February 21, 2010

جاماندنی تماماً مخصوص

.

مي‌دانی؟ هنوز ازش فاصله نگرفته‌ام. فقط دوستش دارم. همينجور که خالد را دوست دارم، يا عباس را که زير نور تند وايناختن نمي‌دانست با تنهاييش چکار کند، و عجيب است. اين رمان تنها کاري ست که خودم هم احساس مي‌کنم ناتمام مانده. همه‌ی فصل‌هاش و همه کارهاش ناتمام است. مثل سمفوني ناتمام بتهوون.

دلم مي‌خواست هنوز بنويسم، ولی مثل غذا خوردنم که هميشه به قدر بچه‌ها مي‌خورم، همش فکر مي‌کردم ديگر بس است. پدربزرگم مي‌گفت هميشه دو لقمه پيش از اينکه سير بشی دست بکش. من هم همين کار را کردم.

و حالا مي‌خواهم بروم سراغ کار بعدی اما ذهنم همراهی نمي‌کند، در تماماً مخصوص جاخوش کرده و همراهم نمي‌آيد...

 

با يانوشکا مي‌توانستم خودم باشم، حتا اگر اسب مي‌بودم، کسي اما سوارم نبود، مهميزي نبود، زين و يراقي نبود، ترس از رها شدن در جنگلي غريب نبود، لخت دويدن بود، نفس‌نفس زدن‌هاي شورانگيز بود. پژواک چکيدن قطره‌اي آب در غاري خنک بود که در چله ی تابستان به آن پناه برده‌اي.

مي‌دانستم‌ يانوشكا به‌ شيوه ی‌ خودش‌ به‌ من‌ نزديك‌ مي‌شود، و با رفتار خاص‌ خودش‌ مي‌تواند لحظه‌ به‌ لحظه‌ خودش‌ را در دل‌ من‌ جا كند، اما نمي‌دانستم‌ بعدش چه اتفاقي مي‌افتد. اهميتي هم نداشت. فقط هراس هردو ما از دکتر برنارد قابل فهم نبود. چرا هردو ما ازش مي‌ترسيم و نمي‌خواهيم بفهمد که ما به هم علاقه داريم.

گفتم: «چرا غمگيني؟»

گفت‌: «اميدوارم شوکه‌ نشويد آقاي‌ ايراني‌!‌‌ يک خبر تكان‌دهنده دارم. اما‌ ‌نبايد كسي بداند من‌ به‌ شما گفته‌ام‌. اين راز بين ما مي‌ماند؟»

جوري‌ سر تكان‌ دادم‌ كه‌ بداند مثل‌ هميشه‌ مي‌تواند اعتماد كند. نگاه‌ دوباره‌اش‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ اعتماد دارد، فقط از ديوار مي‌ترسد.

گفتم: «خواهش مي‌کنم بگو.»

«اميدوارم‌ ناراحت‌ نشويد. چه‌ جوري‌ بگويم‌؟ ديشب‌...»

غم‌ عميق‌ دوباره به‌ چشم‌هاش‌ فشار ‌آورد، و من‌ لرزش‌ لب‌هاش‌ را به‌ وضوح‌ ‌ديدم: «ديشب‌ آقاي‌ كريشن‌ باوئر خودكشي‌‌...»

ديگر صداش‌ را نشنيدم‌. سرما روي‌ تنم‌ ‌شكست‌، جوري‌ كه‌ صداي‌ ترك‌ خوردن‌ پوستي‌ خشكيده موهاي‌ تنم‌ را سيخ‌ مي‌كرد. خداي من!

يخ‌ درياچة‌ واندليتز مي‌شكست‌ و کسي در آن فرو مي‌رفت‌.

خودم‌ را بغل‌ كردم‌. دوباره به‌ درياچه‌ يخ‌زده‌ زل زدم‌ و زود سرم‌ را برگرداندم‌: «گاهي آخر شب‌ها آن‌ اطراف مي‌پلكيد.»

و مورمورم‌ شد: «خودش‌ را انداخته‌ توي‌ درياچه‌؟»

«نه‌. خودش‌ را به آن درخت...» و دستش را دراز کرد تا درخت را در تاريکي نشانم دهد.

«چي‌؟»

«همين‌.»

«شوخي‌ كه‌ نمي‌كني‌!» و سر چرخاندم؛ به هر درخت يکي خود را آويخته بود، خالد را شناختم، همان همسايه عراقي‌‌ام، گفت: «بشقاب‌ خريده‌ام.» و آن شاعر افغاني را ديدم که لابد در چراغاني سال نو دنبال من مي‌گشت. بقيه را نشناختم، بيش‌تر خيره شدم، دنبال خودم مي‌گشتم. گفتم: «دنبال من مي‌گشت.» حرف مي‌زدم که از وحشت نميرم. بعد فرو شکستم. و بعد نشستم.

او هم سر پا نشست. سيگارم را به نرمي از لاي انگشت‌هام بيرون کشيد و دست‌هام را گرفت.

حال تهوع داشتم. ديوار مي‌چرخيد، يانوشکا دست‌هام را گرفته بود و مي‌چرخيد، زمين مي‌چرخيد، و ديوارها مرا دور مي‌زدند و يک حصار سفيد بلند مي‌ساختند.

صداي لرزان يانوشکا را ‌شنيدم که تکرار مي‌شد: «آقاي ايراني... فقط به خاطر من... به خاطر من... اخراجم مي‌کند... مي‌فهميد؟ اخراجم مي‌کند... مي‌فهميد؟»

سر چرخاندم، «عجب‌ مصيبتي!»

به‌ برف‌هاي‌ مانده‌ از شب‌هاي‌ پيش‌ خيره‌ شدم‌؛ چنان‌ چغر شده‌ بود كه‌ به‌ نظر مي‌آمد هيچ‌ خورشيدي‌ قدرت‌ آب‌كردنش‌ را ندارد. يخ‌زدگي‌، انجماد، و مرگ‌ به‌ همين‌ سادگي‌ است‌؟

يک لحظه به خودم آمدم. دست‌هام بر شانه‌هاي يانوشکا رها شده بود، و داشتم بوي خوشي را از گردنش به مشام مي‌کشيدم. هر دو زانو زده بوديم، و او با دو دست ساعدهاي مرا گرفته بود که از پشت نيفتم. حواسم را جمع کردم و گفتم: «کي تو را اخراج مي‌کند؟»

ترسيده بود. داشت به گريه مي‌افتاد. گفت: «اگر بداند که من موضوع را به شما گفته‌ام...»

خودم را تکاندم. نمي‌خواستم جلوش فرو بشکنم. يک نفس عميق کشيدم. نيرويي کمکم مي‌کرد که دست‌هاش را بگيرم و با هم بلند شويم. لبخند زد و چشم‌هاش پر از اشک شد: «مي‌ترسم.»

«نترس. تا من هستم نترس.»

«به خاطر خودتان.» و چشم‌هاي سبزش دودوزنان روي برف‌ ‌چرخيد. معلوم‌ بود كه‌ قبلاً گريسته‌ است‌.

گفت: «حال‌تان بهتر شد؟»

«آره.»

شانه به شانه وارد گرماي سالن‌ شديم‌. يانوشكا به‌ اطراف‌ نگاهي‌ انداخت، حتا به گوشه‌هاي سقف. بعد‌ هم از من فاصله گرفت.

صداش را پايين آورده بود و با دقت همه جا را مي‌پاييد: «امشب‌ دكتر برنارد مي‌آيد كه‌ با شما حرف‌ بزند.»

«خودش‌ گفت‌؟»

«بله. تلفن‌ زد.» کمي تندتر رفت و صداش را خواباند: «وانمود كنيد كه‌ خبر را نشنيده‌ايد. خواهش‌ مي‌كنم‌.»

«چرا؟»

صداش را بيش‌تر خواباند «دکتر برنارد تأکيد کرد به شما نگويم.»

رفتم توي فکر؛ چرا خواسته خبر از من پنهان ‌بماند؟ گفتم: «لابد همه مي‌دانند! پليس چي؟»

«امروز اينجا پر از پليس بود. مي‌آمدند و مي‌رفتند. اتاق شما را هم زير و رو کردند.»

«اتاق من؟» و اين مثل مشت خورد توي صورتم.

اتاق من؟

خودکشي او چه ربطي به من داشت؟ از سه سال پيش که اتاق کريشن باوئر را به من دادند او ديگر پا به آنجا نگذاشته بود. کجاش را زير و رو کرده‌اند؟

چشم‌هايي‌ مثل سيگار کشيدن ممنوع از گوشه‌ و كنار، همه‌ چيز را زير نظر داشت. ترس‌ و وحشت‌ از هر طرف‌ كله‌ مي‌كشيد. بي‌اختيار به‌ ته‌ سالن‌ سمت‌ چپ نگاه‌ كردم،‌ بعد رفتم تا ته‌ تاريكي‌اش‌ را كاويدم‌. وقتي برگشتم، يانوشكا پشت‌ پيشخان‌ ايستاده‌ بود. چرخي‌ آن اطراف زدم و رفتم‌ كنارش. دست‌هاش‌ را دو طرف‌ تاستاتور گذاشته‌ بود و به‌ مونيتور نگاه‌ مي‌كرد. انگشتر‌ بدلي‌ نازك‌ با نگين‌ سبز در انگشت‌ مياني‌اش‌ مي‌درخشيد، و آن‌ چال‌هاي‌ كوچولوي‌ بالاي‌ بند انگشت‌هاش‌ چقدر زنانه بود!

January 26, 2010

سرانجام هفت سال

 

و آن‌ مرغي‌ است‌ كه‌ كنار شط‌ از تشنگي‌ هلاك‌ مي‌شود
از بيم‌ آن‌ كه‌ اگر بنوشد، آب‌ شط‌ تمام‌ شود.
هرچند که قبلاً تکه‌هايی از همين رمان را در همين صفحه منتشر کردم، ولی حالا که رمان منتشر شده، به جای هر توضيحی مشخصات شناسنامه‌ی کتاب را اينجا می‌نويسم، و باقی را می‌گذارم به عهده‌ی خوانندگان کتاب. از همين لحظه من ديگر نقشی در اين اثر ندارم، مثل بقيه‌ی خوانندگان فقط يک نظر دارم. ديگر نمی‌توانم بگويم اينجا منظورم چنين بوده يا توجيهی ديگر. وقتی اثری منتشر می‌شود، نويسنده‌اش از پشت ميز پا می‌شود می‌رود کنار خوانندگانش می‌نشيند. مثل بچه‌های خوب و آقا.
اين را هم بگويم که بدجوری اين رمانم را دوست دارم. از بيست و نه نسخه متعدد و گاه بسيار متفاوت، اين نسخه‌ی آخری موجزتر و رمان‌تر از بقيه است. به هر حال بعد از اينهمه سال سرانجام رمان "تماماً مخصوص" با روی جلد زيبای حميدرضا وصاف منتشر شد. وصاف يکی از بهترين گرافيست‌های ايران است، و برای من رفيقی نازنين و هنرمندی حساس است که نياز به معرفی من ندارد، همين که روی جلدهای کتاب‌های ديگرم در نشر ققنوس ايران کار اوست برای من کافی‌ست.
در صفحه نخست کتاب نسبت به تلاش چشمگير زنان ادای احترام شده: با احترام به جنبش زنان ايران، و زنان در سايه.
و نيز يک سپاسگزاری به دوستم مديون بودم که در صفحه‌ی چهار چنين آمده است:
با سپاس از؛ انسان شريف روزگارم، امير حسين‌زادگان که هفت سال برای منتشر کردن اين رمان انتظار کشيد.
نشر گردون، برلين
چاپ يکم، زمستان 1388، چاپخانه گردون
404 صفحه
  (ISBN:3-938406-80-1)     
جلد:حميدرضا وصاف
امور فنی: آتليه گردون
تهيهی هرنوع فيلم، نمايش يا متن راديويی از اين کتاب منوط به اجازهی کتبی نويسنده است.
€ 22
 
Gardoon Verlag
Kantstraße 76
10627 Berlin
Tel:  +49 (0)30  45086674
Fax: +49 (0)30  45086675
Email:Gardoonverlag@gmx.de
 
 
رمان "تماماً مخصوص" به پونه ايرانی تقديم میشود که من و اين رمان را بازآفريد.
 
 
 

January 15, 2010

گردنبند

.
خواب ديدم گياه بودم
گياهی تُرد
که آسان زير پا لگد می‌شود
خواب ديدم بی‌پناه یودم
کودکی بازيگوش
که مادرم
مرا به چهارصد نان فروخت
حساب کردم ديدم
به سال نرسيده
گشنگی امان‌برش ‌کرده
بايد کودکی بزايد
 
زمانه‌ی ارزانی ست
چوب حراج خورده
بر تن جعبه و
             جواهر و
                        جوهر
                               بی رنگ شده
دل بيچاره!
 
از جان آدمی گرانتر چيست؟
خيال می‌کردم
جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی
و حالا منم
با بليت‌های باطله از سفری
نيميش کابوس، نيميش رويا.
 
بليت‌ها باطل شد
و من به راه‌های نرفته
و شهرهای ندیده
و سیب‌های نخورده فکر می‌کنم.
 
به مادرم گفتم
دلم برای گردنبندت تنگ شده
چنگ می‌انداختم به آن و می‌خنديدم
حالا چنگ می‌زنم به هوا
و رهگذران پشت پنجره
بای بای می‌کنند و در لبخند من
 دور می‌شوند.

January 8, 2010

فکر بلبل

.
اين روزها که همه تلخیست و خبرهای بد از در و ديوار میريزد، خوابها هم آرام نيستند، هرکسی در تشويشی چيزیست، و نگران آينده. اتفاقهايی که در ايران امروز میافتد، حال تجربههای دوران استالين، فاشيسم هيتلری، شيلی دههی هفتاد، کره شمای پدر و پسر سونگ، و آلمان شرقی قبل از فروريزی ديوار برلين است. نشانی تمام خشونتها و رذالتها را در دولت کودتا میتوان ديد.
گرچه روزهای بدی را می
گذرانيم، ولی به شکل عجيبی تمام وجودم اميد است. به هر طرف نگاه میکنم، چيزی روشن و زلال برابر همهی ما دست تکان می
دهد.
ديشب داشتم چيزی می
نوشتم که در همان حال خوابم برد. شايد نيم ساعتی بعد با صدای تو که چيزی گفتی، و بعد با جنبش موهات بر صورتم از خواب پريدم، و زمانی طولانی خوابم نمیبرد. کمی دور خودم چرخيدم، و عاقبت ديوان حافظ را باز کردم و خواندم:

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می​شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می​گذری
بر حذر باش که سر می​شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

January 6, 2010

سرهای سبز

.

ميليونها سر سبز داريم و يک دل سرخ
زبان و بيان هر چه باشد، مهم اين است که يکدليم؛ و برای عشق بايد جنگيد

December 29, 2009

طرح سه ماده‌ای خوشبختی کجاست؟

                             
                                   در پاسخ به طرح 7 ماده‌ای آشتی آقای دکتر علی مطهری
 
امشب وقتی آخرين نگاه را به سر خط خبرها می‌انداختم که بروم بخوابم، ناگهان در سايت "تابناک" چشمم به جمال مطلبی از آقای دکتر علی مطهری تحت عنوان «طرح آشتي 7 مادهاي براي برونرفت از بحران سیاسی فعلی» روشن شد، و بسيار متعجب شدم از فرزند دانشمندی که شنيدهام درباره‌اش می‌گويند: «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش مخوانش پسر».
پيش از ورود به بحث اعلام می‌کنم که من راديوهای خارجی نيستم، من نويسنده‌ی ايرانم، و هيچ چيزی جز ملت و کشور ايران اينجا برايم اهمیت ندارد. به‌عنوان يکی از قربانيان "کار فرهنگی" سعيد امامی 14 سال از عمرم را در تبعيد گذرانده‌ام، اما لحظه به لحظه تمام ماجراها و حوادث ايران را دنبال کرده‌ام و می‌بينم چه بلايی سرمان آمده است.
آقای دکتر علی مطهری پس از يک مقدمه‌ی پروپيمان "نه سيخ بسوزد نه کباب"، تمام ديشب را نخوابيده که اين طرح 7 ماده‌ای را سر هم کند. کما اينکه خود اين 7 ماده گويای اوضاع ماست، آينه‌ای است تمام‌نما از انسان و ايران و اسلام و آزادی و استقلال و جمهوری و بقيه‌ی محکمات امروز.
به راستی همين 7 ماده، سندی گويا از اوضاع سياسی و اقتصادی و نظامی و قضايی و اجرايی و پارلمانی ايران است. همين 7 ماده را در هر کتاب دبستانی در هر کشور دنيا بگذارند، بچه‌هاش می‌فهمند چه بلايی سر يک ملت آمده.
من البته معتقدم کار خراب‌تر اين حرف‌هاست، و زندانی شدن شبانه و هتک حرمت عنقريب جناب مطهری را توسط همين سکانداران به وضوح می‌بينم، فقط فازها کمی پس و پيش‌اند، آسياب به نوبت آقای مطهری!

ابتدا طرح 7 ماده‌ای آقای دکتر:
1) رهبران جنبش سبز به قانونی بودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند . همچنین به صراحت راه خود و اهداف و شعارهای خود را از گروه غربگرای مخالف اسلام که در این جنبش نفوذ کرده و در صدد رهبری و هدایت آن است جدا سازند. اين دو موضوع مانع رسيدگي دادگاه صالح به تخلفات احتمالي آن ها نيست.

2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تاثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرف های مورد اتهام عذرخواهی نماید . البته این امر منافاتی با بررسی اتهامات وارده در یک دادگاه صالح ندارد .

بديهي است كه مواد 1 و 2 بايد به طور همزمان تحت نظارت مرجع صالح انجام و اعلام گردد.

3) فضای آزادی بیان در رسانه ها اعم از صدا و سیما و مطبوعات برقرار شود و مطبوعات توقیف شده رفع توقیف شوند .

4) فضای امنیتی در کشور از بین برود و مسئولان امنیتی و اطلاعاتی از ادعای واهی انقلاب مخملی و براندازی نرم و تدارک براندازی نظام از چند ماه قبل از انتخابات با همکاری خارجیها دست بردارند و حوادث پس از انتخابات را ناشی از جاه طلبی ها و هواهای نفسانی و توهمها و بی انصافی های خودمان و نه دخالت خارجی ، و ناشی از سوء مدیریت بحران بدانند و از خشونتی که بعد از انتخابات در حق مردم روا داشته شد عذر خواهی نمایند .

5) همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند مگر کسانی که به اموال عمومی آسیب رسانده و دست به تخریب اماکن عمومی زده اند ، خصوصاً افرادی که در آشوب عاشورای تهران شرکت داشته اند.

6) مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان ، اعم از مباشر ، سبب و فرد یا افرادی که بازداشت شدگان را به بازداشتگاه کهریزک ارسال نموده اند در اسرع وقت به اسم و رسم و عکس معرفی و مجازات آنها اعلام و ترتیبی اتخاذ گردد که مردم از مجازات شدن آنها مطمئن شوند.

7) مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت که خود را پشت لوای ولایت فقیه پنهان کرده اند و در صدد حذف همه شخصیتها و گروههای اصلاح طلب و اصول گرا جز خودشان هستند و دستور برهم زدن جلسات سخنرانی و غیره را صادر می کنند بی تفاوت نباشند و به وظیفه قانونی و الهی خود عمل نمایند.

امیدوارم این طرح آشتی مورد توجه دلسوزان انقلاب اسلامی واقع شود . اکنون دلسوزان انقلاب اسلامی حکم مادری را دارند که فرزندش در صحنه ای قرار گرفته که دو گروه نادان در آن صحنه در حال درگیری و زد و خورد هستند و هر آن ممکن است فرزند او آسیب ببیند یا تلف شود.

با اجازه‌ی آقای مطهری
1 ) ادعای تقلب به هيچ رهبری ارتباط ندارد. مردم می‌دانند که در سطح وسيع تقلب صورت گرفته است. با اينهمه آقای ميرحسين موسوی و آقای مهدی کروبی (رهبران جنبش سبز) بارها به مردم اعلام کرده اند که رهبر شماييد. و هر کسی را يک ستاد خطاب کرده اند، بنابراين آنها باهوش‌تر از آنند که پای سفره‌ی عقد بنشينند و موقعی که لقمه می‌زنند، ابوموسا وار خام عمرو عاص شوند. همه شاهديم که آنها می
توانستند با قدرت بياميزند و در منصبی خود را بياويزند. اما  خود را ميان مردم جُستند و با اشک آنان، خود را شستند.
آقای مطهری عزيز!
اگر عاقلی در اين مملکت حکم می‌راند، تجديد انتخابات هزينه‌ای بسيار بسيار پايين‌تر اما بانشاط‌تر و انسانی‌تر می‌داشت، و ديگر مردم دنبال رأی گمشده‌ی خود به خيابان‌ها نمی‌ريختند، همچنان‌که امروز خانواده‌ها دنبال اجساد گمشده‌ی فرزندان به قتل رسيده‌شان دربدر سردخانه‌ها و گورستان‌ها و زندان‌ها و کهريزک‌ها شده‌اند.
اگر عاقلی در اين مملکت به عدل و قسط می‌پرداخت، دهها کشته و بيش از صدها زندانی از عزارداران امام حسين روی دست رژيم نمی‌ماند، و ذلت يورش و کشتار سياهپوشان امام حسين بر پيشانی اسلام‌شان کبره نمی‌بست.
اگر عاقلی در آن ملک زمامدار بود، اينهمه خسارت به اموال مردم وارد نمی
آمد، خساراتی که با آن می
توان چهارده انتخابات بزرگ برگزار کرد.
  

2 ) اشتباهات رييس جمهوری که در پنجاه جمله هفتاد خالی
بندی و دروغ از دهنش میريزد؟ مردم اروپا به هنگام مصاحبه‌های او مهمانی می‌دهند و با صدای بلند غش غش می‌خندند. در کافهها جمعيت انگار مسابقهی جام جهانی است پای تلويزيون احمدینژاد میبينند و قهقهه میزنند، حالا ديگر "مستر بين" در اروپا از رونق افتاده، مردم اينجا شو احمدینژاد تماشا می‌کنند و ريسه می‌روند. چطور شما مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش را نديده‌ايد؟
آقای عزيز! مردم ايران همين يک قلم جنس را نمی
خواهند، همهی دعوا و سر همين تحفه است.

 
3) همين که اعتراف می‌کنيد آزادی بيان وجود ندارد، سپاسگزارم. چهارده سال پيش مرا بخاطر گفتن همين حرف به زندان و شلاق و محروميت از حرفه‌ام محکوم کردند. شما چه اقبال بلندی داريد که کاری به کارتان ندارند. شايد هم بخاطر شهيد مطهری به شما عنايت دارند، ولی چرا فرزند شهيد بهشتی را به زندان بردند؟ پس چرا به حسينيه‌ی جماران و صاحبان آن رحم نکردند؟ پس چرا سيدعلی موسوی را شهيد کردند؟ مگر او برادر شهيد سید ابراهيم موسوی نبود؟ پس چرا اينهمه دانشجو و خانواده‌های شهيد را در خيابان زير باتوم و گاز اشک‌آور و گلوله خرد می‌کنند؟ مگر شهيدتر از شهيد هم وجود دارد؟
کاش می‌دانستيد که بيش از چهارصد روزنامه‌نگار در همين شش ماه اخير از کشور گريخته و دربدر و آواره‌ی دنيا شده‌اند. و کاش می‌دانستيد که هيچ نشريه مسقلی در کشور منتشر نمی‌شود، و کاش می‌دانستيد که اکثر نويسندگان و شاعران معاصر از ايران گريخته‌اند. و کاش می‌دانستيد دانشجوهای ما چقدر تحقير می شوند.
    ‌

4 ) و باز از شما سپاسگزارم که رسماً اعلام کرده‌ايد فضای مملکت امنيتی است. می‌دانيد آقای مطهری؟ من از حکم زندان و شلاق فرار نکردم، من از دست بازجوهای رنگ‌وارنگ که زندگی مرا شب و روز سه سال تمام امنيتی کرده بودند گريختم. فضای امنيتی می‌دانيد چيست؟ به زودی خواهيد ديد؛ يکباره خواهرهايتان را می‌دزدند، يکباره صدای اتاق خوابتان را برای خودتان پخش می
کنند، يکباره برادرتان را با باتوم برقی گياهی میکنند، يکباره همسرتان را به اسراييل میفرستند، يکباره پسرتان ناپديد می‌شود، يکباره خودتان هم غيب می‌شويد، مثل امام زمان.

5 ) فرموده‌ايد « همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند...» شما حق مطلب را ادا کرده‌ايد، من ديگر چه دارم که بگويم. بسياری از آنها وزرا و وکلا و مديران کل و معاونان وزير همين نظام‌اند که دربندند. من آنها نمی‌شناسم، شما آنها را بهتر می‌شناسيد.
من اما مردمی را که دنبال رأی گمشده‌شان به خيابان ريخته بودند می‌شناسم، آنها همه مجرمند؛ جرم‌شان اين است که به نظام اسلامی اعتماد کردند و در انتخاباتش با شوری وصف‌ناپذير شرکت جستند و بعد که دنبال رأی‌شان راه افتادند به اين روز افتادند، حق‌شان بوده؟ برخی کشته شدند، بعضی مورد تجاوز قرار گرفتند، و عده
ای به زندان افتادند، مابقی نفرين میکنند. بر ستم و ستمگر و بانی و باعث اين سيهروزی نفرين می
فرستند.

6 و 7 ) گفته ايد: «مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان...» و گفته
ايد: «...مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت...» همين خود گوياست، در خانه
ی همسايه دنبال دزد نگرديد.
 
جناب مطهری
در پايان اصرار و تأکيد دارم که "مردم از من و شما آگاه
تر و باهوشترند". باور کنيد در سرمقالهی اولين شمارهی گردون در سال 1369 اين را گفته بودم، و به اين ايمان دارم. بنابراين لطف کنيد و همراه من اين شش صيغه را به عنوان مشق صرف کنيد؛ هرچه باشد سالها معلم ادبيات بوده
ام.
من می
دانم چه اتفاقی افتاده / تو میدانی چه اتفاقی افتاده / او میداند چه اتفاقی افتاده / ما میدانيم چه اتفاقی افتاده / شما میدانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می
دانند چه اتفاقی افتاده...
مردم شعور دارند، و می
خواهند مثل همهی ملتهای دنيا خوشبخت زندگی کنند؛ خوشبخت و آزاد و ايرانی.

December 27, 2009

تصويرهای پايانی جنايت

.
هرگز هيچ رژيمی در ايران روز عاشورا عليه مردم آتش نگشود. هرگز هيچ رژيمی به مسجدها و تکيه‌ها يورش نبرد. هرگز هيچ رژيمی روز عاشورا مردم را سرکوب نکرد. هرگز هيچ رژيمی مسجد را به روی مردم نبست. اما رژيم يزيد حرمت حسينه‌‌ها و حتا حسينيه‌ی جماران را شکست، دستش بارها به خون مردم آلوده شد، بارها مساجد را بست.
اتفاقاتی که عاشورای 88 رخ داد راه را از هر سو بر رهبر تقلب و دولت دروغگويش بست. حالا مردم بيش از ده‌ها باتوم و اسلحه به دست آورده‌اند، نيروهای انتظامی گرچه دستور تير دارند، اما تير هوايی شليک می‌کنند.
آدم‌کشی سخت است. سخت‌ترين کاری است که انسان‌های شقی به سادگی انجام می‌دهند. بخشی از افراد نيروهای انتظامی توان چنين کاری را ندارند. فقط خبرگزاری‌های رسوای جمهوری اسلامی پارس می‌کنند. آنها مثل سگ گسسته پشت کامپيوترشان بلدند پارس کنند.

اما رژيم فروشکسته است. اين پايان ديکتاتوری است. حالا امروز يا در چهار حرکت بعدی، مردم پايان تقلب و دروغ و رسوايی را اعلام می‌کنند.
دولت وحشت‌زده و درمانده است؛ بر سر دوراهی: بايد بيشتر آدم‌کشی کند، و يا عقب بنشيند. مردم سدها را شکسته‌اند، از جان‌شان گذشته‌اند، و شهادت را بر مرگ تدريجی ترجيح داده‌اند و اين يک انتخاب است که جوانان ايران بر پيشانی خود نبشته‌اند؛ دستان‌شان را و قدم‌های محکم‌شان را بايد بوسيد.


شرايط به گونه‌ای است که رهبر تقلب راهی جز عقب‌نشينی ندارد. امشب يا فردا سخنرانی مهمی خواهد کرد که بتواند به عنوان رهبر باقی بماند، و بتواند در اين فرصت تجديد قوا کند. باز گريه خواهد کرد، و باز خودش را خرج وليعهدش خواهد ساخت، و باز با گريه و خواری جاده را برای قلدرهای پشت پرده صاف خواهد کرد. احتمالاً هاشمی را واسطه قرار خواهد داد تا انتخابات تجديد شود.
اين برهه از تاريخ ما مهم‌ترين لحظه‌ای است که تاکنون  از سر گذرانده‌ايم. مهم‌ترين دوراهی تاريخ است. اين گزينه‌ی مهم تاريخ ما توسط مردم صورت خواهد گرفت؛ آيا عقب‌نشينی رهبر تقلب را بپذيرند، يا به حمله ادامه دهند تا فتنه را برچينند؟ آزادی، استقلال، جمهوری ايرانی؟ يا...؟

December 19, 2009

خنده‌های آب

.
وقتی بچه بودم خاک‌بازی و آب‌بازی شيرين‌ترين کاری بود که مدام به آن مشغول بودم. ساعت‌ها و گاه تمام روز از آفتاب تا آفتاب سرم به ساختن گرم بود. بلد بودم با تنهايی‌هام کنار بيايم، خاک و آب هم هميشه فراوان بود. خانه می‌ساختم با پنجره‌های بسيار، شهر می‌ساختم با خيابان‌های زياد و درخت‌های فراوان، و دور شهرم خندق داشت با قايق‌های کاغذی که روی آب دور شهر می‌گشت.
آب شهرم را از چشمه‌ی باغ پدربزرگ تأمين می‌کردم، چشمه‌ای که در واقعيت و تخيلم همواره و هنوز می‌خندد و در جويباری روان می‌شود تا مسيری طولانی را در آن باغ طی کند.
وقتی کار ساختمان شهر تمام می‌شد، شاخه‌ای کوچک از آن جويبار جدا می‌کردم که خندق شهر مرا دور بزند و بعد به جويبار بازگردد. و صدای آب همه‌ی زندگی بود؛ احساس می‌کردم همه چيز واقعيت دارد، دروغ نيست، فريب نيست، حقيقت زندگی و شادمانی است.
گاهی همين‌جور که از پنجره‌ی خانه‌ام مشغول تماشای شهر بودم و به اين فکر می‌کردم کجاش را چه کنم که قشنگ‌تر شود، ناگاه می‌ديدم آب جريان ندارد. صدای خنده و شاد آب قطع شده، خندق شهرم خشک است، و قايق‌های رنگی در گل نشسته‌اند. توی دلم به چشمه می‌گفتم: «تو منو دوست نداری.»
مسير آب را دنبال می‌کردم می‌رفتم می‌رفتم تا جايی که آب هرز می‌رفت، جايی که زمين دهن باز کرده بود و خنده‌های شهرم را می‌دزديد؛ دهنی که آب را در خاک غرق می‌داد، و خوشبختی را از شهرم می‌گرفت.
باز با بيل و کلنگ کوچکم دست به کار می‌شدم تا دهن دزد را از خاک پر کنم و آّب را به جريان بيندازم. خدا خدا می‌کردم هنوز از روز باقی باشد که وقتی به خانه می‌روم، تا وقتی که می‌خوابم صدای خنده‌ی آب را بشنوم، وگرنه شبم سياه و خوابم تلخ می‌شد.
دلم می‌خواست صبح که به شهرم برمی‌گردم، صدای خنده‌های آب را دور شهرم ببينم، و به چشمه بگويم: «تو منو دوست داری.»

November 28, 2009

و خدا گاو را آفريد

.
و خدا گاو را آفريد، نمايشنامه‌ای است که در سال 1374 برای چاپ و اجرا ارائه‌اش کردم. پانزده سالی انتظار فايده‌ای نداشت، و هرگز اين کار در وطن اجرا نشد. اول اسمش را عوض کردند، بعد جلو اجرای حسين عاطفی و جمال اجلالی را بعد ماه‌ها تمرين گرفتند.
کار خوابيد، فقط ده دوازده سال بعد به همت نشر ققنوس متن نمايش با «آونگ خاطره‌های ما» منشر شد.
حالا اين نمايش در بال‌هاوس برلين کار به صحنه رفته. هفته‌ی آينده پنجم دسامبر 2009 کار رسماً به اجرا در می‌آيد. متن را دوستم مجيد عباسيان ترجمه کرده، و گروه اجرا به من گفتند که به زبان آلمانی روانی درآمده.
تفاوت اين اجرا با متن در اين است که به جای مرد، يک زن نقش را به عهده دارد، همان مردی که وارد ساعت‌سازی می‌شود اينجا يک زن است. من هنوز کار را نديده‌ام، چند روز آينده خواهم ديد، کمی هم هيجان دارم. شنيده‌ام که بسيار قوی و حرفه‌ای کار کرده‌اند. از خوش‌شانسی من، نمايش با بازی و کارگردانی تئاتری‌های حرفه‌ای تئاتر برلين به صحنه می‌رود.

کارت پستال و پوستر و بروشورش در برلين منتشر شده، اين هم تصوير کارت پستال نمايش «خدا گاو را آفريد»

اطلاعات بيشتر درباره بازيگران و کارگردان و سالن و زمان اجرا هم اينجا هست

November 16, 2009

بوی گندم

.
اين دو شعر را همينجور فالی از بين کارهای مهشيد برگزيدم، و داشتم فکر می‌کردم کسی که پيش از هجده سالگی در اين قالب‌ها چنين پرتوان با کلمات کار کند، چه آينده‌ای انتظارش را می‌کشد؟
حسی که به کارهای مهشيد دارم نخست يک مقايسه است با سن و سال خودم و جوانی‌ام، هنگام که هجده ساله بودم آيا بلد بودم با کلمه چنين بازی و کار کنم؟ باور کنيد نه.
البته من معيار نيستم، اما نان گندم را دست مردم که ديده‌ام. بوی گندم را می‌شناسم. و خب، يک آدم را تنها به شعرش که ارز نمی‌يابند، سوای اين توان رشک‌انگيز، من به اراده‌ و صبوری و چشم‌اندازش نيز احترام دارم.
در آنسو، بسيار کسان که به قول دوستم شمس لنگردودی؛ با يک تکه کاغذ و يک قلم و يک سيگار و کمی اختلافات خانوادگی شعر نو سر هم می‌کنند و سال بعد خودشان هم به آن باور ندارند، کاش بياموزند که چقدر مهم است اگر در قالب‌های شهر قديم، مثلاً در قالب غزل و رباعی و مثنوی و چهارپاره و ترجيع‌بند و غيره ذهن خود را ورز بدهند، آنوقت شانس پيکاسو شدن را خواهند داشت، چه اينکه او می‌توانست دست يا اسب را با قدرتی شگرف طراحی و نقاشی کند، از اين تمرين‌ها و مشق‌ها برگذشته بود که کوبيسم را در قرن بيستم برای بشريت به يادگار گذاشت.
همين. امشب ياد اين دوست بودم و دلم خواست يکی دو شعرش را با هم بخوانيم.
 
هبوط
بن‌بست سرنوشت به من سنگ می‌زند
باران دوباره روح مرا چنگ می‌زند
حس غریب مردمکان سیاه تو
کابوس‌های تلخ مرا رنگ می‌زند
ناقوس مرگ در تپش لحظه‌های من
خیلی غریب نیست که آهنگ می‌زند
در آسمان چشم تو مصلوب می‌شوم
قلبم شبیه وحشت آونگ می‌زند
خالی‌تر از هجای میان دو لحظه‌ام
روحم میان خالی خود زنگ می‌زند
انگار در هبوط خودم غرق می‌شوم
تو می‌روی و نبض دلم تنگ می‌زند
 
  
بهانه
غروب‌های همیشه چقدر دلگیرند
و لحظه‌هام تو را هی بهانه می‌گیرند
دقیقه... ثانیه... ساعت... تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار... نه... نمی‌میرند
شبیه حادثه از گریه‌هام می‌گذری
شبیه حادثه‌هایی که دست تقدیرند
و بعد رفتن تو دست‌های کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه می‌میرند.
 
* عنوان شعرها از من است.

November 7, 2009

آزولو، ونيز، فلورانس

.
تمام ماه سپتامبر در سفر بودم.
روز يکم سپتامبر در شهر آزولو، جايی در نزديکی ونيز همراه دوستم احمد رأفت به فستيوال بين
المللی فيلم آزولو وارد شدم، و همان روز با هم به ديدار نمايشگاه کاريکاتورهای نيک‌آهنگ کوثر رفتيم. رأفت پدر، احمد و رأفت پسر، لئوناردو سنگ تمام گذاشته بودند، و با طرحی عجيب و نو تمامی آثار نيکان را دار زده بودند. و اين نمايشگاه عجيب توجه جلب می‌کرد.
روز بعد يعنی دوم سپتامبر پنجمين روز فستيوال بين
المللی فيلم آزولو بود که من هم دربارهی سانسور در ايران سخنرانی داشتم؛ در کنار يکی از نويسندگان معروف آمريکا، دنيس واتلينگتون و احمد رأفت روزنامه‌نگار مشهور ايتاليا - اسپانيا
ايران که گرداننده‌ی ميز گرد هم بود. درباره‌ی مسئله‌ی سانسور حرف‌های زيادی به ميان آمد، از سينما پاراديزو و تورناتوره آغاز شد، در دوره‌ی فاشيست‌های ايتاليا و اروپا چرخيد، به آمريکا رفت، و بعد به دوره‌ی فاشيست‌های اسلامی ايران ختم شد.
آخرين حرف من اين بود که شماها از غذا خوردن و خوب جويدن غذا حرف می‌زنيد، مزه‌ی غذاها را در دهان‌تان داريد، ولی من از ايران حرف می‌زنم، از آرواره‌ای که تمامی دندان‌هاش را خُرد کرده‌اند و از بين برده‌اند، و جامعه‌ی ما به وضعی درآمده که فقط پوره به خوردش می‌دهند، و از لذت جويدن و چشيدن و مزه کردن غذا محرومش کرده‌اند. راستی شما می‌دانيد وقتی جامعه‌ای مثل آرواره‌ای بی دندان باشد، مزه‌ای حس نمی‌کند؟ چيزی در آن نقد نمی
شود؟



روز بعد هم جناب احمد بُن‌بُن ما را در شهر کوچولوی آزولو گرداند، و درباره‌ی تاريخ و سوابق فرهنگی آن شهر حرف زد، شهری که از 365 روز سال را با 240 روز ويژه‌ی فرهنگی از قبيل کتابخوانی و فستيوال و مسابقه و شب شعر و نمايشگاه نقاشی و مجسمه، و ده‌ها برنامه‌ی فرهنگی و هنری نفس می‌کشد، راستی اين شهر کجاست؟ شهری که دو تا خيابان بيشتر ندارد، ولی 240 برنامه بزرگ و مهم فرهنگی در طول سال در آن برگزار می‌شود.
پوستر فستيوال امسال هم از آن پوسترهای به ياد ماندنی بود. روز آخر يکی از آن پوسترها و تی
شرت و ساک دستی و بروشور به ما هديه کردند که قصد دارم پوستر را قاب کنم و کنار تابلوهای نقاشیام در راهرو خانه بياويزم، به ياد پوسترهايی که بر در و ديوار شهر آزولو بالا رفته بود و هر طرف سر میچرخاندی يکيش را میديدی.
بعد ديگر آنجا برنامه و کاری نداشتيم و می
بايستی فستيوال فيلم ونيز را درمی
يافتيم. همان شب به طرف ونيز راه افتاديم. می‌دانستم که ونيز خيابان ماشين‌رو ندارد، با قايق و گُندولا بايد اينطرف و آنطرف رفت، قايق‌های تاکسی يا اتوبوس که از جايی تو را می‌برد به جايی ديگر. اما وقتی ماشين ما به آخر جاده رسيد، ناچار وارد کشتی شديم تا به آنسوی جزيره برويم، و آنجا تازه فهميدم ما به جزيره‌ی ديگری می‌رويم که همه ساله فستيوال فيلم ونيز آنجا برگزار می‌شود، يعنی شهر ليدو که برعکس ونيز ماشين‌رو است. اما چه ماشين‌رويی؟ اصلاً جای پارک پيدا نمی‌شد، و چاره‌ای نبود جز اينکه گوشه‌ای ماشين را رها کنيم و با خط يازده در ليدو بچرخيم.

هتل‌ها و سالن‌ها و کافه‌ها و شهر در اين ايام همه در خدمت فستيوال ونيزند. اتفاقاً در يکی از هتل
ها سينه به سينه
ی مرد موقری شديم که اسمش تورناتوره بود، کارگردان محجوب و محبوب فيلم سينما پاراديزو، يک آدم کوچولوی خجالتی با صدايی آرام.
ما مهمان احمد رأفت بوديم، و در خانه‌ای اقامت داشتيم که وقتی در را باز می‌کرديم، ناچار روی فرش قرمز پا می‌گذاشتيم، و شب‌ها تا دم‌دمای صبح پشت پنجره
مان صدای سوت و شور و هيجان و فرياد علاقهمندان بود که ما هم پابه‌پای مردم بيدار می
مانديم، و تا لنگ ظهر می‌خوابيديم که درست با نیض شهر جور در بياييم.
روز بعد ميزبان را به گرفتاری‌های روزنامه
نگاری و داوری‌اش در فستيوال فيلم ونيز واگذاشتيم و با کشتی به ونيز رفتيم. ونيز را من بارها ديده‌ام، اما اين بار با چشم مرکب به در ديوار و شهر نگاه کردم. دو روز پياپی تمامی زوايای ونيز را چرخيديم، چيزی حدود بيست ساعت راه رفتن از اين کوچه به آن کوچه، از اين ميدان به آن کافه، شهری که تماماً در آب می‌زيد، با صدای مردی که به محض تاريک شدن هوا در کوچه‌ها و کانال‌ها می‌پيچد: «آهااااای‌ی‌ی!» يکی از سناتورهاست لابد که به محض تاريک شدن هوا خبری از اتللو می
دهد.

روز ششم بعد از يک مصاحبه
ی زنده که دربارهی سانسور با تلويزيون صدای آمريکا داشتم، آن
هم در استوديوی باز، درست در شلوغی جمعيت کنار فرش قرمز و برابر در ورودی سينما، به طرف فلورانس راه افتاديم.
فلورانس، شهری است که هميشه مرا ياد اصفهان می
اندازد، و هرگز هم دليلش را نفهميدهام. شايد هم سی و سه پلش مرا هوايی اصفهان میکند، نمی
دانم.
چهار روز در اصفهان، ببخشيد، در فلورانس چهار موزه
ی مهم را ديديم. داود و آثار ميکل‌‌آنژ و لئوناردو داوينچی، و آنهمه اثر هنری که اگر بخواهم نام ببرم يک روز بايد اسم تايپ کنم، آنهمه مجسمه و تابلو نقاشی، و آن کليسای بزرگ، و آن بازار، و آن دستفروشها که بسياریشان ايرانیاند و شنيدهام که اغلبشان آرشيتکتاند ناچار آنجا کيف و کمربند و شال و زيورآلات میفروشند، و آن ميدان مرکزی شهر که دورتادورش شب و روز زنده است و قديمی است و زيباست، و آن هنرمندانی که پرتره و کاريکاتور میکشند و گوشه و کنار ميدانها بساطشان برپاست که برخیشان هم ايرانیاند، و آن هنرمندانی که جا ندارند با گچ پاستل کف خيابان يکی از آثار مشهور بوچللی و داوينچی را به زيبايی نقاشی میکنند و کلاهشان آن گوشه است تا تو پول خردی در آن بيندازی اگر تحسينشان میکنی، و آخر شبهايی که رفتگرها خيابانها را میشستند و میروفتند و شهر آرام میشد، هنوز اين نقاشیهای کف خيابان باهات حرف میزد، تو میتوانی آن بستنی خوشمزهی پستهای را قاشق قاشق به دهن بگذاری و سکوت و زيبايی و نورپردازی را تحسين کنی، و گاه ببينی که يک زوج دست در دست هم از کنارت میگذرند، و گاه يکی با دوچرخه آوازخوان به خانهاش میرود، و تو بايد شهر خالی از جمعيت را هم در شب ببينی تا از کيسه
ات نرفته.

تمام آن چهار روز را پياده گز کرديم، و خوشبختانه هتل
مان پارکينگ آرامی در حياط پشتی داشت که نه جای هيچ نگرانی و غمی بود، و نه نيازی به ماشين که برای يک وجب جای پارک در شهر به چهکنم چه
کنم بيفتی. راه رفتيم و تماشا کرديم و حرف زديم.
روز پنجم به سوی شهر نيس، در سواحل جنوبی فرانسه راه افتاديم، برای ديدار يکی دو روزه از نسرين، دوست قديمی و نازنينی که وقتی ازش بپرسند چه می
کنی میگويد من باغبانم. و راست میگويد اين باغبان مهربان. تمام وقت در باغ قشنگش به آرايش و ويرايش گل و درخت مشغول است، و وقتی به اتاقهاش سر میکشی انگار وارد موزهی هنرهای معاصر شدهای، تابلو سپهریاش يکطرف، زندهرودیاش طرف ديگر، و تا بخواهی تابلو و مجسمه و اثر هنری از هنرمندان بزرگ جهان گردآورده و با آنها زندگی میکند. با آن گربه
های خوشگلش، و آن دو درخت بزرگ اکاليپتوس. همه چيز دارد جز ادعا. او يکی از روشنفکرهای ديروز و امروز ماست که بالاترين نعمت را در خود دارد؛ نگاه، دقت، نقد. 
درک نقد و نقدپذيری يکی از بزرگترين گوهرهايی است که در برخی آدم
ها هست، در بعضی نيست. و ديکتاتورها هرچه در خلوت قدرت بيشتر باد شوند، از آن گوهر تهی می
شوند. بگذريم.
قرار بود يکی دو روزی پيش نسرين بمانيم و سفر را ادامه دهيم، اما زهی خيال باطل! برای روزهای پنجم و هفتم هم برنامه چيده بود، و ما تسليم بوديم. عجيب
ترين ماجرای سفر اين بود که ما يکی دوبار آنهم برای خريد وسايل ضروری به شهر نيس رفتيم، و اصلاً آن شهر را نديديم. تمام وقتمان در آن باغی گذشت که چشماندازش مديترانهی زيباست، آنجا که ابتدای دريا آبی اسمانی است، بعد يکباره سورمهای میشود. و تو اگر ذوق نداشته باشی میتوانی از آن باغ دلانگيز و آن چشم
انداز و آن رفيق شفيق دل بکنی...
ادامه دارد...


October 28, 2009

مهر خاوران؟

چقدر از اين سرود بدم می‌آيد. سرودی که همان اوان رهبری خامنه‌ای و به دستور خود او ساخته شد، سرودی که تمام سازندگان آن اعم از شاعر و نوازنده و اجراکننده و آهنگسازش تا ابد به نفرين وجدان‌شان مبتلا خواهند بود.
من نمی‌دانم چرا اين ذهنيت‌های شهری نشده و اهلی نشده و آدم نشده اينهمه اصرار دارند که القابی چون "ماه تابان" و "مهر خاوران" و "آريامهر" و "مهرورز" و "خورشيد رخشان" به خودشان بدهند؟
همان روزها که می‌خواستند سرود ايران را عوض کنند و آن را به مسابقه گذاشتند، فکر کنم حسن رياحی به عنوان آهنگساز توانست مدال نخست را به گردنش بيندازد و يکی از شاعران درباری، (يادم نيست کی بود) يکی از همين شاعران مراسمی که هروقت نيمه شعبان يا بيست و دو بهمن باشد صدايشان می‌زنند که هی! بياييد برويد پشت تريبون، شعر بخوانيد و چلوکباب بخوريد و سکه ی بهار آزادی بگيريد، شايد مقام رهبری يک لبخند هم به شما زد.
آهنگساز و شاعر و تهيه‌کننده و سفارش‌دهنده و خورنده و برنده و... چقدر نکبتی!
طرف سرود سفارش داده و از آنها خواسته در مصراع اول سرود ملی کشور بزرگ ايران اعلام شود که اين مهر تابان مثل خورشيد از خاوران يعنی از مشهد طلوع کرده يعنی آمده که با دروغ و جنايت و تقلب و خشونت حکومت عدل اسلامی را برپا کند. اگر از کرمانشاه آمده بود لابد می‌شد مهر باختران.
و يکی از نشانه‌های عدالتش همين تمبر يادبود انتخابات است که عکس اين بزمجه را داده گراور کرده‌اند. آخر هيچ خری عکس رييس جمهور زنده را تمبر می‌کند؟ آن هم ديکتاتوری که با تقلب و رای دزدی و جنايت و دروغ و زور و امنيتی کردن مملکت خودش را رييس جمهور جا زده، اصلاً ظرفيتش را دارد که تصوير تمبر يک مملکت شود؟ نشان می‌دهد که اين آدمها حداقل شعور يک کيسه‌کش را ندارد!
با همين چيزهای ظريف و کوچک ببينيد چه موجودات حقير و مريض و عقب‌افتاده‌ای دارند بر کشور ما حکومت می‌کنند. باورشان شده که در تاريخ از آنان به بزرگی ياد خواهد شد! باورشان شده که با چاپ عکس‌شان روی تمبر و اسکناس به قلب‌های مردم وارد می‌شوند! باورشان شده که اگر سرود ملی يک کشور را بر اساس شخص خودشان توی بوق کنند بشريت هر صبحگاه با آن بيدار می‌شود و هر شامگاه با آن به خواب می‌رود.
نمی‌خواهند بدانند که هيتلر هزاران عکس در حال بوسيدن نوزاد در روزنامه‌ها چاپ زد، استالين چندين مجسمه از خود در ميادين نصب کرد، احمدی‌نژاد عکسش را تمبر کرد، خامنه‌ای سرود ايران را بر اساس آمدن خودش ساخت، از تاريخ هجری خاوری، يعنی از روزی که از مشهد آمد تهران... نه. نمی‌خواهند بدانند.
فکر کنم اينها هر شب می‌نشينند و با همين چيزها احساس شادی و خوشبختی می‌کنند، با تمبرها و عکس‌ها‌ و سرودها و دستبوسی‌‌ها و مقام‌های صوری و خيالات همين‌جوری نقشه‌ی آينده را هم می‌کشند که چه‌جوری برای آقازاده حکم اجتهاد بگيرند و ...
هيچ چيز هم برايشان مهم نيست، نه مردم، نه تاريخ، نه ايران، نه مملکت، نه آخرت، هيچ. فقط اين مهم است که يک ديکتاتور رسوا مثل چاوز تأييدشان کند، عکس‌شان تمبر شود، سرود ملی يک کشور کهنسال و با فرهنگ شجره‌ی خبيثه‌ی آنها را بوق بزند: سر زد از افق مهر خاوران...
حالم از سرود و تمبر و يادگارهای اين دوران به هم می‌خورد؛ همه‌اش نکبتی و نحس و حقير.           

October 15, 2009

انتشار رمان ذوب‌شده

 
هم‌زمان با نمايشگاه بين‌المللی کتاب فرانکفورت، (14 تا 19 اکتبر 2009) رمان "ذوب‌شده" از عباس معروفی انتشار يافت. خبر همين‌ قدر هم کفايت می‌کند، اما شرح اين قصه از زبان نويسنده، نشان از وضعيت نشر و داستان و کتاب در ايران دارد، وضعيت ادبيات مقاومت در کشوری که همه‌ی دارايی‌اش همين ادبيات است، همين داستان و هزار و يکشب غم شهرزاد. (نقل از زمانه)
 
درباره‌ی اين رمان،
و در ستايش مادرم
 
تابستان 2001 وقتی مادرم برای ديدارمان به برلين آمد، لابلای سوغاتی‌هاش چند پوشه از دست‌نوشته‌هام را هم آورد. اتفاقاً در همان روزهای سپتامبر لعنتی بود که هواپيماها رفتند توی آن آسمانخراش‌ها، و از آن به بعد بود که سختگيری عليه ما تبعيديان بيشتر شد. چون برای آنها فرق نمی‌کند که کی هستی و چه کرده‌ای، فقط به اين کار دارند که ايرانی هستی، پس برای رفتن مثلاً به انگلستان از اين پس بايد ويزا بگيری.
 
غروب روزی مامان صدايم زد: «باسی، تلويزيون دارد هی اين هواپيماها را نشان می‌دهد که می‌خورند به ساختمان‌ها، بيا ببين فيلم سينمايی‌ست يا...؟ من که زبان اينها را نمی‌فهمم.»
و من بهت‌زده فقط زير لب می‌گفتم: «عجب! نيويورک...؟ برج دوقلو...؟ تروريسم...؟»
مادرم را در چنين روزهايی ديدم، و بعد که رفت، دلم را با خود برد، پدرم را هم که با خود می‌کشيد و مراقبش بود با خود برد تا برای هميشه سوگوارش بمانم. من ماندم و دلتنگی. مدام سرم به خوراکی‌ها و بهانه‌ها و چيزهايی گرم بود که مامان‌ برای ما آورده بود، و آن پوشه‌ها.
يکی از پوشه‌ها رمان "طبل بزرگ زير پای چپ" بود. رمانی که پای آن امضای پاييز 1362 را دارد، يعنی بيست و شش سال پيش.
يادم هست در آن سال‌های جوانی با چه شوقی آن را بغل کردم و رفتم دفتر "نشر نو" پيش آقای رضا جعفری گفتم من اين رمان را تازه تمام کرده‌ام و دوست دارم در نشر نو منتشرش کنم.
بنا شد رضا جعفری آن را بخواند و اگر پسنديد قرار چاپش را بگذاريم. دو هفته بعد تلفن زد و از من خواست که به دفتر نشر نو بروم. دل توی دلم نبود، معلق بودم، خوشحال بودم، نگران بودم، و آن روز اولين باری بود که يادم رفت ماشينم را کجا پارک کرده‌ام.
 
رضا جعفری پذيرايی گرم و شايانی از من کرد و گفت که رمان را خيلی پسنديده (چيزهايی گفت که جسارت و روی تکرارش را واقعاً ندارم) و گفت که هرچه بنويسم می‌توانم به عنوان ناشر روی او و نشر نو حساب کنم. که بعدها چنين نيز شد، و او "پيکر فرهاد" و "سمفونی مردگان" را منتشر کرد.
آن روز رضا جعفری می‌خواست بداند ديگر چه چيزهايی نوشته‌ام و مدام بحث را می‌کشيد به کاری ديگر. گفتم: «از اين رمان خوش‌تان نيامده؟ يا مثلاً توصيه‌ای داريد که بهترش کنم؟...»
خنديد و گفت : «نه. فکر می‌کنم بهتر است فعلاً از چاپ و انتشار اين رمان چشم بپوشی و بروی زندگی‌ات را بکنی...»
و هنگام صرف چای و شيرينی يک جوری لابلای حرف‌هاش حاليم کرد که البته بهتر است ما را هم به دردسر نيندازی.
آن سال‌ها و البته تا سال‌ها بعد باورم اين‌گونه بود که به عنوان يک داستان‌نويس هر چيزی را که قصه‌گوی درونم با کمک تخيل روی کاغذ بياورد تنها ضعف تکنيکی يا ضعف تأليف می‌تواند مانع چاپ و نشرش بشود، و چون در عمرم کار تشکيلاتی نکرده‌ام و قصد هم ندارم وارد دنيای سياست شوم، هراسی هم برای انديشه و بيان داستان يا رمانم ندارم. ايران کشور من است، و خلافی هم مرتکب نشده‌ام که هراسی داشته باشم.
معلم بودم و نويسنده. از کودکی آرزوی روزنامه‌نگاری داشتم و حالا به دنيای مطبوعات و رسانه هم وارد شده بودم، با تجربه‌هايی در توليد راديو، و تلاش‌هايی در مجله‌های ادبی.
 
آنچه می‌نوشتم حس و دريافت من از فضا بود. بو می‌کشيدم و می‌نوشتم. شايد از جهاتی نسبت به مسائل سياسی بيگانه و پرت بودم. حتا سال‌ها بعد که در کوران فشارها و بازجويی‌ها، در پاسکاری‌های وزارت اطلاعات و دادستانی انقلاب، و کل‌کل کردن با بازجوهای رنگ‌وارنگ چيزهايی دستم آمده بود، ولی در آخرين دادگاهم از خودم دفاع نکردم، بلکه با هارت و پورت جماعتی را نشان دادم و گفتم به جای من اين مغول‌ها را محاکمه کنيد.
 
می‌خواهم بگويم من در کشور خودم بزرگ شده بودم، در کشور خودم نوشتن را ياد گرفته بودم، در کشور خودم کار کرده بودم، و باور نمی‌کردم کسی را به خاطر نوشتن نابود کنند، مگر مثلاً دشمنان به ما حمله کرده باشند، و ديگر چاره‌ای جز تسليم و دم فروبستن وجود نداشته باشد.
شايد به‌خاطر همين نگاه بود که وقتی سرمقاله‌ای در مجله‌ام می‌نوشتم، گاه و بيگاه از يک سياسی‌کارِ روزنامه‌نگارشده می‌شنيدم که: «ناکس! تو با کسی سَروسِر داری؟» می‌پرسيدم: «چطور مگر؟»
می‌گفت: «آخر اين چيزهايی که تو می‌نويسی حتماً بايد کسی را داشته باشی، پس چرا ما نمی‌توانيم؟»
می‌گفتم: «من از کسی خورده برده‌ای ندارم.»
بعدها در گرفتاری‌های مجله‌ی گردون، وقتی حکم اعدام آمد زير برگه‌ی پيگيری، ناچار شدم با دادستان انقلاب ملاقات کنم، آخوند خوش‌تيپ و قاطع و خوش‌برخوردی که به من گفت لک توی پرونده‌ی شما نيست، تا به‌حال کجا بوديد؟ چکار می‌کرديد؟
گفتم: «آقای رييسی، من توی اين مملکت بزرگ شده‌ام، توی اين مملکت درس خوانده‌ام، کار کرده‌ام، درس داده‌ام، نوشته‌ام، و دلم می‌خواهد خرج اين مملکت شوم.»
سربند همين ديدار و گفتگو بود که پرونده‌ام از دادستانی انقلاب رد صلاحيت خورد و به دادگاه مطبوعات رفت، و آنجا تبرئه هم شدم و چند سالی باز گردونم را منتشر کردم.
 
هر چيزی تا حدی قابل تحمل بود، و می‌شد درک کرد که در ايران اگر بخواهی سرپا بمانی و کاری بکنی، مدام بايد پوست بيندازی، ترک بخوری، بيفتی، بلند شوی، قد راست کنی، و بدوی؛ از اين‌سو به آن‌سو. اما فقط با توپ خودت بازی کنی، نه با توپ بازجوها و آن ديگران. مدام دفترچه‌ی قانون مطبوعات توی کيف‌ات باشد، هر به ايامی آن را ورق بزنی، و بدانی که جرمی مرتکب نشده‌ای، رکب نخوری!
اين خوش‌خيالی‌های يک جوان عاشق ادبيات و نشر و داستان و کتاب بود که فرصتش ندادند تا در اين راه کرگدن شود، می‌نوشت و می‌خواند و منتشر می‌کرد و درس می‌داد و می‌دويد. اما آنها مدام بازی عوض می‌کردند، و هر طرف تله می‌گذاشتند. اما باز اين روند ادامه داشت.
يک جا تو ياد می‌گيری در آن ميدان "بگرد تا بگرديم" بنويسی برای انتشار، يا بنويسی برای زمانه‌ای ديگر، چه فرقی دارد؟ مهم اين است که کم نياوری، تا جايی که آنها راهی نداشته باشند جز اينکه قانون خودشان را دور بزنند يا مثلاً به قول بازجوی عزيزم کاميونی‌ات کنند؛ شبی نصفه شبی با کاميون له‌ات کنند، و صبح روزنامه‌ها خبر تصادف را با عکس و تفضيلات بکوبند توی صورت رفقات.
 
اين رمان را همين‌جوری‌ها نوشته بودم و برده بودم پيش ناشر. اما آن روز خودم را متقاعد کردم که فعلاً از انتشارش چشم بپوشم تا به قول معروف سروصداها بخوابد. سروصداها بخوابد؟ مگر در مملکت ما چنين آرزوی محالی تحقق می‌يابد؟
در طول سال‌هايی که در ايران بودم به اين رمان به ديد يک بچه‌ی مرده نگاه می‌کردم. گاهی می‌رفتم سر قبرش، فاتحه‌ای می‌خواندم و بهش فوت می‌کردم و ورقی هم می‌زدم و می‌گذشتم. گاهی هم احساس می‌کردم اين بچه نمرده، آن را گذاشته‌اند توی دستگاه تا به وقتش يک خانم پرستاری دوان دوان در راهرو دراز زندگی خودش را به من برساند و نفس‌نفس‌زنان بگويد: «آقای معروفی، بچه‌تان زنده است! برويد لباس‌هاش را بياوريد.»
اين بازی، و اين روی‌وگريز هميشه بين من و اين رمان برقرار بود تا اين‌که به زندگی در تبعيد ناچار شدم، و گاهی فقط حال اين رمان و بقيه‌ی دست‌نوشته‌هام را می‌پرسيدم و از صرافت انتشارش هم افتاده بودم، تا اينکه مادرم آن را برایم آورد.
دو سه سالی فکر می‌کردم بهتر است ساختارش را به‌هم بريزم و با حال و هوای اين روزها و با استفاده از تجربه‌هايی که زير دست بازجوها به دست آورده بودم، از نو بنويسمش. چند صفحه‌ای که نوشتم دستم آمد اين کار غير ممکن است. ياد "پيکان"‌هايی افتادم که سپرش "ب. ام. و" است، و چراغ‌هاش "مرسدس". شبيه مرغی که برای محکم‌کاری چهارتا پا زير تنش تعبيه کره باشند؛ نه بره کوچولوی من بود، نه مرغ هوا. پس همانجور که بود مطابق دست‌نوشته باقی ماند، و تنها توانستم در حد نوازش ويرايشش کنم.
 
در سال 1386 ناشرم، امير حسين‌زادگان دست‌نوشته را به ايران برگرداند تا حروفچينی و کارهای فنی‌اش را انجام دهد، به اين اميد که اجازه‌ی چاپ هم بگيرد و در ايران منتشر شود. شانه‌ای بالا انداختم و گفتم که من اميدی به اجازه‌ی انتشار آثارم در ايران فعلی نداشته و ندارم ولی شما صاحب اختياريد. (آخر انتشار و حتا تجديد چاپ کتاب‌های من هفت سال ممنوع بود، اما در هشتمين سال دولتمردی اصلاح‌طلبان که خود سخت گرفتار مسائل احراز صلاحيت‌شان بودند، تلاش‌های ناشرم نتيجه داد.) به اين شکل رمان قدمی پيش رفت.
 
در همين اثنا يک کارگردان سينما که از وجود و انتشار عنقريب! اين رمان آگاهی کامل داشت، نام آن را برای فيلمش مصادره‌ی انقلابی کرد، و من به‌جای اينکه حداقل از او گله‌مند شوم، عطای عنوان "طبل بزرگ زير پای چپ" را به لقای آن فيلم ضعيف و کارگردان بی‌معرفتش بخشيدم، و نام اين اثر را گذاشتم: "ذوب‌شده".  
رمان "ذوب‌شده" خيال‌ها و خاطره‌های من از فضايی است که در آن نفس کشيده و زيسته‌ام، داستان نويسنده‌ای که زير بازجويی و شکنجه ناچار به قصه‌پردازی شده، آنگاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. حاصل کار و تلاش داستانی من در سال‌های جوانی است که می‌بايستی در همان زمان انتشار می‌يافته، نقد می‌شده، و بر کار و راه ادبی‌ام تأثير می‌گذاشته. اما ما آدم‌هايی هستيم که زمان و مکان‌مان به‌هم ريخته، نمی‌دانيم کِی چرا کجاييم!
و من نمی‌دانم حالا بايد خوشحال باشم يا غمگين که نخستين رمان من بيست و شش سال دير به دست خوانندگانش می‌رسد؛ جوان بيست و شش ساله‌ای که همسن و سال‌هاش را نمی‌شناسد، و نمی‌داند کجا بايد بايستد؛ کنار متولدين پاييز 1362 يا متولدين پاييز 1388 واقعاً نمی‌دانم، کدام؟

----------------------------------------------------------
اين رمان توسط نشر گردون در برلين انتشار يافته، و در آغاز آن آمده است:
اين رمان را به دوستم احمد بنبن تقديم میکنم؛
آقای احمد رأفت و پنجرههای گشودهاش به ايران