حسين پاکدل
دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.
الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟
- نه نمی بينم!
- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!
- اين که گريه نيس، بارونه!
- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!
- نگا کن رو تو ام هس!
- بذا خورشيد درآد تا ببينم.
- کوش پس؟
- چی؟
- خورشيدی که می گی!
- الان در می ياد.
- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟
- فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟
- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟
- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی! مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!
- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!
- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به هم عزيزم؟
- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد اينجائيم، چرا همه چی خيلی زود يادت می ره؟!
- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته باشيم؟! عمر خورشيد که خيلی بيشتره!
- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.
- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟
- نه که نبوده.
- شايدم تو راس بگی.
- معلومه که راس می گم.
- آره!
- ...
- ...
- الياس!
- بعله؟!
- الياس؟
- جانم؟!
- الياس؟
- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!
- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!
- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!
- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟
- نمی دونم، تو خودت بگو!
- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.
- بگو به وصال هم برسيم.
- پس چرا نمی رسيم؟
- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.
- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟
- غصه نخور، هر وقت خورشيد در اومد تموم می شه، نگا کن خورشيد داره در می ياد!
- تو می بينی خورشيدو؟
- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.
- منو چی؟ حسم می کنی؟
- آره بابا!
- دروغ می گی!
- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.
- پس چرا من متوجه نمی شم؟
- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که ديگه غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس می زنه.
- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!
- باشه، بذا خورشيد درآد!
- پس چرا خورشيد در نمی اد؟
- در اومده عزيزم نگا کن!
- من که نمی بينمش!
- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.
- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.
- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.
- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!
- ولی مهمه!
- مهم نيس!
- هس!
- نيس!
- هس!
- با من لج نکن الياس می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا ياد تو توش بمونه!
- اونا چشای منم هس.
- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟
- آخه خشک شده ديگه!
- ...
- ...
- الياس تو چقدر منو دوس داری؟
- قد خورشيد!
- يعنی قد خودم؟
- نه قد خورشيد.
- ...
- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟
- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!
- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.
- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.
- هرچی تو بگی!
- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس داشتن در بری!
January 16, 2010
کتابهای گردون
به خانهی ادبیات خوش آمدید:
پیشدرآمدی برای «کتابهای گردون»
سید مصطفی رضیئی
Soodaroo@gmail.com
دوازده سال پیش، جایی در زندگی من وجود داشت که بیشتر از هر مکانی «آرامش» را حس میکردم. خانهی مادربزرگ مادریام، با دیوارهای کاهگلی، حیاط بزرگ و درختهای بلند کاج، توت و یک درخت ِ گلهای اقاقی و یک عالمه علفهای هرز، یک حوض بزرگ پر از ماهی و... حالا سالهاست آن خانه را خراب کردهاند و به جایش یک «هتل-آپارتمان» گنده، سفید و خیلی زشت ساختهاند و دیگر حتا یک برگ علف هم توی این ساختمان نیست. ولی من هنوز هم مکان آرامشبخش خودم را دارم، هر وقت ناآرامی و پریشانی بند بند وجودم را پرکند، اگر بتوانم بخوابم، خودم را توی خانهی مادربزرگ پیدا میکنم. هیچ چیزی عوض نشده، همیشه یا صبح است یا بعدازظهر، هوا نه سرد است و نه گرم، همه چیز آرام است و من چند دقیقه یا چند ساعت همانجا میمانم تا دوباره آرامش...
واقعیت این است که دور و بر من چهرهها غمگین، مضطرب و نگران هستند. آرامش از همهی جای زندگی من و آدمهای دور و بر من پریده و اضطرابی بیپایان به جای آن نشسته. به قول یک دوست، همه جا گَرد مُرده پاشیدهاند. ولی... ولی من هنوز امیدوارم. امیدوارم به لحظههایی که هست، خواهند بود، میآیند، چون من خودم را به سِرُمهای کتاب وصل میکنم. میخوانم، مینویسم، ترجمه میکنم و انگار دوباره توی خانهی مادربزرگام باشم. دوباره آرام میشوم و زندگی در رگهایم جاری میشود، زندگی در شکل کلمات.
به آقای معروفی پیشنهاد دادم که بیایند یک فضای امن درست کنند، جایی که بشود با خیال راحت کتابهای الکترونیک برای ایرانیان منتشر کرد، در هر جایی که باشند، هر کسی که باشند. کتاب برای همه باشد، مجانی و در دسترس، با چند کلیک روبهرویتان قرار بگیرد. از یک سو، قدمی برداشته شود در دنیای اینترنت، که شلوغ و آشفته و بینظم و ترتیب است، یعنی بالاخره یک نشر الکترونیک داشته باشیم که یک پشتوانهی علمی و عملی پشت سرش قرار گرفته است. از سویی دیگر، سرکی بکشیم به داخل پستوهای زندگیهایمان و دستنوشتههایی را بیرون بکشیم که کار شدهاند، اما امیدی به چاپشان نمیرود. و در عین حال، فضایی امن درست بشود تا جوانتر بتوانند کتابهای خودشان را عرضه کنند.
آقای معروفی مثل همیشه مهربانیاش را به رُخام کشید و درجا قبول کرد. کتابهایی آماده شدهاند که به زودی یک به یک در دسترس خوانندگان فارسی زبان قرار میگیرند. هویت «نشر گردون»، با همهی خاطرههایی که «گردون ادبی» در ذهنها به یاد گذاشته، و همهی چهرههای امروزی این نشر در آلمان و «خانهی هدایت» در برلین، همه پشت سر این مجموعه قرار گرفتهاند. ممنون آقای معروفی.
اولین جلد کتابها، دستنویسهای خاطرهمانند «چارلز بوکوفسکی» است که خودم ترجمه کردهام: «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوانها کشتی را در اختیار گرفتهاند». کتابی در 188 صفحه، مصور، که شامل 33 متن از بوکوفسکی، یک مقاله از او، مقدمهیی از من و همچنین شناختنامهی به نسبت مفصلی از آثار و زندگی او میشود. دومین جلد، منتخبی است از شعرهای «الهام ملکپور»، با نام: «منقار در گوشت بیمُهره». الهام سالهای پیش «که جامائیکا کشوریست...» را برای یک نوبت در ایران چاپ کرد و بعد به کتاب اجازهی انتشار مجدد ندادند. مجوزی هم به چهار کتاب بعدی او ندادند – «بستنی»، «گوشهبازی»، «صندلی برای نشستن»، «کتاب خور» – و حالا الهام منتخبی از چهار کتاب خود را آماده کرده است که به عنوان دومین جلد «کتابهای گردون» منتشر خواهد شد. جلد سوم، شعرهای سپید دوست همدورهی سربازی من، رامتین شهرزاد است: «قایمباشک ِ ابرها». دوست من قبلن هم کتابهای «آمریکا و چند شعر دیگر» سرودهی آلن گینزبرگ، «خاکسترهای آبی» سرودهي ژان-پل دوئا و «همهی چیزی که لازم است بدانید، وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوءاستفادهی جنسی هستید» را در اینترنت منتشر کرده بود. کتاب چهارم داستانهای کوتاه «محمد حسینی مقدم» است: «وقتی خیار میخوری به من فکر کن». برای سه جلد دیگر هم برنامههایی ریخته شده، اما فعلن حرفاش را نمیزنیم تا ببینیم چه پیش میآید.
قرار نیست «کتابهای گردون» چیزهای باشند مخصوص یک دسته شاعر، نویسنده یا مترجم خاص. درهای این مجموعه به روی همگان باز است، هر کسی که بتواند یک کتاب خوب و استاندارد ارائه بدهد، و بخواهد کتاباش را مجانی برای خوانندگان فارسی زبان بر روی اینترنت منتشر کند، میتواند با ما تماس بگیرد و کتاباش در لیست انتشار این مجموعه قرار بگیرد.
میخواهیم یک فضای امن، گرم و دوستانه داشته باشیم. جایی مثل خانهی ادبیات. جایی برای ادبیات، دور از دغدعههای زندگی و سیاهیهای ناامیدی. جایی برای آرامش، و برای نفس کشیدن.
به خانهی ادبیات خوش آمدهاید.
به «کتابهای گردون» خوش آمدهاید.
تا چند روز دیگر، منتظر اولین جلد این مجموعه باشید...
به امید تمام روزهای خوبی که بیایند
با احترام
سودارو
2010-01-15
January 26, 2009
یك خواب خوش، كیهان اردبیلی، مشهد
تقدیم به استادم، عباس معروفی
جلو زنگ در بودم. كدام یك خانهی ماست؟ یك یا هفت؟ سه یا پنج؟ شاید آخری باشیم. یادم نمیآید. اصلا ً شاید خانه را اشتباه گرفتهام. خب خیلی از خانهها درِ پاركینگشان سیاه است. میتوانستم فریاد بزنم: «رویا منم رضا. شماره زنگ خونه رو یادم رفته. درو باز كن.» شاید او بشنود و باز كند. كه صدای نفس آرامی از بلندگوی زنگ شنیدم: «كیه؟» صدای لرزان و آرامی بود. آشنا بود؟ نبود؟ آخر از صدا كه نمیشود فهمید.
«باز كن.»
باز كرد. بی اینكه بپرسد كی هستم. شاید صدایم برایش آشنا بود. شاید هم منتظرم بود. پلهها را دوتا یكی بالا رفتم. طبقهی دوم بود كه دیدم در خانهای باز است. به دور و برم نگاه كردم كه كسی مرا نبیند. بعد آرام در را هل دادم. رویا بود. از لابهلای در اتاق دیدمش. روی تختش دراز كشیده بود. داشت میخندید. سیگاری هم دستش بود. تا مرا دید جا خورد. داد كشید: «وای. نه عزیزم. یه دقه گوشی گوشی.»
سیگار را خاموش كرد. روی تخت تكانی خورد. رفتم توی اتاقش. آرنجش را توی یك بالش فرو كرده و به آن تكیه داده بود.
گفت: «كی اومدی؟»
گفتم: «مگه تو نبودی كه درو باز كردی؟»
خندید: «مگه دیوونهم؟»
تكانی خورد و خمیازهای كشید. بعد تلفن را برداشت و مشغول حرف زدن شد. صدایش را میشنیدم. حتا وقتی توی هال روی صندلی نشسته بودم و سرم را بین دستهایم گذاشته بودم.
داشت میگفت: «هیچی بابا، فكر كردم اتفاقی افتاده. نه، نه عزیزم. چیزی نشده. رضا بود. نه بابا دوستم كجا بود. آها. آره». بعد خندید. صدایش كل خانه را برداشته بود. خانه هم البته ساكت بود. اگر پدر یا مادرم صدایشان جوان میشد نمیدانستم رویا حرف میزند یا يکی از آنها. میگویند دیگر چند نسلی هست كه این صدای بیرمق و شل در فامیل به نسل بعد ارث میرسد. نمیدانم چرا دوستانم، حتا دوستان انگلیسی، آلمانی و لهستانیام هم از نسلهای ما این را به ارث بردهاند...
تنها روشنایی خانه نور خفهای بود از تیرهای چراغ خیابان كه سایه انداخته بود روی دیوار جلو من و تا آخر آشپزخانه خفهتر میشد. همه چیز در تاریكی بود. به قفس نگاه كردم كه توی آشپزخانه آویزان بود. پرندهای در كار نبود. خیلی وقت بود كه آن را داشتیم. رویا میخواست پرندهای داشته باشد. كه جیك جیك كند و اینور و آنور بپرد. وقتی برایش خریدند، توی اتاق خودش گذاشتش. چند روز بعد پرهاش را زیر بالشاش پیدا كردم. و بعد خودش را. باد كرده بود و پرهاش سیخ شده بود. رويا میگفت نمیخواهد مادر چیزی بفهمد. میگفت از پنجره پرتش كند مادر میبیند. میگفت وقت كرد آن را چال میكند. میگفت از مریضی مرد. مریض نبود. شاید به آن زبان بسته آنقدر نرسید كه مرد. دیگر كسی حوصلهی پرنده نداشت.
دوباره صدای خندهی رویا بلند شد. از اینكه هر كلمه را بارها تكرار میكرد و شمرده شمرده حرف میزد فهمیدم كه دارد با ایانته صحبت میكند. خیلی وقت بود كه به اینجا آمده بود. خواندن و نوشتن بلد نبود. فقط بلد بود چيزهايی به فارسی بگويد. شنیده بود در این كشور كار زیاد شده. سه باری خودم دیدمش. با رویا رفته بودیم دنبالش. گریه میكرد. چون گم میشد.
داشت میگفت: «حتما ً، نگا كن. كون گشاد. یعنی آدمی كه خیلی تنبله. اوهوم. كون بعدش گشاد»
منتظر بودم حرفشان تمام شود. رویا باید بقیه ماجرا را به من میگفت. بلند شدم رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه كردم. چه میشد اگر آدم هم بال در میآورد؟ شاید اگر بالی باشد، بتوانم كاری كنم. از دور دیدم كه مردی دور میشد. آرام. خیلی آرام. پایش را به زمین میكشید. دو قدم در میان روی زمین مینشست. بعد به جلو نگاه میكرد و سر تكان میداد.
«بیا بشین.»
صدای رویا بود. چون او فقط بیدار بود انگار. بالاخره صحبتش تمام شده بود. برگشتم. آمده بود توی هال، روی كاناپه نزدیك كنج دیوار نشسته بود كه كورسويی به آن میتابید.
«خب؟»
دو دست روی زانوهایش قلاب كرده بود. بوی عرق میآمد. ابرو بالا انداخت كه: «هیچی دیگه، همینا. قراره برا سریع تموم شدن، تو فردا بشی شوهر من. با هم میریم شناسنامهها رو نشون میدیم. بعدم د ِ برو كه رفتیم. تو خودت میای؟»
«سه بار! معلومه که نه. مثل اینكه یادت رفته!»
خندید. سر تكان داد. قلاب دستانش را پاره كرد. دست راستش را رها كرد و با انگشت اشاره روی گلو و سینه و پایین ساق پای چپش را نشان رفت و این بار با هر دو انگشت اشارهی دستانش دور گردن سفید خود را از پشت تا جلو و روی اول خط سینهاش دور زد تا دوباره به هم رسیدند.
گفتم: «مامان و بابا كجان؟»
خزید توی تاریكی. طاقباز خوابید. صورتش را توی پشتی فرو كرد و خیره ماند به گلهای روی فرش.
گفت: «دعواشون شد.»
گفتم: «خب بعدش؟»
گفت: «خواب»
نگاه كردم به در اتاقشان. بسته بود. صدای فنرهای كاناپه را شنیدم و چند لحظه بعد چراغ اتاق رویا خاموش شد.
من كجا هستم؟ ساعت چند است؟ زنگ در یادم میآید كه فراموش كرده بودم. مهم این است كه اینجا هستم حالا. چقدر این نقطههای برآمده و چروك روی بدنم تیر میكشند. انگار بخواهند چیزی بگویند. دیگر نمیخواهم بهشان توجه كنم. همانطور كه حالا دیگر خیلی وقت است كه راحت میخوابم و خوابهای خوش میبینم.
بهمن 87
August 26, 2006
نغمههای عاشقانه رودخانه هادسِن، افشين رفاعت، نيويورک
دلم تنگ شده. برای دوباره دیدن تو، قدم زدن لب رود هادسن، صرف چای عصرانه درحیاط خلوت پشت آشپزخانه دلم تنگ شده مام. دلم برای دیدن یک بازی بیسبال دبش در اِستادیوم یَنکی، شنیدن صدای آژیر ناهنجار بی موقع آتشنشانی و پلیس، دویدن در رینگ دو پارک برانکس، حتا لمس صدای رگبار باران نیویورک یا برای قدم زدن در خیابان پنجم در روزهای آخرهفته با تو یا بچههای محله.
ویترین فروشگاهها را نگاه میکردیم یا وارد بوتیکهای گرانقیمت میشدیم، دربانی دری را باز میکرد و با احترام تمام میگفت: «خوش آمدید.» ولی ته دلش میدانست که ما مشتری نیستیم و فقط برای تماشا وارد آنجا شدهایم، ما هم بعد از چرخيدن در فروشگاه، یا پرو کردنهای الکی از بوتیکی که فقط از درونش بوی اودکلن و شیکّی میآمد خارج میشدیم. دوباره در خیابان قدم میزدیم و برای اینکه جلو قار و قور شکممان را بگیریم و تا شام شب ته بندی کرده باشیم از ساندویچفروشهای عرب هات داگ میگرفتیم و همان حاشيهی خيابان گاز میزديم، یا به سینما میرفتیم یا به نمایشهای موزیکال تایمز اِسکوئر. راستی حالا میفهمم "اَلحلال" یعنی چی. آه، که چقدر دلم تنگ شده مام.
راستی مام، تا یادم نرفته بايد بگويم که کلید کشو کابینت چوبی اتاق تلویزیون دست من است، روز آخرکه آخرین چک قسط خانه را کشیدم یادم رفت کلید را آویزان کنم. امیدوارم تا حالا ده بار به خودت فحش نداده باشی و زیر لب نگفته باشی: «دیگه پیر و خرفت شدم، حواسم پرته، همه چی رو گم میکنم.» يا: «پیری و هزار درد.» در ضمن دیگر ننویس بعد از رفتن من خاکستر شدهای. بالاخره ماهِ دیگر نوبت مرخصی من که شد، میآیم و میبینمت هر چند مطمئناً کوتاه خواهد بود اما خب همين هم غنیمت است.
حال گارسیا چطور است، دلم براش تنگ شده. هر روز صبح زود سپیده نزده به کافهاش میرفتم، تا هر کسی وارد میشد میگفت: «قهوه همراه صبحانه مجانیه، البته دو تا فنجون. قهوه خالی هشتاد سنت .» بعد رو میکرد به من و میگفت: «مثل همیشه یا نون و پنیر، پهلوون؟» میگفتم: «مثل همیشه لطفاً.» بعد با دو تا نیمرو و نان تُست میآمد، فنجان قهوهام را پياپی پر میکرد و حرف میزد. میگفتم: «گارسیا گفتی تا دو بار...» سریع میپرید توی حرفم و میگفت: «برای تو فرق داره، اگه به این آمریکاییها بگی یه چیزی مجانیه دیگه میخوان کفششونوهم واکس بزنی، قبلاً قهوه مجانی بود اما دیدم اينا میخوان تا ماتحتشون رو هم پر از قهوه کنن. داشتم ورشکست میشدم.» میگفتم: «من هم که آمریکاییام گارسیا!» میگفت: «نع، نع پسرم، تو دو تخمه هستی، من از چشمات میفهمم!» راستی مام هيچوقت برام نگفتی که فقط پدربزرگ اهل سيسيل بود يا مادربزرگ هم بود؟
گارسيا فنجانم را پر میکرد و بعد روزنامه نیویورک تایمز را میگذاشت روی پیشخان جلو من، خودش اِل دیاریو میخواند. میگفت: «اینجا نوشته دارن میکشن. اونجا چی نوشته؟ میخوان بکشن یا نمیکشن؟» میگفتم: «نوشته، دارن دفاع میکنن.»
سری تکان میداد و میگفت: «آها، خوبه معنی دفاع رو هم فهمیدیم.»
يک روز هم چارلز پستچی آمده بود با کولهپشتی پر از نامه. گارسیا بدون اینکه سر از روزنامه بردارد گفت: «قهوه با صبحانه مجانیه، البته دو تا فنجون. قهوه خالی هشتاد سنت.» چارلز فقط قهوه نوشيد و نق زد. میگفت: «این روزا، دیگه پستچیها سر به هوا شدهن، کسی حتا به تخمش هم نیست پاکت مردم برسه به دستشون يا نرسه، خیس بشه، يا پاره بشه، تازه اگه اداره مرکزی هم بری فقط میگن: "اوه، ببخشید. واقعاً متاسفیم. بیمه داشته؟" دیگه روی پست نمیشه حساب کرد، هر روز هم پول تمبر گرونتر میشه.»
نمیدانم مام، آیا این نامه به دستت میرسد یا نه. امیدوارم تا حالا کلیدساز آورده باشی که برات در کابینت را باز کند. آخر دسته چک را هم گذاشتهام توی کشو کابینت، خدا کند که این نامه به دستت برسد. گارسیا میزد به شانهام میگفت: «پاشو پسر جان، سرویس اومد، دیرت نشه.» سوار که میشدم همه را میديدم، ادوارد، جان، نیک، رایان، بوروس ،مارکوس و باب که برای من همیشه بغل خودش جا میگرفت، و بقيه بچههای گارد ویژه نیروی دریایی نیویورک. یادت هست مام چقدر مخالف بودی که بروم نیروی دریایی؟ يک حرفت خيلی به دلم نشست. گفتی: «حالا که کار خودتو کردی اما سعی کن دلت، عشقت، وجودت، مثل دریا بزرگ و پاک، آبی و صاف، عظیم و پرغرور باشه.» اما حالا دلم شده به اندازه فاصله کوچه "اَلبشیر" و "اَلشبیر" و پر از دلهره. دلهره تمام وجودم را گرفته.
همینطور که قدم میزنم و پاس میدهم صدای قلبم گوشم را کر میکند. ضربان قلبم مثل نوار قلب جلو چشمهام مجسم میشود، بالا و پایین میرود، کج و معوج میشود، و بعضی اوقات این خطوط صاف میشوند و دوباره دلهره سر میرسد. باب را که دستی به گیتار دارد صدا میزنم و میگويم: «باب، وایستاد.» باب سریع میآید و با دستهاش این خطوط مرده را به لرزش در میآورد تا دوباره زنده شوم و بروم تو سنگر بتونی هشت فوتی و نامه بنویسم. نامه به تو، به نولا که چقدر دلم براش تنگ شده.
مام، هنوز پژواک صدای نولا توی گوشم هست. هنوز انعکاس چهچهه آخر آوازهاش مو به تنم سیخ میکند. یادت میآید وقتی اولین بار صداش را در کلیسا شنیدی چقدر اشک ریختی. گفتی: «صداش مث فرشتههاست، اگر فرشتهها حرف میزدن حتماً صداشون شبیه نولا بود، این دختر پیشرفت میکنه، حتماً یک روز یه ستاره بزرگ میشه.» نمیدانم شاید تا الآن مشهور شده، خیلی دلش میخواست جای جنیفر لوپز را بگیرد اما من مطمئنم که تا عرش، شهرتش زبانه خواهد کشید، البته یک هوا باسنش بزرگ بود که برای خوانندگی بد هم نيست. مام، یادت میآید روزی که با نولا رفتیم تَتو گرفتیم؟ نولا اسم من را خالکوبی کرد با یک لنگر کنارش، من هم اسم نولا را با یک سُل که امتداد حرف آخر اسم نولا بود. یادت میآید مام؟ دو ماه پیش بود که نامه کوتاهی ازش دریافت کردم. نوشته بود با آژانسی که دارد باهاش برای سی دی جدید قرارداد میبندد گفته خوب نیست اوایل کار اسم روی بازوت باشد. نولا هم پانصد دلار داده و در يک کلینیک با لیزر اسم را پاک کردهاند. اما لنگر را نگه داشته؟ هنوز آواز آخرین اجراش در پارک مرکزی توی گوشم فریاد میزند: «آرزو دارم در این دل انگیز شبِ پاییزی / عشقی از نوع بهار در دلم بیانگیزی»
مام، من سعی میکنم که حتماً کلید را هم در یک بسته جداگانه برات پست کنم. راستی از داروخانه برایم پماد نیترات اِکونازول بفرست، بدجوری هوا اینجا گرم است، پاهام عرق سوز شده و حسابی به خارش افتاده. خورشید عمود میتابد اینجا. تا سایهام میاُفتد روی زمین، رعشهوار بخار میشود توی هوا. همین که از میله پرچم میدان میگذرد، میشود یک قطره دلهره و میاُفتد روی زمین. دلهره از مین، از خمپاره، از انفجارهای آدمهای فدایی، از مرگ، از اینکه هیچ تضمینی نیست که اینجا زنده بمانم. هر آن یک چیزی میآید. یا گلوله یا خمپاره. دلهره از اینکه مجموعه شعرم را هنوز چاپ نکردهام. یادت هست آن شعرم که در نیویورک تایمز چاپ شد هر روز زمزمهاش میکردی، یا در اتوبوس از مسافرهات می پرسیدی: «شما شعر نغمههای عاشقانه رودخانه هادسن را دیروز در نیویورک تایمز خواندید؟ پسرم سروده.»
آخ واقعاً که دلم برای هادسن با منظره غروبش، با پاییز و زمستانش، با بهار و رنگینکمانش چقدرتنگ شده. برای هادسن که میگفت:
June 24, 2006
داش آکل
حميدرضا سليمانی، ايران
ماشين را كنار ِ جدول ِخيابان يكم پارك كرد. پياده شد.
باران، چمن ِكنار ِ جدول را خيس كرده بود. روي نيمكت نشست. چوب آغشته به گوگرد را رو تن ِ زبر قوطي کبريت كشيد. دست هاش داشت مي لرزيد.سيگاري روشن كرد.
« نه نه ، ديگر بس است.»
آوارگي روحش را نمي توانست تحمل كند، مي خواست زنجيرش كند. انگار داشت بيرون مي زد. مثل جان كه بخواهد بالا بيايد. مثل قايق كه روي امواج بالا و پائين بشود.
بايد اين قايق سرگردان را به جايي مي بست.
مثل سگِ هار شده بود .دندان نشان مي داد. نه كه بخواهد بدراند، نه ؟! داشت دريده مي شد و درد مي كشيد.
« يك پنجره باز كن . يك نفس عميق بكش. به دوردست نگاه كن.»
نگاه كرد. داش آكل آن دورها داشت قدم مي زد، با قامتي خميده. چتري در دست، شبيه عصا. پاچه ي شلوارش خيس آب بود. سيگار لای انگشتاش دود مي شد.افق ديدش ناپيدا بود و شيشه عينكش شبيه عينك صادق ِهدايت بود با فرم شكسته، انگار تو چهره اش روح سگ را نقاشي كرده بودند.به ولگردي افتاده بود. خيابان گردي زير باران.
همه چيز دور سرش دَوران مي زد قلبش تير مي كشيد.
«ديگر بس است ، بس. نگفتمت مرو آنجا كه كيميات منم ؟!»
انگار جائي از دنيا زلزله مي آمد و خانه اي در شهري دور ويران مي شد.
از روي نيمكت بلند شد. تصميم گرفت ماشين را همان گوشه رها كند و تمام مسير را پياده طي كند. بيست وهفت خيابان.
"حالم خراب است ، خراب."
جوي پر بود از خون. روي هر ديوار نقش دستي. پنج انگشت در خون سريده بود تا پائين. صورتش هم انگارخوني بود.
« همدردي نبود. هم صحبتي نبود.»
فقط تنهائي بود كه از آن رويائي مي ساخت در نيمه شب براي بستري كه حالا بوي كاغذ گرفته بود.
"اينجا را انگشت بزن. آنجا را انگشت بزن. همه جا را انگشت بزن. اصلاً دستت را بزن تو خونِ من و بكش رو ديوار. با پنج انگشت، انگشت بزن."
اشك از چشمانش سرازير شده بود. جهان دور سرش مي چرخيد. جويي ازخون زير پاهاش راه افتاده بود.
روياهاش ته كشيده بودند. سيگار ش ته كشيده بود. مدادش ته كشيده بود. و همه ي كاغذها انگارسوخته بودند.
او مانده بود و تنهائي اش و ياد چشم هاي داش آكل كه بعد از مرگ باز مانده بود.
و هنـوز تو قـاب عكس چشمش، كاكا رستم ايستاده بود با خنجري در دست و مي خنديد.
November 30, 2005
اتاق، هارولد پینتر، ترجمه مصطفی رضیئی، مشهد
هارولد پینتر، نمایشنامهنویس، شاعر، فعال اجتماعی، مخالف جنگ عراق، برندهی نوبل ادبیات، سال دو هزار و پنج و... لیست طولانی افتخارات که به نام ایشان ثبت شده است، هیچکدام دلیل ترجمهی این نمایشنامه نبود. روزی که با رضا ناظم عزیز صحبت میکردم و در صدایش غم سنگین سه کتابی بود که ارشاد نمیگذارد چاپ شوند، گفتم یک ترجمه برای غم این روزهایت هدیه میدهم، میدانم نمایشنامه را دوست میدارد، متنهای مختلفی توی ذهنم آمد، ولی اتاق بر همه پیروز شد. کار روی متن را شروع کردم و سه روز بعد هارولد پینتر به عنوان برندهی نوبل ادبیات انتخاب شد. حالا که متن آماده شده است، فکر کردم آن را در اینترنت قرار بدهم، که در اختیار هر کسی باشد که ادبیات را دوست دارد. میدانم که ترجمههای پینتر به زودی منتشر میشوند، میدانید، هدف برای من ادبیات است، برای همین هم از کسانی که کار ترجمهی این نمایشنامه را در دست گرفتهاند میخواهم که از متن ِ من برای بهتر کردن ترجمههایشان استفاده کنند، واقعاً خوشحال میشوم وقتی متنی به بازار عرضه شود که تمیزتر و بی مشکلتر باشد.
پینتر با نام پینتریسک در دنیا شناخته میشود، این سبک ادبی دو وجه دارد، اول، گفتگو – ارتباط بین انسان ها – غیر ممکن است، دوم نقس سکوت در نمایشنامه. در این متن این موضوع که حرفها در تضاد با هم قرار میگیرند، سکوت یک شخصیت در بیشتر نمایشنامه، تکرار حرفها، بی معنی بودن حرفها و... همگی معنا دار و بر اساس پینتریسک است.
این نمایشنامه را ترجمه کردم که به رضا بگویم دست روی دست بسیار است، بگویم تنهایی تو بخشی از تنهایی تمام آدمهاست، که اگر نمیگذارند کتابهایت چاپ شود، هنوز هم میشود امیدی داشت، چون نمونههای ناامیدانهتری از زندگی تو هم هست، مثل همین اتاق.
از الهام میزبان که کمک کرد متن را ویرایش کنیم ممنونم، آن هم در این زمان کوتاه که برای ویرایش داشتیم و برایم حداکثر توان را از وقت ارزشمند خویش گذاشت، از سید مهدی موسوی هم که آرامش روحی را به من بازگردانید تا متنی را که کنار گذاشته بودم دوباره دست بگیرم و تمام کنم هم بسیار ممنونم، و همچنین از آقای معروفی که کمک کردهاند این متن در اختیار ایرانیان قرار بگیرد.
با احترام/ سید مصطفی رضیئی – سودارو
مشهد – ایران
Soodaroo@gmail.com http://soodaroo.blogspot.com
The Room By Harold Pinter اتاق/ هارولد پینتر / ترجمه سید مصطفی رضیئی / پايیز 1384
اين نمايشنامه در نشريه "گربه ايرانی" شهر برلين، شماره 11 همزمان انتشار يافته است.
شخصیتها: رز - برت - آقای کید - آقا و خانوم سندز - ریلی
صحنه: اتاقی در یک خانه بزرگ. دری در پایین اتاق سمت راست، یک بخاری پایین سمت چپ، یک اجاق گاز و سینک ظرفشویی بالا سمت چپ. پنجرهای در قسمت بالای صحنه. یک میز و تعدادی صندلی در مرکز اتاق. صندلی پدربزرگ در مرکز سمت چپ. در بالا سمت راست، از شاهنشین قسمت ِ جلو، یک تخت دو نفره نمایان است.
برت پشت میز نشسته است، کلاه لبهداری بر سر دارد، یک مجله رو به روی خود نگه داشته، رز مقابل اجاق گاز است.
رز: بفرما، این می تونه سرما رو ازت برونه.
تخم مرغها و بیکن را در یک بشقاب قرار میدهد ، گاز را خاموش میکند و بشقاب را به سمت میز میبرد.
بهت میگم بیرون خیلی سرده، این جنایته.
سر اجاق گاز بر میگردد و از کتری داخل قوری آب میریزد، گاز را خاموش می کند و قوری را سر میز میآورد، نمک و سس را درون یک بشقاب میریزد و از نان دو برش جدا میکند، برت شروع به خوردن میکند.
این کار درستیه، تو بخور، تو بهش احتیاج داری، میتونه درونت رو گرم کنه، با اینهمه، اتاق گرمتره، هرچند بهتر از اینه که تو زیرزمین باشی.
رز به نانها کره میمالد.
نمیدونم اونا اون پایین چه جوری زندگی میکنن. همهاش دنبال درد سر بودنه. بخور. همهاش رو بخور. برات خوبه.
به سمت ظرفشویی میرود، یک فنجان و نعلبکی را خشک میکند و آنها را سر میز میآورد.
اگر میخواهی بری بیرون باید درونت هم یه چیزی باشه، وقتی بری بیرون این رو حس میکنی که باید یه چیزی درونت باشه.
درون فنجان شیر میریزد.
همین الآن از پنجره بیرون رو نگا کردم، برای من که بس بود. هیچ موجودی بیرون پرسه نمیزنه. میتونی صدای باد رو بشنوی؟
روی صندلی پدربزرگ مینشیند.
هیچوقت نفهمیدم کیه، کیه؟ کسی که اون پایین زندگی میکنه؟ باید برم بپرسم، منظورم اینه، برت شاید تو بدونی، برت، شاید تو هم دلت بخواد بدونی، اما، هر کی که هست، نباید جای راحتی داشته باشه.
مکث.
فکر کنم آدمهای اونجا از آخرین دفعهای که پایین بودیم عوض شدن. نمیدونم کی به اونجا رفته. منظورم از اولین دفعهای که اونجا پر شده.
مکث.
هر چند فکر کنم الآن دیگه از اونجا رفته باشن.
مکث.
اما فکر کنم الآن کس دیگهای اونجا باشه. من دوست ندارم تو اون زیرزمین زندگی کنم. هیچوقت دیوارهاش رو دیدی؟ دورت رو میگیرن. نه، من چیزی نمیخوام، برت بخور، یه ذره دیگه نون بخور.
رز سر میز میرود و یک برش دیگر از نان میبرد.
برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم.
رز به سمت پنجره میرود و پردهها را مرتب میکند.
آره، این اتاق برام خوبه، منظورم اینه که می دونی کجا هستی، مثلا برای وقتهایی که هوا سرده.
رز به سمت میز میرود.
یه برش دیگه؟ کافی بود؟ این یکی از اون خوبهاش بود. میدونم، هر چند به خوبی اون آخریه نبود. مال سردی هواست.
رز به سمت صندلی پدربزرگ می رود و مینشیند.
در هر صورت، مدتیه بیرون نبودم. خیلی خوب نیستم، حال انجام دادن کاری رو ندارم. به هر حال امروز خیلی بهترم. در مورد حال تو نمیدونم. نمیدونم مجبور هستی بری بیرون یا نه. منظورم اینه که تو نباید بری. اون هم بعد از اینکه مدتی توی خونه موندی، با اینهمه، نگران نباش، تو برو، خیلی وقته که بیرون نرفتی.
رز صندلی خود را تکان میدهد.
اینو بهت میگم که خیلی خوبه که اینجا هستی. این خیلی خوبه که اون پایین نیستی، تو زیرزمین. شوخی نیست، اوه، چای رو یادم رفته، منتظر چای گذاشتمت.
رز سر میز میرود و چای درون فنجان میریزد.
نه، این بد نیست، یک چای خوب کمرنگ. یک چای کمرنگ دوستداشتنی، بفرما، تا آخرش رو بخور، من برای خودم منتظر میمونم. به هر حال، من پررنگترش رو دوست دارم.
بشقابی را برداشت و آن را در سینک ظرفشویی گذاشت.
اون دیوارها از پا در میآرنت. نمیدونم الآن کی اون پایین زندگی میکنه. هر کسی که هست، حتما شانس آورده که اونجا رو بهش دادن. شاید هم خارجی باشه.
بر میگردد و روی صندلی پدربزرگ مینشیند.
باید کاری کنم که حالت خوب شه.
مکث.
فکر نکنم اون پایین جا برای دو نفر باشه، در هر صورت، فکر کنم اول یکی بودش، قبل از اینکه از اونجا بره، شاید الآن دو نفر شده باشن.
صندلی را تکان میدهد.
برت اگه یه وقت ازت پرسیدن، من از جایی که توش هستیم راضیام. ما آرامیم، همه چیز خوبه، تو اینجا شاد هستیم، به همه جا نزدیکیم، جای دوری هم نیست، برای وقتهایی که تو از بیرون میآی، و کسی هم مزاحممون نمیشه. و کسی هم مزاحممون نمیشه.
مکث.
نمیدونم که چرا تو مجبوری بری بیرون. هوا زود تاریک میشه. نمیشه فردا بری؟ میتونم زودی بخاری رو روشن کنم، میتونی کنار آتیش بشینی، برت، این کاریه که عصرها تو دوست داری انجام بدی، خیلی زود همه جا تاریک میشه.
صندلیاش را تکان میدهد.
الآن همه جا تاریک میشه.
رز بلند میشود و روی میز داخل فنجان چای میریزد.
خیلی درست کردم، بازم بخور.
رز سر میز مینشیند.
امروز بیرون رو نگا کردی؟ جادهها یخ بسته، اوه میدونم که تو این وضع هم میتونی رانندگی کنی، من که نگفتم نمیتونی. به آقای کید هم گفتم که تو امروز میخوای سوار ماشین بشی. بهش گفتم که خیلی رانندهی فوقالعادهای نیستی اما به هرحال گفتم که خیلی خوب رانندگی میکنی. درست یادم نیست که چه زمانی، کجا، هیچی، برت. من میدونم که تو چه جوری رانندگی میکنی. من بهش اینو گفتم.
ژاکتش را به دور خودش میپیچد.
اما سرده، امروز هوا خیلی سرده، یخ بندونه. برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم.
اتاق، هارولد پینتر، ترجمه مصطفی رضیئی، مشهد
رز: گفتین که تو زیرزمین یه مرد رو دیدین؟
بقيه اين نمايشنامه زيبا را در ادامه همين صفحه دنبال کنيد.
July 6, 2005
رقص باد و برگ، ماريا تبريزپور، آلمان
باد مثل یک پسر جوان و هوسباز و شیطان، با لباسهای قشنگ، بر و روی زیبا، و موهای شانهکرده، دور و بر برگها میچرخد. برگهای نوجوانی که هنوز توی بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگهایی که هنوز معنی سرما و سختی و در به دری را نکشیدهاند. باد بعد از عشوه و طنازیهای زیاد میرود سراغ یک برگ، یک برگ پر از ناز و کرشمه که با دست پیش میکشد و با پا پس میزند. باد از آنجایی که قلق کار برگها را بلد است، باز میرود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنایی را باز میکند. میپرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ کردین یا طبیعیه؟»
برگ میگوید: «طبیعیه، مگه نمیدونین تو پاییز هستیم!»
باد متوجه میشود که این طلایی پاییز است و همینطور با هم گرم و گرمتر میشوند. بعد جسارت به خرج میدهد و دست برگ جوان را میگیرد و ازش دعوت میکند که با هم برقصند.برگ مردد است. اما در یک لحظه تسلیم باد نیرومند و قوی میشود و با خودش میگوید: «از این بهتر برام پیدا نمیشه، میتونم باهاش تمام دنیا رو بگردم.»
شانه به شانهی هم، و دست در کمر هم با هم میرقصند. رقص باد و برگ، در یک فضایی که معلوم نیست
کجاست، اما هر چه هست بین زمین و آسمان است و دیدنی. همهی برگهای دیگر را به وجد آورده و به حسرت واداشته که کاش ما چنین شانسی داشتیم. این دو مثل زیباترین رقاصها با هم همنوازی میکنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزادهی زمین و آسمان است، و حالا خونی درون تک تک سلولهاش دویده که رنگ طلاییش را را به قرمزی برده.
باد سرکش و عاصی، از دیدن تماشاچیان اطراف و از قدرت رقصیدن خودش که در کنار برگ احساس غرور و افتخار میکند، و وقتی برگ، چشم توی چشم او در حال رقصیدن و قر دادن است، چشم باد به برگ دیگری میافتد و وسوسهای تمام وجودش را پر میکند. در یک لحظه برگ سرخ و طلایی را رها میکند، چون او را کشف کرده و لذت برده و میداند برگ تنها بدون باد قدرت پریدن و رقصیدن ندارد.
برگ، کف خیابان میافتد و لگدخور پای عابرین میشود. از آن پایین به آعوش گرم مادرش نگاه میکند و حسرت میخورد که چرا تسلیم هوسش شده، و هیچ وقت راه برگشت ندارد.
و باد همچنان با تک تک برگها عشقبازی میکند و هیچگاه پیر نمیشود. هر کجا که بخواهد میوزد و حالا برگهای زخمی روی زمین با فشار پای هر عابری درد میکشند و نالهای میکنند؛ خشخشی شاید، و خیزی به سوی آسمان بر میدارند و کوتاه رقصی میکنند و جان میسپارند.
اين داستان در نشريه "گربه ايرانی" نيز منتشر شده است.
June 29, 2005
نارنج و اژدها
نارنج اگر بنويسد خوب مینويسد. لابلای نانوشتهها چيزی هست که "آن" نوشتن نام دارد. و اين دختر آن را دارد، راستش حوصله ندارد.
من هر شب دو اژدها را می بوسم. و می گذارمشان که بخوابند.
من هر روز صبح برای دو اژدها ساندويچ درست می کنم و لای فويل می پيچم و همراهش سيب و توت فرنگی و کيت کت و آب پرتقال می کنم و توی يک کيسه بزرگتر می گذارم و کنار ليوان شير صبجانه شان می گذارم. و هر هفته بارها اين کيسه ها را دست نخورده و بو گرفته از سطل آشغال اتاقشان بر می دارم.
من برای اين دو اژدها لباس می خرم. آنهم با چه وسواسی.
من زور می زنم تا اين دو اژدها وقتی حرف می زنند آتشی که از دهانشان بيرون می آيد من را خيلی نسوزاند. که نمی شود. که می سوزاند. که شدید هم می سوزاند.
من زور می زنم که تا وقتی لااقل تاول آن سوختگی ها خوب نشده مواظب خودم باشم. که نمی شود. که مواظب نيستم. که مدام اين تاول ها منفجر می شوند.
من از همان اول که اين دو اژدها از تخم بيرون می آمدند حواسم بهشان بود. و نمی دانم که چه شد که همانجا عاشق بی قيد و شرطشان شدم.
ها می کنند. می سوزم. پدرم در می آيد. اما عاشقم. همه چيز را می گذارم زير پا به خاطر اين عشق. حتی عشق را.
آن اژدهای بزرگتر حالا آن بالاست. توی مدرسه اول شده. دارد سخنرانی مراسم خداحافظی مدرسه را اجرا می کند.
من و اين اژدهای بزرگتر قبل از مراسم با هم بحثمان شد. بعد دعوايمان شد. بعد سر هم جيغ زديم. بعد قسم خورديم که ديگر توی روی هم نگاه نمی کنيم. وقتی وارد سالن مراسم شديم هر کدام از يک در تو رفتيم.
وقتی آن اژدهايی که بلوز سبز دارد و دامن سفيد و الان دارد آن بالا سخنرانی می کند را صدا زدند و همه مدرسه برايش دست زدند و بچه های کلاسشان برايش هورا کشيدند و تشويقش کردند من هم جزو دست زنندگان بودم. جزو تشویق کنندگان.
حالا هم نمی فهمم چه می گويد. سالن را تاريک کرده اند. و نور روی اوست. نگاه ها. لبخند ها. گوش ها. و من هم که نشسته ام زار می زنم اين وسط جمعيت و تق و تق عکس می گيرم از تريبونی که آن اژدها پشتش ايستاده. و يادم می آيد روزی را که فقط يک اژدهای ۵۳ سانتی بود. و من حتی آن روز هم از ها کردنش سوختم.
مرض دارم که بروم نزدیکش.
مرض دارم که بوسش کنم.
مرض دارم که وقتی باهاش قهرم زیر چشمی بپایمش. و ببینم که او هم دارد مرا می پاید.
مرض دارم که به خاطرش مبارزه کنم.
مرض دارم که هوادارش باشم. که رقیبش هم باشم. که بحث هم باهاش بکنم. که دعوا هم باهاش راه بیندازم. که دستور هم بهش بدهم. که بسوزم. که از رو نروم. که آن سوختگی ها خوب نشده دوباره بروم سراغش. که کاری کنم که دوباره ها کند. که جیغ بزنم. که جیغ بزند. که بعد هر دو آرام بگیریم. که در سکوت با هم دشمنی کنیم. و در سکوت با هم خوب بشويم. که در سکوت برای هم توطئه چينی کينم. که در سکوت برای هم پشت پا بگيريم. که در سکوت آرزو کنيم که خدا کند يک چيزی بشود که روی آن يکی کم بشود. که اگر هم چيزی شد و رويش کم شد به خاطرش غصه بخورم. غصه بخوريم.
که باز در سکوت عاشقش بشوم که باز ها کند...
April 8, 2005
● الياس و عشقش

January 16, 2005
من هنوز سوال دارم آقای نویسنده *
پدرام رضايیزاده
انگار فرقی نمی كند كجای دنیا باشی و دنبال چه بگردی: یك نئاندرتال تازه از شكار برگشته كه دارد – حتما به زبان خودش، كه لزومی هم ندارد ما از آن سردربیاوریم – داستان آن روزش را با آب و تاب برای آنهایی كه با شكمهای سیر دور آتش حلقه زدهاند، تعریف میكند، یا یك نویسنده جوان كه بالاخره توانسته است بعد از مدتها جایی برای خودش در یك كافه قدیمی دست و پا كند و حالا دارد همان طور كه به سیگارش پكهای عمیقی میزند، داستان تازهاش را برای آدمهایی میخواند كه آن طرف میز نشستهاند و زل زدهاند به پیچش دود سیگار در فضای كافه؛ دنبال كردن یك داستان خوب همیشه وسوسهانگیز بوده است، چه برای آنها كه زندگیشان با ادبیات گره خورده است و چه برای آدمهایی كه تنها به این دلیل داستان میخوانند كه كار دیگری برای انجام دادن ندارند!
اینكه مدام از جادوی داستان – و البته از نوع كوتاهش – حرف میزنم و مثلا نامی از «رمان» نمیآورم، دلیلش طرفداری از آنهایی نیست كه داستان كوتاه را اصلیترین زیرشاخه ادبیات در جوامع مدرن و فضاهای شتابآلود زندگی شهری میدانند و سال هاست كه رمان ایرانی را «شكستخورده و تمامشده» مینامند و كارشان شده است مویه كردن بر سر كالبد بیجان رمان ایرانی؛ و لابد به همین دلیل هم یك داستان كوتاه موفق را – كه به گفته بعضی از «بزرگان» در این سالها تنها دلخوشی منتقدان ادبی بوده است و یكی از معدود عناصر نشاندهنده پویایی این ادبیات - با تمامی پیچیدگیهای روایی و ساختاری رمان، و به خصوص سرگرم كنندگیاش، عوض نمیكنند. طبیعی است كه شما هم اگر میخواستید یادداشتی درباره مجموعه داستانهای منتشر شده در طول سال گذشته بنویسید، سنگ داستان كوتاه را به سینه میزدید و اصلا به این موضوع توجه نمیكردید كه رمانهای منتشر شده در سال 82 چه از منظر كیفی و چه از دیدگاه كمی، رشد قابل توجهی نسبت به سال 81 - و ركود انتقاد برانگیز حاكم بر آن - داشتند؛ هرچند در مقابل تنوع و تكثر حاكم بر مجموعه داستانهای سال 82 و پیشنهادهای تازهای كه از سوی نویسندگان این آثار، در داستان نویسی به جامعه ادبی ارایه شد، رمان را همچنان عقبتر از داستان كوتاه نگاه داشت.
كم نبودند مجموعه داستانهای قابل تامل و بحثبرانگیزی كه به دلیل نگاه تازه و جسورانه نویسندگانشان به موقعیتهای داستانی و قایل شدن نقشی محوری برای قصه در اثر، مورد توجه مخاطبین ادبیات قرار گرفتند .مجموعه داستانهای «شكار فرشتگان» هادی تقیزاده، نشر امتداد، «نبرد يا بازی با منتقدان» كرامت یزدانی، انتشارات داستانسرا، «تك خشت» منیرالدین بیروتی، انتشارات ققنوس، «طبقه همكف» یوریك كریم مسیحی، نشر قصه، «دختران دلریز» داوود غفارزادگان، نشر افق، «گربههای گچی» فرخنده آقایی، نشر قصه، «باغ ملی» كورش اسدی، نشر سالی، و «عطر فرانسوی» حسین مرتضائیان آبكنار، نشر قصه بیش از آنكه – به سبك و سیاق آثار منتشر شده در اوایل دهه 80 - درگیر بازیهای زبانی و ذهنیت داستانی محصور در چارچوبهای از پیش تعیینشده و تثبیتشده نویسندگانشان باشند، تجربهها و رویكردهای جدیدی را در داستاننویسی به نمایش میگذارند. فكر میكنم حالا كه تب تند جوایز ادبی كمی فروكش كرده است، بازخوانی ویژگیهای تعدادی از این مجموعه داستانها دیگر آن دردسرهای سابق را نداشته باشد؛ نه برای نویسندگان بیپناه و نه برای دشمنان قسمخورده آنها كه منتقدان باشند!
