.
آقای دکتر علی مطهری پس از يک مقدمهی پروپيمان "نه سيخ بسوزد نه کباب"، تمام ديشب را نخوابيده که اين طرح 7 مادهای را سر هم کند. کما اينکه خود اين 7 ماده گويای اوضاع ماست، آينهای است تمامنما از انسان و ايران و اسلام و آزادی و استقلال و جمهوری و بقيهی محکمات امروز.
به راستی همين 7 ماده، سندی گويا از اوضاع سياسی و اقتصادی و نظامی و قضايی و اجرايی و پارلمانی ايران است. همين 7 ماده را در هر کتاب دبستانی در هر کشور دنيا بگذارند، بچههاش میفهمند چه بلايی سر يک ملت آمده.
من البته معتقدم کار خرابتر اين حرفهاست، و زندانی شدن شبانه و هتک حرمت عنقريب جناب مطهری را توسط همين سکانداران به وضوح میبينم، فقط فازها کمی پس و پيشاند، آسياب به نوبت آقای مطهری!
2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تاثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرف های مورد اتهام عذرخواهی نماید . البته این امر منافاتی با بررسی اتهامات وارده در یک دادگاه صالح ندارد .
بديهي است كه مواد 1 و 2 بايد به طور همزمان تحت نظارت مرجع صالح انجام و اعلام گردد.
3) فضای آزادی بیان در رسانه ها اعم از صدا و سیما و مطبوعات برقرار شود و مطبوعات توقیف شده رفع توقیف شوند .
4) فضای امنیتی در کشور از بین برود و مسئولان امنیتی و اطلاعاتی از ادعای واهی انقلاب مخملی و براندازی نرم و تدارک براندازی نظام از چند ماه قبل از انتخابات با همکاری خارجیها دست بردارند و حوادث پس از انتخابات را ناشی از جاه طلبی ها و هواهای نفسانی و توهمها و بی انصافی های خودمان و نه دخالت خارجی ، و ناشی از سوء مدیریت بحران بدانند و از خشونتی که بعد از انتخابات در حق مردم روا داشته شد عذر خواهی نمایند .
5) همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند مگر کسانی که به اموال عمومی آسیب رسانده و دست به تخریب اماکن عمومی زده اند ، خصوصاً افرادی که در آشوب عاشورای تهران شرکت داشته اند.
6) مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان ، اعم از مباشر ، سبب و فرد یا افرادی که بازداشت شدگان را به بازداشتگاه کهریزک ارسال نموده اند در اسرع وقت به اسم و رسم و عکس معرفی و مجازات آنها اعلام و ترتیبی اتخاذ گردد که مردم از مجازات شدن آنها مطمئن شوند.
7) مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت که خود را پشت لوای ولایت فقیه پنهان کرده اند و در صدد حذف همه شخصیتها و گروههای اصلاح طلب و اصول گرا جز خودشان هستند و دستور برهم زدن جلسات سخنرانی و غیره را صادر می کنند بی تفاوت نباشند و به وظیفه قانونی و الهی خود عمل نمایند.
امیدوارم این طرح آشتی مورد توجه دلسوزان انقلاب اسلامی واقع شود . اکنون دلسوزان انقلاب اسلامی حکم مادری را دارند که فرزندش در صحنه ای قرار گرفته که دو گروه نادان در آن صحنه در حال درگیری و زد و خورد هستند و هر آن ممکن است فرزند او آسیب ببیند یا تلف شود.
1 ) ادعای تقلب به هيچ رهبری ارتباط ندارد. مردم میدانند که در سطح وسيع تقلب صورت گرفته است. با اينهمه آقای ميرحسين موسوی و آقای مهدی کروبی (رهبران جنبش سبز) بارها به مردم اعلام کرده اند که رهبر شماييد. و هر کسی را يک ستاد خطاب کرده اند، بنابراين آنها باهوشتر از آنند که پای سفرهی عقد بنشينند و موقعی که لقمه میزنند، ابوموسا وار خام عمرو عاص شوند. همه شاهديم که آنها میتوانستند با قدرت بياميزند و در منصبی خود را بياويزند. اما خود را ميان مردم جُستند و با اشک آنان، خود را شستند.
اگر عاقلی در اين مملکت حکم میراند، تجديد انتخابات هزينهای بسيار بسيار پايينتر اما بانشاطتر و انسانیتر میداشت، و ديگر مردم دنبال رأی گمشدهی خود به خيابانها نمیريختند، همچنانکه امروز خانوادهها دنبال اجساد گمشدهی فرزندان به قتل رسيدهشان دربدر سردخانهها و گورستانها و زندانها و کهريزکها شدهاند.
اگر عاقلی در اين مملکت به عدل و قسط میپرداخت، دهها کشته و بيش از صدها زندانی از عزارداران امام حسين روی دست رژيم نمیماند، و ذلت يورش و کشتار سياهپوشان امام حسين بر پيشانی اسلامشان کبره نمیبست.
اگر عاقلی در آن ملک زمامدار بود، اينهمه خسارت به اموال مردم وارد نمیآمد، خساراتی که با آن میتوان چهارده انتخابات بزرگ برگزار کرد.
2 ) اشتباهات رييس جمهوری که در پنجاه جمله هفتاد خالیبندی و دروغ از دهنش میريزد؟ مردم اروپا به هنگام مصاحبههای او مهمانی میدهند و با صدای بلند غش غش میخندند. در کافهها جمعيت انگار مسابقهی جام جهانی است پای تلويزيون احمدینژاد میبينند و قهقهه میزنند، حالا ديگر "مستر بين" در اروپا از رونق افتاده، مردم اينجا شو احمدینژاد تماشا میکنند و ريسه میروند. چطور شما مصاحبهها و سخنرانیهاش را نديدهايد؟
آقای عزيز! مردم ايران همين يک قلم جنس را نمیخواهند، همهی دعوا و سر همين تحفه است.
کاش میدانستيد که بيش از چهارصد روزنامهنگار در همين شش ماه اخير از کشور گريخته و دربدر و آوارهی دنيا شدهاند. و کاش میدانستيد که هيچ نشريه مسقلی در کشور منتشر نمیشود، و کاش میدانستيد که اکثر نويسندگان و شاعران معاصر از ايران گريختهاند. و کاش میدانستيد دانشجوهای ما چقدر تحقير می شوند.
4 ) و باز از شما سپاسگزارم که رسماً اعلام کردهايد فضای مملکت امنيتی است. میدانيد آقای مطهری؟ من از حکم زندان و شلاق فرار نکردم، من از دست بازجوهای رنگوارنگ که زندگی مرا شب و روز سه سال تمام امنيتی کرده بودند گريختم. فضای امنيتی میدانيد چيست؟ به زودی خواهيد ديد؛ يکباره خواهرهايتان را میدزدند، يکباره صدای اتاق خوابتان را برای خودتان پخش میکنند، يکباره برادرتان را با باتوم برقی گياهی میکنند، يکباره همسرتان را به اسراييل میفرستند، يکباره پسرتان ناپديد میشود، يکباره خودتان هم غيب میشويد، مثل امام زمان.
5 ) فرمودهايد « همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند...» شما حق مطلب را ادا کردهايد، من ديگر چه دارم که بگويم. بسياری از آنها وزرا و وکلا و مديران کل و معاونان وزير همين نظاماند که دربندند. من آنها نمیشناسم، شما آنها را بهتر میشناسيد.
من اما مردمی را که دنبال رأی گمشدهشان به خيابان ريخته بودند میشناسم، آنها همه مجرمند؛ جرمشان اين است که به نظام اسلامی اعتماد کردند و در انتخاباتش با شوری وصفناپذير شرکت جستند و بعد که دنبال رأیشان راه افتادند به اين روز افتادند، حقشان بوده؟ برخی کشته شدند، بعضی مورد تجاوز قرار گرفتند، و عدهای به زندان افتادند، مابقی نفرين میکنند. بر ستم و ستمگر و بانی و باعث اين سيهروزی نفرين میفرستند.
6 و 7 ) گفته ايد: «مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان...» و گفتهايد: «...مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت...» همين خود گوياست، در خانهی همسايه دنبال دزد نگرديد.
جناب مطهری
در پايان اصرار و تأکيد دارم که "مردم از من و شما آگاهتر و باهوشترند". باور کنيد در سرمقالهی اولين شمارهی گردون در سال 1369 اين را گفته بودم، و به اين ايمان دارم. بنابراين لطف کنيد و همراه من اين شش صيغه را به عنوان مشق صرف کنيد؛ هرچه باشد سالها معلم ادبيات بودهام.
من میدانم چه اتفاقی افتاده / تو میدانی چه اتفاقی افتاده / او میداند چه اتفاقی افتاده / ما میدانيم چه اتفاقی افتاده / شما میدانيد چه اتفاقی افتاده / آنها میدانند چه اتفاقی افتاده...
مردم شعور دارند، و میخواهند مثل همهی ملتهای دنيا خوشبخت زندگی کنند؛ خوشبخت و آزاد و ايرانی.
December 27, 2009
تصويرهای پايانی جنايت
اتفاقاتی که عاشورای 88 رخ داد راه را از هر سو بر رهبر تقلب و دولت دروغگويش بست. حالا مردم بيش از دهها باتوم و اسلحه به دست آوردهاند، نيروهای انتظامی گرچه دستور تير دارند، اما تير هوايی شليک میکنند.
آدمکشی سخت است. سختترين کاری است که انسانهای شقی به سادگی انجام میدهند. بخشی از افراد نيروهای انتظامی توان چنين کاری را ندارند. فقط خبرگزاریهای رسوای جمهوری اسلامی پارس میکنند. آنها مثل سگ گسسته پشت کامپيوترشان بلدند پارس کنند.
اما رژيم فروشکسته است. اين پايان ديکتاتوری است. حالا امروز يا در چهار حرکت بعدی، مردم پايان تقلب و دروغ و رسوايی را اعلام میکنند.
دولت وحشتزده و درمانده است؛ بر سر دوراهی: بايد بيشتر آدمکشی کند، و يا عقب بنشيند. مردم سدها را شکستهاند، از جانشان گذشتهاند، و شهادت را بر مرگ تدريجی ترجيح دادهاند و اين يک انتخاب است که جوانان ايران بر پيشانی خود نبشتهاند؛ دستانشان را و قدمهای محکمشان را بايد بوسيد.

اين برهه از تاريخ ما مهمترين لحظهای است که تاکنون از سر گذراندهايم. مهمترين دوراهی تاريخ است. اين گزينهی مهم تاريخ ما توسط مردم صورت خواهد گرفت؛ آيا عقبنشينی رهبر تقلب را بپذيرند، يا به حمله ادامه دهند تا فتنه را برچينند؟ آزادی، استقلال، جمهوری ايرانی؟ يا...؟

December 19, 2009
خندههای آب
آب شهرم را از چشمهی باغ پدربزرگ تأمين میکردم، چشمهای که در واقعيت و تخيلم همواره و هنوز میخندد و در جويباری روان میشود تا مسيری طولانی را در آن باغ طی کند.
وقتی کار ساختمان شهر تمام میشد، شاخهای کوچک از آن جويبار جدا میکردم که خندق شهر مرا دور بزند و بعد به جويبار بازگردد. و صدای آب همهی زندگی بود؛ احساس میکردم همه چيز واقعيت دارد، دروغ نيست، فريب نيست، حقيقت زندگی و شادمانی است.
گاهی همينجور که از پنجرهی خانهام مشغول تماشای شهر بودم و به اين فکر میکردم کجاش را چه کنم که قشنگتر شود، ناگاه میديدم آب جريان ندارد. صدای خنده و شاد آب قطع شده، خندق شهرم خشک است، و قايقهای رنگی در گل نشستهاند. توی دلم به چشمه میگفتم: «تو منو دوست نداری.»
مسير آب را دنبال میکردم میرفتم میرفتم تا جايی که آب هرز میرفت، جايی که زمين دهن باز کرده بود و خندههای شهرم را میدزديد؛ دهنی که آب را در خاک غرق میداد، و خوشبختی را از شهرم میگرفت.
باز با بيل و کلنگ کوچکم دست به کار میشدم تا دهن دزد را از خاک پر کنم و آّب را به جريان بيندازم. خدا خدا میکردم هنوز از روز باقی باشد که وقتی به خانه میروم، تا وقتی که میخوابم صدای خندهی آب را بشنوم، وگرنه شبم سياه و خوابم تلخ میشد.
دلم میخواست صبح که به شهرم برمیگردم، صدای خندههای آب را دور شهرم ببينم، و به چشمه بگويم: «تو منو دوست داری.»
November 28, 2009
و خدا گاو را آفريد
کار خوابيد، فقط ده دوازده سال بعد به همت نشر ققنوس متن نمايش با «آونگ خاطرههای ما» منشر شد.

کارت پستال و پوستر و بروشورش در برلين منتشر شده، اين هم تصوير کارت پستال نمايش «خدا گاو را آفريد»
November 16, 2009
بوی گندم
حسی که به کارهای مهشيد دارم نخست يک مقايسه است با سن و سال خودم و جوانیام، هنگام که هجده ساله بودم آيا بلد بودم با کلمه چنين بازی و کار کنم؟ باور کنيد نه.
در آنسو، بسيار کسان که به قول دوستم شمس لنگردودی؛ با يک تکه کاغذ و يک قلم و يک سيگار و کمی اختلافات خانوادگی شعر نو سر هم میکنند و سال بعد خودشان هم به آن باور ندارند، کاش بياموزند که چقدر مهم است اگر در قالبهای شهر قديم، مثلاً در قالب غزل و رباعی و مثنوی و چهارپاره و ترجيعبند و غيره ذهن خود را ورز بدهند، آنوقت شانس پيکاسو شدن را خواهند داشت، چه اينکه او میتوانست دست يا اسب را با قدرتی شگرف طراحی و نقاشی کند، از اين تمرينها و مشقها برگذشته بود که کوبيسم را در قرن بيستم برای بشريت به يادگار گذاشت.
همين. امشب ياد اين دوست بودم و دلم خواست يکی دو شعرش را با هم بخوانيم.
November 7, 2009
آزولو، ونيز، فلورانس
روز يکم سپتامبر در شهر آزولو، جايی در نزديکی ونيز همراه دوستم احمد رأفت به فستيوال بينالمللی فيلم آزولو وارد شدم، و همان روز با هم به ديدار نمايشگاه کاريکاتورهای نيکآهنگ کوثر رفتيم. رأفت پدر، احمد و رأفت پسر، لئوناردو سنگ تمام گذاشته بودند، و با طرحی عجيب و نو تمامی آثار نيکان را دار زده بودند. و اين نمايشگاه عجيب توجه جلب میکرد.
روز بعد يعنی دوم سپتامبر پنجمين روز فستيوال بينالمللی فيلم آزولو بود که من هم دربارهی سانسور در ايران سخنرانی داشتم؛ در کنار يکی از نويسندگان معروف آمريکا، دنيس واتلينگتون و احمد رأفت روزنامهنگار مشهور ايتاليا - اسپانيا – ايران که گردانندهی ميز گرد هم بود. دربارهی مسئلهی سانسور حرفهای زيادی به ميان آمد، از سينما پاراديزو و تورناتوره آغاز شد، در دورهی فاشيستهای ايتاليا و اروپا چرخيد، به آمريکا رفت، و بعد به دورهی فاشيستهای اسلامی ايران ختم شد.
آخرين حرف من اين بود که شماها از غذا خوردن و خوب جويدن غذا حرف میزنيد، مزهی غذاها را در دهانتان داريد، ولی من از ايران حرف میزنم، از آروارهای که تمامی دندانهاش را خُرد کردهاند و از بين بردهاند، و جامعهی ما به وضعی درآمده که فقط پوره به خوردش میدهند، و از لذت جويدن و چشيدن و مزه کردن غذا محرومش کردهاند. راستی شما میدانيد وقتی جامعهای مثل آروارهای بی دندان باشد، مزهای حس نمیکند؟ چيزی در آن نقد نمیشود؟

روز بعد هم جناب احمد بُنبُن ما را در شهر کوچولوی آزولو گرداند، و دربارهی تاريخ و سوابق فرهنگی آن شهر حرف زد، شهری که از 365 روز سال را با 240 روز ويژهی فرهنگی از قبيل کتابخوانی و فستيوال و مسابقه و شب شعر و نمايشگاه نقاشی و مجسمه، و دهها برنامهی فرهنگی و هنری نفس میکشد، راستی اين شهر کجاست؟ شهری که دو تا خيابان بيشتر ندارد، ولی 240 برنامه بزرگ و مهم فرهنگی در طول سال در آن برگزار میشود.
پوستر فستيوال امسال هم از آن پوسترهای به ياد ماندنی بود. روز آخر يکی از آن پوسترها و تیشرت و ساک دستی و بروشور به ما هديه کردند که قصد دارم پوستر را قاب کنم و کنار تابلوهای نقاشیام در راهرو خانه بياويزم، به ياد پوسترهايی که بر در و ديوار شهر آزولو بالا رفته بود و هر طرف سر میچرخاندی يکيش را میديدی.
بعد ديگر آنجا برنامه و کاری نداشتيم و میبايستی فستيوال فيلم ونيز را درمیيافتيم. همان شب به طرف ونيز راه افتاديم. میدانستم که ونيز خيابان ماشينرو ندارد، با قايق و گُندولا بايد اينطرف و آنطرف رفت، قايقهای تاکسی يا اتوبوس که از جايی تو را میبرد به جايی ديگر. اما وقتی ماشين ما به آخر جاده رسيد، ناچار وارد کشتی شديم تا به آنسوی جزيره برويم، و آنجا تازه فهميدم ما به جزيرهی ديگری میرويم که همه ساله فستيوال فيلم ونيز آنجا برگزار میشود، يعنی شهر ليدو که برعکس ونيز ماشينرو است. اما چه ماشينرويی؟ اصلاً جای پارک پيدا نمیشد، و چارهای نبود جز اينکه گوشهای ماشين را رها کنيم و با خط يازده در ليدو بچرخيم.
هتلها و سالنها و کافهها و شهر در اين ايام همه در خدمت فستيوال ونيزند. اتفاقاً در يکی از هتلها سينه به سينهی مرد موقری شديم که اسمش تورناتوره بود، کارگردان محجوب و محبوب فيلم سينما پاراديزو، يک آدم کوچولوی خجالتی با صدايی آرام.
ما مهمان احمد رأفت بوديم، و در خانهای اقامت داشتيم که وقتی در را باز میکرديم، ناچار روی فرش قرمز پا میگذاشتيم، و شبها تا دمدمای صبح پشت پنجرهمان صدای سوت و شور و هيجان و فرياد علاقهمندان بود که ما هم پابهپای مردم بيدار میمانديم، و تا لنگ ظهر میخوابيديم که درست با نیض شهر جور در بياييم.
روز بعد ميزبان را به گرفتاریهای روزنامهنگاری و داوریاش در فستيوال فيلم ونيز واگذاشتيم و با کشتی به ونيز رفتيم. ونيز را من بارها ديدهام، اما اين بار با چشم مرکب به در ديوار و شهر نگاه کردم. دو روز پياپی تمامی زوايای ونيز را چرخيديم، چيزی حدود بيست ساعت راه رفتن از اين کوچه به آن کوچه، از اين ميدان به آن کافه، شهری که تماماً در آب میزيد، با صدای مردی که به محض تاريک شدن هوا در کوچهها و کانالها میپيچد: «آهاااااییی!» يکی از سناتورهاست لابد که به محض تاريک شدن هوا خبری از اتللو میدهد.
روز ششم بعد از يک مصاحبهی زنده که دربارهی سانسور با تلويزيون صدای آمريکا داشتم، آنهم در استوديوی باز، درست در شلوغی جمعيت کنار فرش قرمز و برابر در ورودی سينما، به طرف فلورانس راه افتاديم.
فلورانس، شهری است که هميشه مرا ياد اصفهان میاندازد، و هرگز هم دليلش را نفهميدهام. شايد هم سی و سه پلش مرا هوايی اصفهان میکند، نمیدانم.
چهار روز در اصفهان، ببخشيد، در فلورانس چهار موزهی مهم را ديديم. داود و آثار ميکلآنژ و لئوناردو داوينچی، و آنهمه اثر هنری که اگر بخواهم نام ببرم يک روز بايد اسم تايپ کنم، آنهمه مجسمه و تابلو نقاشی، و آن کليسای بزرگ، و آن بازار، و آن دستفروشها که بسياریشان ايرانیاند و شنيدهام که اغلبشان آرشيتکتاند ناچار آنجا کيف و کمربند و شال و زيورآلات میفروشند، و آن ميدان مرکزی شهر که دورتادورش شب و روز زنده است و قديمی است و زيباست، و آن هنرمندانی که پرتره و کاريکاتور میکشند و گوشه و کنار ميدانها بساطشان برپاست که برخیشان هم ايرانیاند، و آن هنرمندانی که جا ندارند با گچ پاستل کف خيابان يکی از آثار مشهور بوچللی و داوينچی را به زيبايی نقاشی میکنند و کلاهشان آن گوشه است تا تو پول خردی در آن بيندازی اگر تحسينشان میکنی، و آخر شبهايی که رفتگرها خيابانها را میشستند و میروفتند و شهر آرام میشد، هنوز اين نقاشیهای کف خيابان باهات حرف میزد، تو میتوانی آن بستنی خوشمزهی پستهای را قاشق قاشق به دهن بگذاری و سکوت و زيبايی و نورپردازی را تحسين کنی، و گاه ببينی که يک زوج دست در دست هم از کنارت میگذرند، و گاه يکی با دوچرخه آوازخوان به خانهاش میرود، و تو بايد شهر خالی از جمعيت را هم در شب ببينی تا از کيسهات نرفته.
تمام آن چهار روز را پياده گز کرديم، و خوشبختانه هتلمان پارکينگ آرامی در حياط پشتی داشت که نه جای هيچ نگرانی و غمی بود، و نه نيازی به ماشين که برای يک وجب جای پارک در شهر به چهکنم چهکنم بيفتی. راه رفتيم و تماشا کرديم و حرف زديم.
روز پنجم به سوی شهر نيس، در سواحل جنوبی فرانسه راه افتاديم، برای ديدار يکی دو روزه از نسرين، دوست قديمی و نازنينی که وقتی ازش بپرسند چه میکنی میگويد من باغبانم. و راست میگويد اين باغبان مهربان. تمام وقت در باغ قشنگش به آرايش و ويرايش گل و درخت مشغول است، و وقتی به اتاقهاش سر میکشی انگار وارد موزهی هنرهای معاصر شدهای، تابلو سپهریاش يکطرف، زندهرودیاش طرف ديگر، و تا بخواهی تابلو و مجسمه و اثر هنری از هنرمندان بزرگ جهان گردآورده و با آنها زندگی میکند. با آن گربههای خوشگلش، و آن دو درخت بزرگ اکاليپتوس. همه چيز دارد جز ادعا. او يکی از روشنفکرهای ديروز و امروز ماست که بالاترين نعمت را در خود دارد؛ نگاه، دقت، نقد.
درک نقد و نقدپذيری يکی از بزرگترين گوهرهايی است که در برخی آدمها هست، در بعضی نيست. و ديکتاتورها هرچه در خلوت قدرت بيشتر باد شوند، از آن گوهر تهی میشوند. بگذريم.
قرار بود يکی دو روزی پيش نسرين بمانيم و سفر را ادامه دهيم، اما زهی خيال باطل! برای روزهای پنجم و هفتم هم برنامه چيده بود، و ما تسليم بوديم. عجيبترين ماجرای سفر اين بود که ما يکی دوبار آنهم برای خريد وسايل ضروری به شهر نيس رفتيم، و اصلاً آن شهر را نديديم. تمام وقتمان در آن باغی گذشت که چشماندازش مديترانهی زيباست، آنجا که ابتدای دريا آبی اسمانی است، بعد يکباره سورمهای میشود. و تو اگر ذوق نداشته باشی میتوانی از آن باغ دلانگيز و آن چشمانداز و آن رفيق شفيق دل بکنی...
ادامه دارد...
October 28, 2009
مهر خاوران؟
من نمیدانم چرا اين ذهنيتهای شهری نشده و اهلی نشده و آدم نشده اينهمه اصرار دارند که القابی چون "ماه تابان" و "مهر خاوران" و "آريامهر" و "مهرورز" و "خورشيد رخشان" به خودشان بدهند؟
همان روزها که میخواستند سرود ايران را عوض کنند و آن را به مسابقه گذاشتند، فکر کنم حسن رياحی به عنوان آهنگساز توانست مدال نخست را به گردنش بيندازد و يکی از شاعران درباری، (يادم نيست کی بود) يکی از همين شاعران مراسمی که هروقت نيمه شعبان يا بيست و دو بهمن باشد صدايشان میزنند که هی! بياييد برويد پشت تريبون، شعر بخوانيد و چلوکباب بخوريد و سکه ی بهار آزادی بگيريد، شايد مقام رهبری يک لبخند هم به شما زد.
آهنگساز و شاعر و تهيهکننده و سفارشدهنده و خورنده و برنده و... چقدر نکبتی!
و يکی از نشانههای عدالتش همين تمبر يادبود انتخابات است که عکس اين بزمجه را داده گراور کردهاند. آخر هيچ خری عکس رييس جمهور زنده را تمبر میکند؟ آن هم ديکتاتوری که با تقلب و رای دزدی و جنايت و دروغ و زور و امنيتی کردن مملکت خودش را رييس جمهور جا زده، اصلاً ظرفيتش را دارد که تصوير تمبر يک مملکت شود؟ نشان میدهد که اين آدمها حداقل شعور يک کيسهکش را ندارد!
نمیخواهند بدانند که هيتلر هزاران عکس در حال بوسيدن نوزاد در روزنامهها چاپ زد، استالين چندين مجسمه از خود در ميادين نصب کرد، احمدینژاد عکسش را تمبر کرد، خامنهای سرود ايران را بر اساس آمدن خودش ساخت، از تاريخ هجری خاوری، يعنی از روزی که از مشهد آمد تهران... نه. نمیخواهند بدانند.
هيچ چيز هم برايشان مهم نيست، نه مردم، نه تاريخ، نه ايران، نه مملکت، نه آخرت، هيچ. فقط اين مهم است که يک ديکتاتور رسوا مثل چاوز تأييدشان کند، عکسشان تمبر شود، سرود ملی يک کشور کهنسال و با فرهنگ شجرهی خبيثهی آنها را بوق بزند: سر زد از افق مهر خاوران...
حالم از سرود و تمبر و يادگارهای اين دوران به هم میخورد؛ همهاش نکبتی و نحس و حقير.
October 15, 2009
انتشار رمان ذوبشده
----------------------------------------------------------
October 1, 2009
تشکر صمیمانه
از روز نخست سپتامبر در سفر بودم و حالا برگشتهام با کلی کار معوقه. ولی بايستی میرفتم. پس از رفتن پدر دچار يک يأس عميق شدم که شايد در اين سفر میتوانستم باهاش کنار بيايم. همچنين با خبر تصادف شوهر خواهرم که غريبانه جان باخت، مدتی بهت زده بودم.
در مورد سفرم به ونيز، فلورانس، نيس، پاريس، و کلن در پستهای آتی خواهم نوشت. مدتی تأخير داشتم مرا ببخشيد. و از تمامی دوستانم که لطف کردند تسليت نوشتند يا به ديدارم آمدند و يا تلفن زدند صميمانه تشکر میکنم. اميدوارم دل همهتان شاد باشد و ايرانمان آزاد.
از يکايک شما ممنونم.



